سلام بر شهیدان سرو قامت ایران زمین

سلام بر آنهایی که قامتشان خم شد تا ما راست قامت بمانیم
سلام بر آنهایی که به زمین افتادند تا ما به خاک نیفتیم
سلام بر آنهایی که دم خویش را بخشیدند تا به ما بازدمی هدیه کنند

شهید علی کاظم اثرکار

شهید علی صالح قاسمی

شهید خداکرم قاسمی

شهید علی طالب پور
سلام بر شهدای گرانقدر کامفیروز
سلام بر شهدای ایران زمین
![]()
نام ویادشان فراتر از زمین وزمان باد

در سلسله ساسانیان 3 نفر فیروز نام به ثبت رسیده است کهئ همگی در قرن 6 میلادی و در آستانه ی ظهور اسلام می زیستند آنگونه که آورده اند در روز تولد حضرت محمد (ص) انو شیروان ساسانی زنده بوده است در این زمان کامفیروز مسکونی بوده و باتوجه به وجود قبقر گبری در کامفیروز و تنگ شول می توتن گفت این منطقه در همان زمانها بسیار آباد و متنعم بوده است و این در حالی است که بیش از هزار سال از بنای تخت جمشید می گذرد...
مطالعات ما نشان می دهد که ((کامفیروز)) اصلا کلمه فارسی نیست .آن در اصل مرکب از دو کلمه ((کام))و ((پارت))- ((کام پارت)) بوده و در حقیقت،لفظ ما قبل پهلوی و زبان پارتهای اولیه است که مجذوب این رودخانه کر شده و به جهت تملیک آنرا ((کام پارت)) یعنی رود خانه ((پارت)) نامگذاری کردند.چون در سراسر این منطقه یکو چنین رودخانه دیگری وجود ندارد.
و بدین ترتیب است که نام پارت ،کام پارس،کام پرس،کامبیروس ، کامپیروس ،کامپیروز ، کامفروز ، کامفروس... و کامفیروز در حقیقت اسم اصلی این رودخانه کر است.
از آنجا که سلسله هخامنشیان قبل از کوروش کبیر نسل اندر نسل در همین حول حوش سواحل ، سر چشمه ها و دامنه های رود کر زندگی می کردند . با اینکه خود از اقوام پارت بوده ولکن فرمان روا و خراج گذار دولت مادها بودند ، اسامی بسیاری از شاهزادگان دربار را به نحوی با همین اسم رود خانه کر مزین می نمودند. مانند کانبیز ، کامبوزیا ، کامبیس ، کمبوسس ، کامبوجیا ، کمبوجیه ، کمبوزس...
مردم «کامفیروز» درطول 8 سال دفاع مقدس، دوش به دوش آحاد ملت ایران نقش شایسته وبرجسته ایفانموده وازهیچ گونه کمک مالی وجانی فروگذار ننمودند. حاصل این مشارکت وایثار که به عنوان سند افتخار درتاریخ ثبت خواهد شد: 52 شهید، 12 نفر آزاده وده ها تن جان باز میباشند. شرح وبسط موضوع ومعرفی این عزیزان «مثنوی هفتاد من کاغذ شود» که البته کار جداگانه و درخورشأن میطلبد .
مادراین جا ازباب "تیمُّن " و " تبُّرک " وهم به جهت گشایش باب سخن، به درج چند قطعه عکس و سند اکتفانموده، کارکافی ووافی به مقصود را به آینده موکول مینماییم; باشد تا درموقع خود، کار مؤثر ومتناسب باشأن انجام پذیرد. انشأاللّه .
=================
پاورقی کتاب
------------------
1 حاج محمد جان دهقان لیرمنجانی دراین مورد چنین میگوید: «درآن زمان قشون دولتی به فرمان دهی " سرهنگ مجلسی " در«خانیمن» مستقربود، تا نظم وامنیت رادرمنطقه برقرارنماید، هنگامی که آن قشون تحت فشار قرارگرفت، از«شیراز» نیروی اضافی خواست، یک گروهان دیگرازقشون دولتی به قصد کمک به آنها عازم «کامفیروز» شده ودرحوالی تنگ فراخ حسین آباد مورد حمله ی قوای عشایر به فرمان دهی ابراهیم خان نمدی قرارگرفتند. درآن موقع ناصرخان قشقایی هم در«کامفیروز» بود، ولی یورد ولشکرش در«بیضا» استقرارداشت، ناصرخان وقتی که اوضاع را این گونه دید، از«کامفیروز» به «بیضا» رفته وتمام لشکر عشایررا به «کامفیروز» آورده، به پشتیبانی ازابراهیم خان نمدی وارد عرصه ی کار و زارکرد، میر غارتی نیز درمیان لشکر عشایر بود که درجریان جنگ با قوای دولتی، دوقبضه تفنگ برنو به غنیمت گرفته بود، دراین جنگ بسیاری ازسربازان دولتی کشته شدند، تفنگ ها واسبهای شان به تصرف جنگ جویان عشایر درآمد.»
«بعد ازاین جریان حدود 300 نفرسربازبه فرمان دهی آقایان سرهنگ بلوری وسرهنگ عباسی وارد «کامفیروز»شده وبه مدت 5 - 6 ماه درلیرمنجان مستقربودند، آنها سعی زیاد به خرج دادند تادرمنقطه نظم وامنیت برقرارنمایند، ازطرف دیگر هرروز4 فروند هواپیمای جنگی از«اصفهان»سوختگیری نموده ودرفضای استان فارس اعلامیه پخش مینمودند، متن اعلامیه خطاب به مردم، به خصوص عشایر بود، که ازآنها میخواست تا از دولت مرکزی تمکین نمایند، یکی ازهواپیماها درلیرمنجان سقوط کرد که مقدار زیادی اعلامیه با خود داشت، اهالی لیرمنجان تا مدتهای زیاد پشت آن اعلامیهها مطلب مینوشتند، بعداًیک گروه فنی از طرف دولت آمده، لاشه ی هوا پیمای ساقط شده راقطعه قطعه کردهباخود بردند.»
-2 چون درسراسراین کتاب سخن ازایل خان قشقایی، بویژه «صولةالدولة» به میان آمده است، دراین جا به طور اجمال اورا معرفی میکنم: درسراسر قرن 19 ونیمه ی اول قرن 20 یکی ازبازیگران عمده ی عرصه ی قدرت درفارس، ایلخانان قدرت مند قشقایی بودند، که قدرت ونفوذ متکی بر ایل خود رابه طورموروثی از پیشینیان خود به ارث برده بودند. یکی مانده به آخرین آنها صولة الدولة قشقایی بود که به نوبه ی خود 5 اسم وعنوان داشت: 1 ـ اسم مادری = اسماعیل 2 ـ لقبی که شاه قاجار به او داده بود = «صولةالدولة» 3 - لقب عشایری = سردار عشایر 4 - عنوان طبقاتی = خان 5 - ایلخان .اوفرزند داراب خان ایل بیگی، فرزند مصطفی قلی خان، فرزند جانی خان، فرزند اسماعیل خان، فرزند جانی آقا، فرزند نامدار آقا، فرزند بیک محمد آقا، فرزند صفرعلی آقا، فرزند جانی آقا، فرزند قاضی آقا، فرزند امیر قاضی شایلو قشقایی بود .
اسماعیل خان «صولةالدولة» درسال 1256 (ش)به دنیا آمده ودرسن 17سالگی وارد عرصه ی سیاست واجتماع شد، زمانی ریاست ایل قشقایی وزمانی حکومت بهبهان را عهده داربود; درسال 1283 (ش) رسماً ریاست ایل قشقایی را پذیرفت واززمره ی مشروطه خواهان شد، اوبه شدّت مخالف «قوام الملک شیرازی» و«رضاخان پهلوی» بود، درسال 1295 (ش) با اخذ فتوی شرعی ازجانب سید عبدالحسین لاری با انگلیسیها وارد جنگ شد. درهمین هنگامه هامیرزا عبدالحسین فرمان فرمابه علت ضعف وبی لیاقتی ازسمت والی فارس برکنارشده وبه جای او دکتر محمد مصدق به سمت استان دار فارس منصوب گردید، مناسبات میان ایل خان قشقایی ودکتر محمد مصدق حسنه شد وتا آخر هم چنان نیکو باقی ماند. «صولةالدولة» به نمایندگی از مردم فارس وارد مجلس شورای ملی گردید، سپس به مقام سناتوری رسیده وبه دنبال آن به اتفاق پسر بزرگش محمد ناصرخان درتهران تحت نظر قرارگرفت. سرانجام درسال 1311 (ش) درتهران مسموم شد وازدنیارفت . -3 علی رضامنصوری، کسی که برا ی نخستین بار استارت ورزش بدن سازی در«کامفیروز» را زد، با راهنمایی ومساعدت او بود که منوچهری موفق شد درسال 1379 دستگاهای کششی دست دوم را به قیمت مناسب از«شیراز» خریداری نموده وباانتقال آن دستگاها به کامفیروز، با شگاه هدف را راه اندازی نماید .
-4 مرحوم حاج نورمحمد یک موقع در تیم گارد «شیراز» بازی میکرد .
5- یک زمانی بهترین دروازه بان منطقه بود.
6- دربان
-7عشق من
-8 فارس نامه ی ناصری، مرحوم حاج میرزا حسین حسینی فسایی، گفتار دوم، ص 256، از انتشارات کتابخانه ی سنایی.
-9 همان طوری که درفوق اشاره شد، در چند سال ماقبل،ازجانب این روستا چیزی به عنوان مالیات و مال الاجاره به قوام الملک نمیرسید; دلایل آن، علاوه برچرانیدن زراعت زارعین توسط عشایر کوچنده، هجوم متوالی ملخ بود .
-10 جعفر مهدی نیا: «زندگی سیاسی قوام السلطنة» ـ چاپ سوم 1370 ، صص 441 ـ 442.
و مظفر قهرمانی ایبوردی: «تاریخ وقایع عشایری فارس» چاپ اول - بهار 1373 . -11 " بارُو " شبکه های مورّب است که به طور منظم در دو جهت موافق و مخالف، چپ وراست دردیواره ی برج ایجاد میشود ونقش بر جسته در امر دیدبانی و تیر اندازی ایفا میکند . -12 روستای «تُل سرخ» اولین روستای بلوک «کامفیروز» بود که قبل از روستاهای تحت مالکیت حاج شیر علی و برادرانش قرارداشت، آن روستا که برسرراه «کامفیروز» - «شیراز» واقع بود، درآن زمان در مالیکیت صولة الدولة بود. اکنون جزء بستر دریاچه ی سددرود زن واقع شده است .
-13 جعفر مهدی نیا: «زندگی سیاسی قوام السلطنة» ـ چاپ سوم 1370 صص 441 ـ 442 . -14 عبداللّه خان ضرغام پورازآن جا میتوانست با ناصرخان قشقایی چنین برخورد کند که بویراحمدیها وطایفه ی رستم ممسنی... درجنگ «سمیرم» هم پیمان قشقاییها بودند .
-15 چنان که قبلاً گفته شد: حاج شیر علی درابتدادوقلعه ی «تُل سرخ» راازخود برادران قشقایی درتهران خریدهبود، بعد از خرید، دو قلعه ی دیگر در آن جا به آبادی رسانید .
-16 «سرجان» شخصی کوچک اندام وبسیار تیز هوش وبامهارت بود، اودرامر سرقت دارای چندان مهارتی توصیف ناپذیر بود که موضوع افسانهها شد، مانند هرپدیده ی نادر دیگر، برای سرجان ودرارتباط با کاراو افسانهها ولطیفهها ی فراوان ساخته شد. به عنوان نمونه میگو یند: «سرجان قابلمه ی شیربرنج را ازروستای «مهجن آباد» زد وبرداشت، تاموقعی که به کودین رسانید، آن شیربرنج هم چنان داغ ودهن سوزبود.» میگو یند: «سرجان شب هنگام "پوشن "رااززیرپای صاحب خانه کشید وبرد، صاحب خانه درحالی که به روی آن خوابیده بود، متوجه وبیدارنشد.» میگویند: «سرجان موفق شد "بالش " خواب را اززیر سر عروس وداماد بیرون کشیده وببرد، بدون این که آنها متوجه بشوند.» اماسرجان یک بارهم اشتباه نموده وبه کاهدان زد، اوبه هنگام روز خانه ی را زیرنظر گرفته ومحل بریدن را با تپال گاو نشان کرده کرده بود، شب هنگام وقتی که میآید ومحل رامی برد، متوجه میشود که به کاهدان زده است. میگویند سرجان شب ها خواب نداشت، هیچ شب هم بیکارنبود، اگر چنان چه به هردلیلی یک شب نمیتوانست به سر کار برود، درآن شب وسایل منزل خودرا جابه جا مینمود، تاصبح ازاین اتاق به آن اتاق ...افسانههای پیرامون "سرجان" مشحون ازعناصر داستانی است، که درآن شکست و موفقیت وجود دارد .(ناشر)
-17 چون در بقیه ی مناطق کشاورزی به آن صورت رونق نداشت، اول مهر که میشد افراداز نواحی سر حد اقلید، سرحد آب بار یک، سرحد چهاردانگه، شول دلخان و دیگربلوکهای هم جوار برای بردن مقداری برنج به «کامفیروز» رو میآوردند .
-18 " ملک مرزبان مازندرانی " در زمان رضا شاه کبیراز مازندران به «کامفیروز» تبعید شده بود، به عوض املاک اودر«کلاردشت مازندران» دو دانگ از ملک «بکیان» رابه او داده بودند، او پس از سقوط رضا شاه، ملک را به حاج شیر علی، حاج پیر علی و حاج دوست علی فروخت و رفت .
19- علامه ی دهخدا درلغت نامه ی خود به نقل ازمنابعی چون: جغرافیای سیاسی کیهان وفارس نامه ی ناصری، طایفه ی باصری را چنین معرفی نموده است: «باصری یکی از ایلات خمسه ی فارس است که مرکب از 3000 خانوار میباشد، قشلاق این طایفه در بلوک سروستان، کوار و «کُربال» و ییلاق آن در بلوک ارسنجان و کمین است، تیرههای باصری عبارتند از چار بنیجه، شکاری، علی قنبری، علی میرزایی، ویسی. از زمان صفویه حکومت و ضابطی این ایل ضمیمه ی حکومت ایل عرب بود، زبان تیرههای باصری فارسی است، جز چاربنیجه که ترکی میباشد. میر شفیع خان باصری پسر میر مهدی خان عرب شیبانی ضابط ایل باصری بود، بعد از اوپسرش محمد صادق خان (متوفی 1279) ضابط ایل باصری گردید. او در فوج سرباز عرب منصب یاوری داشت،از چنان فراستی برخورداربود که از دور میتوانست با حرکت دادن دست هر نویسنده متوجه مطالب مکتوب بشود... لغت نامه ی دهخدا، حرف ب ـ باصری . -20 دومین قتل درطی یک هفته.
-21 همان تیمسارارتشبدازهاری که درجوش انقلاب سال 1357 قبل از شاپور بختیار نخست وزیرشاه شد ودربسیاری ازشهرهای بزرگ حکومت نظامی بر قرار کرد.
-22 درآن موقع «حسین آباد» نیز جزء مالکیت برادران کیانی بود.
-23در پایان این بخش به ذکر نام مردان این چند فامیل اشاره میکنم.
-24آقایان «امینی» هاو «اولاده» هاازیک بنکو محسوب میشوند .
-25 چنان که ثابت است کلمه ی دوحرفی «کا» ازاصطلاحات خاص نواحی کهکلوئیه وبویراحمد است که نه به معنی «کاکا = برادر» بلکه به معنی «بزرگ» بوده و مخصوصاًبرای اشخاص قابل احترام به کارمی رود، مانند "آقا"،"حاج آقا "، "جناب"...که درمحاورات زبان فارسی ازادات تعظیم میباشند.(ناشر) -26 سرداراحتشام سرداری برادرش «صولةالدولة» را نپذ یر فته وخود ادعای سرداری عشایر راداشت، این ادعای سرداراحتشام ازسوی «قوام السلطنة»، دولت پهلوی وحتی انگلیسیها پذیرفته شده وهمه ی آنها سرداراحتشام را به جای برادرش «صولةالدولة» به عنوان سردارعشایر میشناختند. -27 = بودند.
-28= نوبت آب
-29" قره قویونلو " = گوسفند سیاهان، ازطوایف اصیل نواحی آذربایجان است که درمقابل آن طایفه ی " آق قویونلو " = گوسفند سپیدان، قرارداشته است. مطابق با نقل منابع تاریخی، میان آن دوطایفه همواره رقابت وجود داشته است. دکتر «ایلیاپاولو یچ پتروشفسکی» مستشرق مشهور روسی درکتاب مهم خود تحت عنوان «اسلام درایران» شرح مفصلی ازروابط ومناسبات آن دوایل مهم، وهم چنین آداب، رسوم ومعتقدات هریک ارایه میکند .
-30 «چَم» = بروزن " جَم " و " خَم " درکتب لغت بیش ازده معنی دارد، ازجمله: «طبق پهنی را گویند که ازنی بوریا بافته شده وبه وسیله ی آن غلات را بافشانند وپاک نمایند، هم چنین به معنی آب گردان بزرگ، سینه، صدر، پیشانی نیزآمده است. ناز وادأ واجرای فنون را نیز " چم " گویند، چنان که «خم وچم» گفته شده. اما در «کامفیروز» هرجاسخن از" چم " درمیان باشد، منظور اراضی مسطحی است که درحاشیه ی رودخانه واقع بوده وسطح آن نسبت به اراضی اطراف پایینتر ونسبت به بستر رود خانه بالاتراست . -31 خانه ی که دریک روز درست شود، معلوم است که چطور خانه ی است .
-32به معنی شکسته، ویرانه، مخروبه، تهی گاه، گودی... این عنوان را به خاطر داشته باشید که درناحیه ی غربی «کامفیروز» وتنگ «شول» نقاط زیادی به این اسم خوانده میشود .
-33 «کِسِن» نوعی محصول سیادانه، مایل به خاکستری، ازخانوادهی لوبیا که یک طرف آن مانند دَمِ تبر نازک است. بسیارمقوی است، برای خوراک گاو، بویژه درایام شُخم زدن زمین استفاده میشده است. کشاورزان این دانه را آسک میکردند تا دو لپه یا خرد شود، سپس آن را خیس نوده، با کاه مخلوط مینمودند و به گاوهای نر شخم زن میدادند، تاقدرت کارکردن داشته باشند .
-34 " مندال " به زبان ما همان کهره و بره = بچهی بزها وگوسفندان است .
-35 چنان که چند صفحه قبل ملاحظه شد، قاسم پرویزی گفته بود که ولی محمد به اتفاق محمد جان قشقایی «مهجن آباد» را آباد نمودهاند .
-36 لپک = تیزی نوک گاوآهن که ازفلزساخته شده وزمین را میدرد
-37 دارخیش = استوانه ی چوبی که گاو آهن را متصل به گاو مینمود. -38منجل = نوعی داس ـ داسهای که درزمان قدیم قربتها درست میکردند. ـ39 بافه = دسته = بافه بافه = دسته دسته . -40 رح = وسیله ی توری که دستههای گندم را در آن جمع نموده وبارخر میکردند -41 مهتر = نوکر کدخدا = یا کاسب محل یا پرستار اسب. -42 برجی = وسیله ی قدیمی جهت کوفتن خرمن.
-43 چنه = چیست -44اوسین = همان اوسین = چارشاخ
-45لنگ و تا = پای برهنه ـ بی چیز
-46کرو = نوعی اشاره به شخص است.
-47تفنگ برنو
-48بزرگ طایفه
-49 گویاکلمه ی «خان» یک لقب «ترکی» است که از زمان حمله ی مغولها به ایران در فرهنگ فارسی ما متداول و معمول گردیده است. به مردان صاحب مقام «خان» به همسران آن ها «خاتون» یا «خانم» میگفتند «بیگ»، " بگ " و «بیگم» نیز از دیگرالقاب زنان و مردان مغولی بوده است.
-50 همان گونه که دربخش مربوط به «علی آبادسفلی» خواندید، کربلایی نصرت اللّه نامدار «علی آبادی» جریان واگذاری املاک «علی آباد» ازسوی فرزندان بصیرالسلطنة به اجارهی خوانین امینی وفارسی مدان راطوری دیگر تعریف کرد .
-51پدر آقایان اسداللّه خان، ابراهیم خان، اردشیر خان، خدا کرم خان، بهادر خان، نصراللّه خان وعلی رضا خان .
-52پریشان =پاره
-53 شرح مفصل زندگی آن بزرگوار درکتاب آفتاب «آفتاب کامفیروز» آمده است .
آب باد
به روایت حاج زلفعلی شفیعی، حاج چراغعلی شهریاری
محمود طالب پور، حاج غلام اثرکار، ناصر علمدار، ماندعلی شفیعی
در حدود4 کیلومتر بعد از «لیرمنجان» به یک تقاطع مهم می رسیم که میتوان به آن 4 راه «خرم مکان» نام گذارد، از این 4 راه یک رشته جاده ی آنتنی به طول 500 متر به طرف «خرم مکان» منشعب میشود، مسیر اصلی به سمت «مشهدبیلو» و بهشت گم شده امتداد مییابد و مسیر جدیدی به طرف تنگ شول، دلخان، اردکان، یاسوج... آغاز میگردد. وقتی در این مسیر جدید قرار گرفته و حدود 2 کیلومتر جلو تربرویم، به یک روستای 200 خانواری به نام «آب باد» میرسیم. غالب جامعه ی محلی به این روستا «آب باد پلنگی» میگویند. زیرا این روستای جدید التأسیس در واقع از سرریز جمعیت «شول پلنگی» تشکیل شده است .
نام این روستا مأخوذ از چشمهی است که در ناحیه ی فوقانی روستا ازپای کمر کوه جریان دارد. میگویند چند وچون آب آن چشمه ارتباط مستقیم باوزش باد دارد، هر گاه باد بوزد، آب چشمه زیاد میشود، هرگاه هوا آرام باشد، آب آن چشمه کم میشود .
املاک آب باد، پلنگی، شیر محمدی و قلعه ی چُغا جمعا یک پلاک اند. نخستین مالک شناخته شدهی آن، همان میرزانصراللّه خان ایلخانی بود که در مباحث مربوط به «قلعه چُغا» و «مهجن آباد» بااو آشنا شدیم. وخواندیم که بعد ازخودش به ورثه، شامل غلام رضا خان ایلخانی رسید، سرانجام خانم «زینة السلطنة» چه برسر آن املاک آورد، غلام رضا خان 3 دانگ ملک «آب باد» را به قیمت 40 هزار تومان به آقای سید محمد دبیری فروخت، 3 دانگ دیگر را برای خود نگهداشت .
اجاره دار این زمینها درهر دوره حضرات «پلنگی» بودند. در تابستانها در این جا کومه بر پا کرده و کشت و زرع مینمودند، در فصول زمستان دوباره به محل «پلنگی» بر میگشتند. چنان که تا سال 1348 هیچ آبادی در صحرای «آب باد» برپا نبود، در آن سال حاج احمد منوچهری تصمیم گرفت تا با ساختن یک باب خانه در مجاورت چشمه ی «آب باد» در همین جا ساکن شود و از ییلاق - قشلاق بین پلنگی وملک «آب باد» دست بردارد. در سال اول خودش تنها بود، در سال دوم 3 خانه شدند، درسال چهارم 7 خانه والی آخر ...
جناب غلام علی منوچهری پسر حاج احمد پلنگی دراین مورد چنین میگوید: «به همین خاطر در ابتدا نام آن آبادی کنار چشمه را «احمد آباد» میگفتند، حاج احمد در این موقع کدخدای 3 دانگ سهم غلام رضا خان از املاک «آب باد» بود، 3 دانگ دیگر متعلق به سید محمد دبیری میشد که علی خان شکوهی سمت کدخدایی آن را عهده داربود. مردم «آب باد» از سال 1355 آهسته آهسته از کنار چشمه ی «آب باد» پایین آمده، در حاشیه ی جاده ی اصلی اقدام به خانه سازی نمودند، یک عده ی دیگر هم از شول «پلنگی» آمدند، درنتیجه روستای جدید «آب باد» به سرعت توسعه یافت. آخرین خانه در سال 1380 از کنار چشمه پایین آمد که بدین ترتیب روستای «احمد آباد» یا «آب باداولی» به کلی متروک شد، اکنون همه ی اهالی در حاشیه ی جادهی اصلی، واقع در نقطه ی موسوم به صحرای «گِندی کان» ساکن شده اند .
اکثریت ساکنین «آب باد» از طایفه ی «شرون کمالی» هستند. گفته میشود که" شرون " و " کمال " دو برادر بودند که از «گشتاسب بویراحمد» آمدند ومدتی در «شول گپ» پاتابه خشک کردند، سپس به «شول پلنگی» آمده و در آن جا ساکن شدند، بعضی میگویند که شرون وکمال از نواحی «نورآباد ممسنی» به شول گپ آمدند. بالاخره ازهرجا که آمده باشند، فرزندان آن ها تا حدود 30 سال قبل ازاین در همان روستای «پلنگی» به سر میبردند. از آن زمان به این سو جملگی به روستای «آب باد» نقل مکان نمودهاند، چنان که یک نفر شرون کمالی اکنون در «شول پلنگی» وجود ندارد، جملگی در «آب باد» زندگی میکنند، یک چند خانوار شرون کمالی هم در روستای کوچک «بادامک» سکنی گزیده اند. باقی ماندههای ساکن در دره ی «پلنگی» تماما ازفرزندان " نجف " اند که در بخش خودش معرفی خواهند شد .
از200 خانوار ساکن درروستای «آب باد» حدود 10 خانوار از طایفه ی نجفی می باشند، که با فامیل های شکوهی، قاسمی و میرزا مرادی زندگی میکنند. باقی 190 خانوار جملگی ازطایفه ی شرون کمالی اند. گروهی از مردم ساکن درروستای «بادامک» نیز ازطایفه ی نجفی میباشند .
" شرون" دو پسر به نامهای " علی شیر " و " جم شیر " داشت. " کمال " یک پسر به نام "علی مراد " داشت. از علی مراد دو پسر به نامهای خداداد و خدا بخش به جا ماند. اما علی شیرهفت پسر به نام های محمد، ساتیار، مهمان دار، علی محمد، اللّه قلی، محمد حسین و حسین داشت. ساکنین فعلی روستای «آب باد» فرزندان همینها هستند. یک نمونه از نسب نامهی کمالیهای «آب باد» چنین است: سجاد، ماند علی، زلفعلی، کوچک علی، علی مراد، خداداد، علی مراد - کمال .
یک نمونه از نسب نامه ی شرونیهای «آب باد» نیز چنین است: امان اللّه ، غلام علی، حسن، غلام، علی شیر، محمد حسین، علی شیر - شرون .
روستای «آب باد» دارای یک باب مسجد خیلی تمیز به نام امام جعفر صادق (ع) است که زمین آن راحسین خان بهمنی اهداء نموده است. یک باب مدرسه ی ابتدایی دارد. واز امکانات اولیهی زندگی شامل آب لوله کشی، روشنایی برق، مخابرات و خانه ی بهداشت برخوردار است. مردم آب باد خیلی ثروت مند نیستند، زمین کم دارند، وضعیت دام داری در آن جا خوب است، آب باد از جمله روستاهای است که کارخانه ی برنج کوبی ندارد. تا کنون 4 نفر کارمند از روستای آب باد پا گرفتهاند .
مناظری از آ ب باد ، کربلای محمد حسینی ، شول پلنگی 
به روایت حاج نورعلی سلطانی، محمد حسن
قربانی، علی قربان نعمتی و ابراهیم بهروزی
اندکی بعد از روستای «حسین آباد» و به اعتباری، وصل به آن، روستای تاریخی «ده کهنه» قرار دارد. ده کهنه ی امروز همان «پالنگری» قدیم است، لذا ثبت دفتری آن به نام «پالنگری کهنه» میباشد، به همین لحاظ به آن «ده کهنه» میگویند. امروزه به جای مردم ساکن درروستای «ده کهنه» ساکنان «پالنگری نو» مدّعی میراث داری «پالنگری» باستان اند. امادرحقیقت هیچ یک از دو روستای «ده کهنه» و «پالنگری جدید» نمیتوانند منعکس کننده اوضاع «پالنگری» باستان باشند .
«ده کهنه» کنونی دارای 2 قسمت میباشد: 1- بخش قدیمی 2- بخش بخش جدید که به آن «پهناب ریزی» یا «حسین آباد علیا» نیز میگویند، «شمس آباد» هم گفته شده است. در ناحیه ی قدیمی، اغلب خانوادههای کم بضاعت زندگی میکنند، که شامل چند گروه و طایفه، مانند: پالنگرینی، شولی، ترک، بنویی، سی سختی، باغ نوی، منصور آبادی، قلعه نوی ...میشوند. تأسیسات عام المنفعه مانند حمام عمومی و شرکت تعاونی در این نقطه قرار دارند. کسانی که پر و بال داشتند، از این محله به جاهای دیگر نقل مکان نمودهاند. در این محله ی قدیمی اغلب کسانی باقی ماندهاند که نتوانستند خودرا ازآن جا بیرون بکشند. محله ی «ده کهنه» از یک طرف به کوه برخورده، از طرف دیگر به اراضی مزروعی محصورشده است، بنابراین جا برای توسعه ندارد .
دراین محله گروهی متشکل از اشخاصی (اغلب جوان) وجود دارند که به آن «تیم آردی» میگویند. اعضای تیم آردی قشر پایین جامعه را تشکیل میدهند، تعداد آن ها به بیش از40 - 50 نفر میرسند، اغلب به کارهای پر مشقت و کم منفعت مشغولند، آن ها فاقد تحصیلات عالی و مهارتهای فنی وحرفهای هستند، به همین علت مورد استشمار قرار میگیرند، احترام و منزلت آن ها در گرماگرم انتخاباتهای محلی وفصل کَلَکی ودِرو شلتوک افزایش قابل ملاحظه مییابد. وحدت و تفام میان اعضای تیم جالب توجه است .
به فاصله ی 500 متردورتراز محله ی قدیمی «ده کهنه» محله ی " پهناب ریزی " قرار دارد، که از لحاظ اداری جزء «ده کهنه» محسوب میشود، اما درزیر دل آرام آرام ساز مستقل خود را میزند. برای اولین بار در سال 1362(هش) شخصی به نام کربلایی حسین علی شمس شولی در آن محل منزلی برای خود احداث نمود. به فاصله ی اندکی، برادرانش نیز به او پیوستند . پهناب ریزی تاآن موقع یک صحرای خالی بود که در دامنههای آن مقدار کمی جو، گندم، نخود و عدس به عمل میآمد. این محل در دهانه ی دره ی خشکی موسوم به «تنگ فراخ - فراغ - فراق » واقع شده است، به این دره " تنگ سریان " هم میگویند. این همان دره ی است که درسال 1322 (هش) به قتل گاه سربازان دولتی توسط اردوی ایل قشقایی مبدل شد. این دره طی میلیونها سال فعالیت خود پهنه ی خرمن گونه از گِل ولای و سنگ وشِن احداث کرده است که مانند خرمن «ارزن» پهن و دامنه دار است. در «کامفیروز» به ریک بند انگشتی «ریز» میگویند؛ به درخت انگور هم " رِز" گفته میشود . از آن جا که بیش ترین مواد تشکیل دهنده ی اراضی پهناب ریزی را ریگهای بند انگشتی درحد حبههای خرما وانگورتشکیل میدهد، بدان سبب «پهناب ریزی»، یابه لهجه ی عامیانه «پهنوریزی» میگویند .
اکثریت
ساکنین " پهناب ریزی " از مردم «شول گپ» میباشند، چند خانوار منصور
آبادی و قلعه نوی نیز در میان آن هاوجود دارند. همه ی آنان از ساکنان
قدیمی ده کهنهاند که طی دو دهه ی گذشته در اثر کم بود جاوزمین، به این جا
آمده وخانههای مجلل ساخته اند. آهسته آهسته مسجدی به نام «مسجد النبی
(ص)» ساخته اند . 
هر یک از دو محل «ده کهنه» و «پهناب زیری» هیأت های عزاداری جداگانه ی خودرا دارد. هیأت اولی به نام حسین بن علی (ع) به سرپرستی آقایان محمد حسن قربانی وبرادرانش، بامشارکت آقایان ابراهیم بهروزی، محمد حسین عبدی پور، نوروز سلطانی، رضاصادقی...اداره میشود؛ وهیأت دومی به نام اباالفضل العباس (ع) به سرپرستی آقایان نادر رضایی، ولی محمد شکوهی، عبداللّه رحیمی، حسین رنجبر وعبدالعلی یوسفی...اداره میشود. روستای «ده کهنه» میزبان امام زاده ی قدیمی به نام " مالک ابراهیم " است که هیچ کس درباره ی او چیزی نمیداند، مردم به اوعقیده دارند، ازقدیم دارای مقبره ومحجر بوده است، تاحالا چندین بار مقبرهاش خراب شده، دوباره به همان سر جای اول برپاشده است .
ورزش درده کهنه
روستای «ده کهنه» یکی از قطبهای ورزش «کامفیروز» محسوب می شود، فوتبال خیلی قوی دارد که تحت نام «تیم یاران» فعالیت میکند، تاکنون دارای مقامهای منطقهای شدهاست. در رشته ی بوکس شخصی به نام «محمد نظر کاظمی شولی» را دارد که نایب قهرمان کشوری در وزن خود میباشد. برادرش «احمد حسین کاظمی شولی» نیز در همین رشته 2 بار حایز مقام اول استان شده است. ورزش کاران این محل در رشته ی فوتسال نیزبه مقامهای دست یافته اند. یک باشکاه بدن سازی تحت عنوان " هدف " دراین محل فعالیت دارد که توسط آقای علی منوچهری اداره میشود .
او ضمن گزارشی، وضعیت این رشته ی ورزشی در روستای «ده کهنه» راچنین نگاشته است: «درحال حاضر اگر بخواهیم بهترینهای ورزش بدن سازی در «کامفیروز» رامعرفی نماییم، باید ازآقایان امین یوسفی، مهرزاد رضایی، حمید خسروانی، غلام بزرگ نسب، محمدهادی زارع، بهبود سی سختی، ابوذر رستمی، علی رضا منصوری، احمد میری، حمید رضا رفیعی، اصغرگودرزی، بهرام سهامی، عبداللّه اثری نژاد، نوراللّه انصاری، موسی انصاری، نوراللّه کشاورز، حمید فرهادی، مجید کشاورز، ابوذر رنجبر، مهدی جمشیدی، قاسم فربد وزنده یاد ایوب نظری نام ببریم.»
هم چنین جناب آقای ایزدی مسئول تربیت بدنی منطقه دراین مورد چنین میگوید: «همان طوری که معلوم است بیش ترین علاقه ی جوانان نسبت به امور ورزش، اول به فوتبال هست، بعد به والیبال و رشتههای دیگر. در مورد فوتبال میتوان گفت که در سال 1357 برای اولین بار در تاریخ فوتبال «کامفیروز» یک دوره مسابقه ی فوتبال بین دانشآموزان «خانیمن» با دانشآموزان «مشهد بیلو» و «مهجن آباد» برگزار گردید. دانش آموزانی که برای ادامه ی تحصیل به شهرها رفتند فوتبال را ادامه دادند تا این که در سالهای 1361 - 62 یک دوره مسابقات فوتبال ووالیبال بین دانشآموزان و فرهنگیان در «خانیمن» برگزار شد. به دنبال آن با همت ورزش کاران خود منطقه، ورزش فوتبال رونق گرفت. چنان که در سال 1363 به مناسبت چهلمین روز شهادت مصطفی نعمتی، یک دوره مسابقات فوتبال و والیبال بین تیمهای «کامفیروز» به میزبانی روستای «ده کهنه» برگزار گردید. تعداد 6 تیم قدراز روستاهای مشهد بیلو، خانیمن، مهجن آباد، خواجه، خرم مکان و ده کهنه شرکت داشتند، درآن موقع زمین بازی وجودنداشت، لذادر زیر قبرستان «ده کهنه» زمینهای زراعتی متعلق به آقای رضا رضایی را صافکردند و مسابقات را برگزار نمودند .»
«در آن مسابقات در رشته ی فوتبال تیمهای «خواجه» و «ده کهنه» به تریب به مقامهای اول ودوم رسیدند، در رشته ی والیبال برعکس شد، یعنی «ده کهنه» اول، «خواجه» دوم گردید. در آن مسابقات آقایان محمد حسن قربانی، عبدالخالق رنجبر ومرحوم حاج نور محمد رحیمی نقش مهمی ایفا کردند. در پایان مسابقات هدایای به ورزش کاران داده شد. همین حرکت موجب شد تا کم کم روستاهای دیگر به برگزاری مسابقات ورزشی روی بیاورند. جریان رشد ورزش هم چنان ادامه داشته وتا سال 1365 خوب پیش رفت، درآن سال بسیاری از اعضای تیمها به خدمت مقدس سربازی، یا جبههها ی جنگ رفتند، ازاین طریق یک ضعف وسستی درامر فوتبال «کامفیروز» پیش آمد .»
« از سال 1367 که جنگ به پایان رسیده بود، دوباره فوتبال منطقه و «ده کهنه» جان تازه گرفت، چنان که در سال 1369 از طرف بخشداری وجهاد سازندگی منطقه، یک رشته مسابقات فوتبال در زمین «خرم مکان» برگزار گردید که از سراسر منطقه بالغ بر 18 تیم در آن شرکت داشتند که تیم " بیلو " اول شد. در سال 1372 یک دوره مسابقات منطقهای میان 24 تیم «کامفیروز» برگزار شد. از همه ی روستاهای مهم یک تیم معرفی شده بود. از آن به بعد هیأت فوتبال منطقه تشکیل شد که بچههای بیلو، مهجن آباد، خانیمن وخرم مکان درآن عضویت داشته ودارند .»
«چند سالی است که باشگاها ی کامفیروزبه دسته ی یک و دو تقسیم شدهاند، تعداد 16 تیم دسته ی یک وتعداد 14 تیم دسته ی دو میباشند. علاوه براین «کامفیروز» هم اکنون چهرههای مطرحی را درفوتبال استان دارد، از جمله میتوان مجتبی زارع رانام برد که در تیم برق هست، از مشهد بیلو نادر شکوهی وعلی پرهیزگار هستند که در باشگاهای «شیراز» بازی میکنند . در رشته ی والیبال که بیش تر در منطقه ی شمالی، مانند «خانیمن» و«حسین آباد» فعال میباشند، تعداد 14 تیم باشگاهی ثابت و 12 تیم محلی مشغول کاراند . ازنظر امکانات ورزشی، دردهستان شمالی یک استودیوم 7 هکتاری تأسیس شده است که بین دوروستای «بکیان» و «پالنگری» واقع است. در منطقه ی جنوبی یک سالن مجهز 12 در 24 برقراراست که فعالیتهای رزمی درآن انجام میشود ورشتهی والیبال راهم جواب میدهد. اگر بنا باشد از پیش کسوتان فوتبال نامی به میان آید، باید از آقایان محمود آزادی، محمدایزدی، عبدالعلی یوسفی، مرحوم حاج نور محمد رحیمی، علی حسن قربانی، عیدی محمد حق پرست و اللّه داد اکبری نام برد. این آقایان درتیم سابق «ده کهنه» که موسوم به «تیم ترویج» بود واکنون به نام «تیم یاران» شناخته میشود، توپ میزدند. ازنخبههای امروز فوتبال «ده کهنه» میتوان آقایان صمد رنجبر، بهروز سلطانی، حمید خسروانی، غلام حسن رحیمی، حسن غفاری، عبدالحسین منوچهری رامعرفی نمود. در منطقه ی جنوبی باید ازآقایان شیروان زاهدی، عبداللّه امیری، علی بخش زاهدی، محمد رضا مظاهری، یعقوب نامدار، محمد اسفندیاری، بهرام موثقی، جعفردهقان، سهراب پرهیزی واحمد زاهدی نام برد.»
ازروستای «ده کهنه» تاکنون تعداد 15 نفرکارمند و13نفر دانشجو ی شاغل به تحصیل پاگرفتهاند، درمیان کارمندان یک نفر قاضی = جان محمد رحیمی، یک نفر درجه دارنظامی = رضا عباسی، یک نفر مسئول تربیت بدنی منطقه = خداکرم ایزدی، یک نفر کارمند بخشداری = حسنقلی قاسمی، یک نفر مسئول دربنیاد 15 خرداد = بهمن عباسی، یک نفرتکنسین نیروی هوایی = غلام حسن سعادت، یک نفرمسئول درشرکت لاستیک سازی "دنا" = عیدی محمد عبدی، یک نفر مسئول درشرکت شیر پاستوریزه = حجة اللّه عبدی ... وجود دارند. هم چنین بهرام عباسی مدیرتابلوسازی «نصر» اززمره ی هنرمندان «ده کهنه» محسوب است .
درروستای پهناب ریزی «ده کهنه» بانوی هنرمند به نام سکینه رضایی زندگی میکند که به رغم محدویت حرکتی، اسطوره ی تمام عیار هنراست، او در چند رشته ازهنرهای هفت گانه وحرفه ی خیاطی وصنعت قالی مهارت تام دارد، وی نماینده ی یک شرکت قالی بافی است، حوزه ی نفوذ اواز «کامفیروز» فراتررفته، تانواحی سرحد چاردانگه و دهبید و بوانات کشیده شده است. اویک شطرنج باز بسیار ماهراست .
اشعاری ازدو شاعر جوان، ساکن روستای «ده کهنه»:
« چه شد روستا؟»
شبانگاهی خروس دهکده آوازبرداشت:
چه شد روستا، کجاگم شد ؟
همه لطف وصفایت را، وفایت را؛
کی دزدیده ؟
چه شد آن هم نشینیها ؟
تش چاله؛ به گِردش شب نشینیها
کجارفت آن اقاقیها؟
کبوترها، قناریها
صدای کبک وتیهو ازفراز قله ی کولی نمیآید
فغان! دیگر شکارچی ای
تفنگ وکوله پشتی و دَفَک را برنمی دارد
صدای زوزه ی گرگ وشغال ووحش میآید
چه شد روستا، کجا گم شد ؟
کجاشد کوچه باغ هایت
حصار سنگی ات را کو؟
کجاشد بوی عطرگل؟
هلو و سیب وگیلا ست ؟
نداری دود کش درپشت بام خانه ی خشتی
کجاباید رود بیرون، همه داد وفغان هایت
چه شد روستا، کجا گم شد؟
کنارجوی بارانش همیشه پرزحوری بود
که عکست روی آب و زیر آن هم پر زماهی بود
ولی اکنون، تمام چهرهها زنگار بربسته
همه آب هاشده مسموم- ماهیها همه مردند
چه شد روستا، کجاگم شد؟
نمییابی دیگر آبی، توازآن چشمه ی جوشان
نه ازسنگاب های کوه، نه ازرود کر عریان
همه آن پیرمرد وپیرزنها خفته اندر خاک
دعای نیست تاآرد کمی باران
ولیکن باید امید واربود،
امیدوار، دل خوش به فرداها
آبان ماه 1383 - دانشگاه شیراز - محسن علیپور
پاییزغم
گویمت هرچه به سرآمدهازبود ونبود غم عشقیکه سراسر دل من را پیمود
درد هجری که کشیدم من ازدوری تو دیدهام حلقه به درشعرجدایی بسرود
عمر بر باد بداد یم و خبردار نه ایم سال هارفت،ازاین عمرهدررفته چه سود
به چه کارآیدم این جسمکه جان دربرنیست جسم بی جان ببایست که درخاک غنود
عرضه کردیم جوانی،به غروری مغرور حیف ازاین دوره که دربند جهالت فرسود
بال بشکسته، قفس تنک نمودم صیاد مرغ دردام،دیگرش طاقت آزارنبود
همه سرمست شد ازمطرب وازچنگ ورباب دل سرخورده کند گوش نی وناله رود
سالیان است که دل سوختهام ودم نزدم هیچ کس زین همه غم یک سرموی نزدود
دست تقدیر چوازبهرکرم بیرون شد هرچه بخشید به من،رنج وپریشانی بود
مثنوی
خزان سی به عمرمن گذرکرد مرا بی شوق وبی ذوق وهنرکرد
جوانی را هدردادیم، افسوس ندیده وصل یار، پیری اثر کرد
به جای گلشن وباغ وگلستان مرا آواره ی هر دشت برکرد
دل بیچاره درجای گروبود گروگان گیردل هیچش نظرکرد
ازاین حسرت زیارخودبنالم که ازاول مرا صرف نظر کرد
دو چشمم نای بینایی ندارد دراین ره بایدش کوری سپرکرد
جوانی بود با یک اسب رهوار سفردرراه پرپیچ وخطرکرد
به امید جوانی رفتم این راه به نیم را ه مرا بی همسفر کرد
مرادر خواب دید، پیچید ازراه چوگشتم ناتوان از من هدر کرد
دلم دیوانه از شوق جوانی چوتنهایم گذاشت، دیوانه تر کرد
"محمدهادی زارع شولی – ده کهنه "
![]()

منگان
به روایت علی خان شکوهی، کاکا قلی امیری و عزیز اللّه فروغی
روستای زیبا و خوش نما است، که در ناحیه ی شمالی دهانه ی تنگ بستانک، در دامنه ی کوه «ساران» واقع است. حدود صد سال است که مسکونی میباشد، در ابتدا به آن «گُل زردک» و هم " گل مکان " میگفتند. در زمان حمید خان و لطف علی خان کشکولی که جوی جدیدی از تنگ بستانک کشیده شد، اراضی بیش تری زیر کشت رفت. در واقع هویت و نام این روستا نیزاز آن جوی جدید گرفته شد، چون سراسر مسیر آن جوی از ابتدای سربند تا پوزهی آبادی، تماما ازمیان سنگ و مَنگ عبورنموده است، به همین سبب به آن جوی «منگان» گفته شد. منگ از نظر میزان انجماد از خاک سفت تر و از سنگ نرمتر است .
مالک قدیمی اراضی و تپه ی «گل زردک» حاج عبداللّه کشکولی پدر خدیجه بی بی همسر صولة الدولة بود، پس از او به فرزندانش غضنفر خان و مظفر خان رسید. آنها سهم لطف علی خان و حمید خان را نیز خریده و 6 دانگ «منگان» را مالک شدند. در ابتدا سارانیها میآمدند، آن جا را اجاره میکردند، در فصول بهار و تابستان در آن جا کومه میزدند وکشت وزرع مینمودند. در فصل پاییز، پس از برداشت محصول مجددا به «ساران» برگشته و زمستان خود را در آنجامیگذرانیدند. دربهار سال بعد مجددا کومه ی جدید بر پا میکردند .
تا این که در حدود صد سال قبل از این مالکین کشکولی از زارعین سارانی خواستند تا در همین جا یک قلعه برپانموده و ساکن شوند. زارعین یک قلعه ی کوچک بر سر تلی موسوم به تل طاهری برپا نموده و تعداد 8 خانوار در آن ساکن شدند، این قلعه دارای یک درب بود، برج و بارو هم نداشت. به مرور زمان جمعیت زیاد شده و به تعداد12 خانوار افزایش یافت، متعاقبا خانههای جدیدی در بیرون از قلعه در محل قدیمی ده کنونی برپا شد.
در آن موقع کدخدای «منگان» کسی به نام شیر علی بود که بر سر مسایلی با مالکها درگیر شد، خوانین و مالکها او را از سمت کدخدایی عزل نموده و از ده بیرونش کردند. او به روستای «بیمور» رفت و در همان جا ماندگار شد، اکنون بچه هایش در همان جا زندگی میکنند. به جای شیر علی ظهراب خنجشتی کدخدا و نماینده ی مالک شد .
اصل بُنجاق «منگان» امروزی حضرات سارانی هستند، لکن به مرور ایام اشخاصی از جاهای دیگر هم آمده و در این جا ساکن شدند، در این جا هر یک از بنکوها ی ساکن در«منگان» را به ترتیب چنین بیان میکنیم: بنکوی سارانی، شامل خانوادههای سادات حسینی، سید محمد داوری، سید کوچک، سید داود، امیری، میرزابگ، میرزا خان، سید علی گپ، سید رحیم علی .
بنکوی خنجشتی شامل خانوادههای فروغی : عزیز قلی - سهراب، ظهراب، محمد - از خنجشت آمد .
بنکوی سی سختی: امیر، علی خان، حسن خان، محمد خان - از سی سخت آمد .
سادات موسوی: سید خداداد موسوی، سید علی، سید محمد، سید علی رضا- از سی سخت آمد .
طوایف ترک قره قانی، محمد زمانی و کشکولی .
«منگان» امروز دارای 130 خانوار است، از همه ی امکانات اولیه ی زندگی شامل آب لوله کشی، برق، مخابرات، خانه ی بهداشت و مکانهای آموزشی و مذهبی برخوردار میباشد. یک باب مسجد شیک و تمیز در پایین روستا وجوددارد که زمین آن را سید ظفر حسینی اهداء کرده است. یک باب حسینیه در ناحیه ی بالای ده دارد که با نیان آن آقایان سپهدار حسینی و امام قلی فروغی میباشند. محل «منگان» دارای 2 هیأت عزاداری میباشد. یکی به نام اباالفضل العباس(ع) است که در ناحیه ی پایین ده فعالیت دارد. دیگری به نام سید الشهدا(ع) است که در بالای ده امور مربوط به عزاداری سید الشهدا را سازماندهی می نماید .
مردم «منگان» همواره اهل تقوی و طهارت بوده و از نخستین روزهای تاسیس روستا دارای حمام عمومی بوده اند. ورزش در روستای «منگان» رونق چندانی ندارد، ولی جوانان «منگانی» از لذات ورزش بی نصیب هم نیستند. درآن جا یک تیم فوتبال با نام دهن پر کن «پرسپولیس» وجود دارد که فاقد زمین و امکانات لازم است، در رشته ی والیبال نیز جوانان «منگان» دارای مقامهای منطقهای هستند .
تاکنون از روستای «منگان» تعداد 15 نفرمعلم، کارمند، رئیس شعبه و 20 نفر دانشجو برخاستهاند .
جیدرزار
به روایت عنایت اللّه کوثری
«جیدر» یک نوع گیاه سوزنی است که در نواحی سرد سیر، در مسیر جریانهای آبی میروید، این گیاه اساسا فاقد برگ بوده و ترکه های صاف و وسوزنی اش به حدود یک مترمیرسد، اغلب از آن جاروب تهیه میکنند. «جیدرزار» محلی است با ارتفاع 2800 متر از سطح دریا، که در ناحیه ی فوقانی تنگ بستانگ، یا همان بهشت گمشده قرار دارد. فاصله ی آن تا سر پیچ «منگان» 14 کیلومتر وتا سید محمد «ساران»12 کیلومتر برآورده شده است. این محدوده ی وسیع تماما جزء قلمرو «جیدرزار» است. آن یک محل قدیمی است که از زمانهای ناشناخته محل سکونت آدمیان بوده است .
مالکیت اصلی «جیدرزار» متعلق به ترکان محمد زمانی بود، سپس میرزا خان ابراهیمی از روستای «گله گاه تنگ شول» آن را خرید. میرزا خان پس از مدتی آن را در معرض فروش نهاد، تااین که 3 دانگ آن را میر غارتی و 3 دانگ دیگر را حاج بابا جان محمدی و حاج شاه محمد از روستای «بزی تنگ شول» خریدند. میر غارتی در آن جا قلعه ی کوچکی برپا کردکه جمعا10 باب خانه داشت، تعداد 8 خانوار عشایری را درآن اسکان داد تابرایش زراعت کنند. در این موقع خود میر غارتی در «کهکران» و «سربست» همایی جان بسر میبرد، آن 8 خانوار عشایری کاررعیتی او را به عهده داشتند .
اما حاج بابا جان و حاج محمد جان بزی تعدادی از خانوادههای روستای خودرا در آن جا اسکان نموده و کار رعیتی خودرا به عهده ی آن هامحول نمودند. این وضع ادامه داشت تا اصلاحات ارضی پیش آمد. که در جریان آن تقسیم به نسبت شد 50 % اراضی به رعیت واگذار گردید و 50 % دیگر برای مالکین ماند، مالکین آن سهم 50 % خود را طی اقساط 12 ساله به رعیت فروختند، قسط های که هرگز پرداخت نشد، زیرا در سالهای اول هیچ کس هیچ چیزی نداشت تا بتواند قسط بپردازد، تا این که انقلاب شد و همه چیز فراموش گردید، نه مالک به فکر طلب کاری افتاد، نه رعیت به فکر بدهکاری .
مردم «جیدرزار» پس از اصلاحات ارضی و پس از خرید 50 % سهم مالک احساس کردند که دیگرزمین مال خودشان است، زحمت کشیدند، سنگها را جمع کردند، درختان بلوط را قطع کردند، اراضی خود را صاف و منظم نمودند، باغات به وجود آوردند ومحل را آباد کردند، چنان که امروزه این محل به رغم برخی محرومیتهای که ناشی ازصعب العبور بودن منطقه میباشد، یکی از پردرآمد ترین و حاصل خیزترین مناطق «کامفیروز» میباشد. حدود 70 هکتار باغ و 100 هکتار اراضی مزروعی برای یک روستای کمتر از 20 خانوار، سرمایه ی بزرگ است.
علاوه براینها دام داری و پرورش زنبور عسل نیز در این روستا رونق فراوان دارد، کما این که عسل کوهی این روستا هم خیلی مشهور است، زنان و دختران زحمت کش این روستا نیز قالیهای خوش نقش و نگاری میبافند.
زندگی در «جیدرزار» طبیعی بوده و به دور از زرق و برق شهری و مظاهر تمدن جدید از قبیل برق، تلوزیون، ماهواره، کامپیوتر، انترنت... جریان دارد. عنایت اللّه کوثری دراین مورد چنین میگوید: «تا زمان انقلاب یک نفر باسواد در میان ما پیدا نمیشد تا یک نامه بخواند، وقتی برای روستای ما یک نامه از جای میآمد، آن را نگه میداشتیم، مدتها منتظر میماندیم تا یک شخصی باسواد پیدا بشود، آن را برای ما بخواند، لکن امروزه یک باب مدرسه ی ابتدایی داریم که ساختمان آن راخودمان با استفاده از مصالح گل و سنگ ساخت
کوثری می افزاید: «درروستای ما ازوسایل مدرن کشاورزی خبری نیست، ما یک دستگاه تیلر را تا دهانه ی تنگ بستانگ آوردیم، در آن جا آن را باز نموده و قطعه قطعه کردیم، هر قطعه را بار الاغ نموده، به محل آوریم، در این جا مجددا قطعات را بستیم تا از آن برای خرمن کوبی و یونجه خرد کردن استفاده کنیم. اراضی این جا را نمیتوان با تیلر یا تراکتور شخم زد، زیرا از یک طرف جاده وجود ندارد، از سوی دیگر زمینها ناهموار است. ما با گاو خیش میکنیم.»
کوثری در تشریح اوضاع گذشتهها میگوید: «در گذشتهها «جیدرزار» مرکز انواع حیات وحش، بویژه گراز بود، گراز آن قدر فراوان بود که در روز روشن مانند گلههای گاو روی زمینها و مزارع ما به چرا میپرداخت، ما از دست آن ها عاجز بودیم، گاهی تصمیم میگرفتیم این جا را ترک کنیم، چون نمیتوانستیم از مزارع مان نگهبانی نماییم، روزها ما یک بار زمین را خیش میزدیم، شبها گرازها ده بار آن را زیر و رو میکردند. به ناچار شروع به کشتار گراز نمودیم، روز 10 تا 20 تا از آنها را کشتیم، تا کم شدند و مزارع و درختان ما پا گرفت.»
کوثری میافزاید: «من در یک روز 8 قلاده خرس را زدهام، روزی 50 قطعه کبک زدهام و در طول عمرم 54 رأس بز و پازن زدهام.»
او جریان کشتن یک قلاده پلنگ را این گونه شرح می دهد: «در سال 1355 بود که یک روز به اتفاق گرگ علی شیر محمدی به کوه رفتیم، من دوربین انداخته، به اطراف نگاه کردم، دیدم در میان سنگهای معروف به دره ی مردار خانه یک قلاده پلنگ روی یک تخته سنگ خوابیده است. من در آن موقع یک قبضه تفنگ 5 تیر پران بلژیکی داشتم، به گرگ علی گفتم بیا برویم، آن پلنگ را بزنیم؛ در آن لحظه ما حدود 500 - 600 متر با پلنگ فاصله داشتیم، گرگ علی گفت " پلنگ با یک تیر از پا در نمیآید، در نتیجه به طرف ما حمله نمود ه، به سرعت خود را به ما خواهد رسانید ." من به حرفش گوش نکرده، به راهم ادامه دادم، در مسیر راه به یک قلاده خرس برخورد کردم که به آن تیراندازی نکرده، اجازه دادم تا از مسیرم دور شود، خرس آهسته آهسته رفت داخل مغارهی و از نظرم پنهان شد.»
« من به مسیرم به سوی پلنگ ادامه دادم، رسیدم به درختی که آن را نشان کرده بودم، دیدم که پلنگ صدای پایم را شنیده، از خواب بیدار شده است، پلنگ با حساسیت اطراف خود را میپایید، در آن موقع حدود 15 قدم با پلنگ فاصله داشتم، به محض این که مرا دید، بدنش را کشید تا به من حمله کند، من فورا ماشه را فشار داده و نخستین تیر را شلیک کردم، تیر به پلنگ اصابت کرد، اما هیچ تأثیری بر آن نگذاشت .
دراین موقع من در پایین صخره، پلنگ در بالای صخره قرار داشتیم، پلنگ با دو سه خیز بلند به طرفم آمد؛ خود را انداخت، اما از من گذشت و10- 15 متر پایینتر قرار گرفت. در لحظهی که تغییر مسیر داده و میخواست به طرف سربالایی برگشته و خود را به من برساند، 3 تیر دیگر هم پشت سرهم خالی نمودم، که تماما به بدن پلنگ اصابت نمود، از اصابت این تیرها چنان غرش نمود که صدایش به تمام دره ی مردار خانه پیچید.»
«چیزی که برایم عجیب بود این که وقتی تیر چهارمی به پشت ران پلنگ اصابت کرد، پلنگ برگشت و خودش با دندان هایش محل اصابت گلوله را گرفت و پاره کرد. در این موقع من فکر کردم که پلنگ خیال میکند مرا گرفته است. بعد از آن که خود را پاره کرد، یک تکه سنگ به وزن 2 -3 کیلو در دهان خود گرفته و چنان با دندانهای خود فشار میداد که سنگ خرد شد، من صدای خرد شدن سنگها را میشنیدم، این آخرین لحظات زندگی اش بود، خیلی قدرت داشت، خیلی با سختی مرد، تا یک ساعت ما جرأت نکردیم به سراغ لاشهاش برویم، بعد از گذشت یک ساعت، به اتفاق گرگ علی رفتیم به سراغ لاشه ی پلنگ، آنرا برداشته و کشان کشان آوردیم در نقطهی به نام گود پله پا، از آن جا صدا زدیم تا ازخانه برای مان الاغ آوردند، لاشه را بار الاغ کرده، به محل آوردیم، پوستش را کنده و پر از کاه نمودیم.»
«جیدرزار» امروزی دارای 17 - 18 خانوار است که نیم آن ها از مردم عشایر وابسته به ترکان دره شوری و نیمی دیگر از مردم «شول بزی»اند.
به روایت حاج میرزا بابا سلطانی، کربلاییحیدر شفیعی، مشهدی شاه کرم حق پرست
ابوالمحمدغفاری حاج علی پیشاهنگ، عبداللّه حق پرست، روحاللّه بهمنی، خیراللّه عبدی
اندکی کم ترازیک کیلومتربعداز «ده کهنه» روستای «پالنگرینو» واقع است؛ «پالنگری» سرزمین افسانهای ومحل شکلگیری افسانهها ورؤیاهااست. کلیات تاریخ «پالنگری» در کتاب «آفتاب کامفیروز» آمده است، در این جا ازتکرارآن پرهیزمی گردد؛ اما مقداری از مطالب باقی مانده نسبت به تاریخ گذشته ی «پالنگری» را از زبان اشخاص نام برده نقل میکنم :
بنا به روایتی، در حوالی «پالنگری» کنونی شهرک قدیمی به نام «قیطریه» برپا بوده است که محل تبعید گاه مجرمین در عهد کریم خان زند بوده است. هم چنین گفته شده که روزگاری «پالنگری» کهن از چنان آبادی و وسعت برخوردار بوده که یک رأس کهرهی پالنگرینی، بام به بام رفته تا به روستای «گرمه» رسیده است. بعضیها میگویند آن کهره از«پالنگری» شروع کرده، بام به بام رفته تابه باغ نوسابق رسیده است، عده ی هم میگویند آنکهره ی کذایی ازباغ نوشروع کرده وبه «گرمه» تمام نموده است .
بعضیها گفتهاند در محل صحرای «زاوای» کنونی شهری آباد به نام «عز آباد» بر پا بوده است. در ناحیه ی فوقانی صحرای زاوا تنگی واقع شده که اهالی به آن «تنگ تننا» میگویند، گفته شده که وجه این نام گذاری ازآن جاآمده است که در همین نقطه، جنگ تن به تن در دفاع از شهر افسانهای "عز آباد" در مقابل مهاجمینی که قصد غارت آن شهر را داشتند، صورت گرفته است. در همان تنگ تننا کره سنگی وجود دارد که به آن «قلعهی عاقلان» میگویند، به موجب این نام گذاری، آن قلعه حکم ساختمان مجلس شورا ی شهررا داشته که عقلای قوم در مواقع ضروری در آن جا دور هم گرد میآمده، مسایل و مشکلات محل را به مورد بحث میگذاشتهاند .
می گویند درمحل پالنگری قدیم ( واقع درده کهنه) درنقطه ی موسوم به " تل پاقلعه ای " قلعه ی دیگری برپابوده که به آن " قلعه ی گاوسواران " می گفتند. گاوسوارها که حدود 30- 40 خانوارجمعیت می شدند، ازمردم پالنگری نبوده واشخاصی زورگوومردم آزار وگردن کلفت بودند، مخارج خودراازطریق رهزنی وباجگیری تا مین می نمودند. آن ها مردم پالنگری رانیزاذیت می نموده وازایشان مطالبه ی خراج می کردند، یک وقت مردم پالنگری از آن ها دعوت می کنند که بیایید باهم کشتی بگیریم، مشروط به این که هرطرف که مغلوب شد، ازاین محل بارکند وبرود، باهم به توافق می رسند ومراسم کشتی گیری برپا می شود، مردم پالنگری پیروز می شوند، وگاوسوران شب هنگام بارمی کنند ومی روند، معلوم نشد آن ها چه کسانی بودند، ازکجا آمده بودند ، به کجارفتند . قلعه شان هم خود به خود محوشد، چنان که هیچ اثری ازآن باقی نمانده است .
طبیعی است که جدول مهم « جلال آباد» رکن اصلی عظمت پالنگری محسوب شده ومی شود، درباره ی این جدول گفته شده که اول بار پالنگرینیها این جدول را احداث نمودهاند، آنها میگویند: حفر این کانال به دستور سلطان جلال الدین خوارزم شاه آغاز شده و به مدت یک سال از سر بند خود در زیر دست صحرای اللّه مراد خانی تا انتهای «قلعه نو» کنونی کشیده شد. موقعی که آب را در آن انداختند، سلطان جلال الدین به اتفاق مادر پیر و با تجربهاش در جلو چادر مخصوص خود نشسته ومیخواستند ببینند که اول بار چه کسی از این جدول آب مینوشد؛ لحظاتی گذشت، دیدند یک قلاده روباه از «کمرزرد پالنگری» پایین آمده و دَوان دَوان خود را به «جدول جلال آباد» رسانید، آن روباه ازاین جدول آب خورد، چند قدمی آن طرف تر رفت، فوراًاستفراغ کرد؛ مادر سلطان جلال الدین وقتی این صحنه را دید، به پسرش گفت: «بهتراست از خیر این جدول بگذریم، واز این جا برویم که این جدول به کام ما نمی شود.» البته بعد ازآن روباه، خیلیها صاحب ملک آب این جدول شدند، لکن هریک بعد ازمدتی استفراغ کردند .
گفته شده که سراسر «کمرزرد پالنگری» آن چنان پوشیده ازباغ های انگور و درختان میوه بوده که تااین اواخر وقتی عشایر ترک در مسیر ییلاق - قشلاق به «پالنگری» میرسیدند و پیرمردهای ضعیف و نابینا که سوار براسب وقاطر بودند وبه همراه قافله حرکت میکردند، وقتی میفهمیدند که به «پالنگری» رسیدهاند، خودبه خود سرهای خود را پایین میگرفتند تا به شاخه های درخت اصابت نکند؛ چون آنهادرزمانهای جوانی وسلامت دید، آن انبوه درختان را دیده بودند، خیال میکردندکه اکنون هم همان طوراست .
هم چنین میگویند در «کمر زرد پالنگری» غاری وجوددارد که تاهنوز کسی به انتهای آن نرسیده است. می گویند در درون آن غار موجودات عجیب وغریب واشباح وجوددارند. درپوزه ی «پالنگری» یک تخته سنگ صاف وصیقلی وجوددارد، که اهالی به آن «قالی چه ی حضرت سلیمان» میگویند؛ آنها معتقد اند که روزی حضرت سلیمان سجاده ی خودرا دراین جا پهن کرده وبه روی این تخته سنگ نماز گزارده است، به مو جب این اعتقادات، آن دراصل نه یک تخته سنگ، بلکه یگ تخته قالی چه بوده که تبدیل به سنگ شدهاست ونقش ونقوشش دراثر گردش ایام ازبین رفته است .
همین طور در تنگ تننا حفرهی در دل سنگ وجود دارد که معروف به جای زانوی اسب حضرت عباس (ع) است. مهم ترازهمه این که یکی دو سال قبل از این، یک اکیپ مرکب از تعداد افراد ساکن د رروستاهای مجاور، در یک نقطه ی معین در همین تنگ تننا مبادرت به حفاری غیر مجاز، به قصد استخراج گنج نمودند، آنها خیلی زحمت کشیدند، مدتها با رعایت احتیاط کامل و اغلب شبها دست به کار میشدند، زیر یک کله ی سنگ را میکندند. اما قبل از این که به گنج موعود برسند، توسط مأمورین انتظامی بازداشت میشوند .
تا هنوز در «پالنگری» شایع است که اسداللّه خان پالنگرینی گفته بوده: «هر کس که به فاصله ی هفت قدم در هفت قدم یک خمره ی دفینه نداشته باشد، بهتراست زنده نماند، چون زندگی ندارد.» مبتنی برهمین نقل قول اسداللّه خان پالنگرینیاست که اشخاص زیادی، وجب به وجب نواحی «پالنگری» را ورانداز کردهاند، لکن تا هنوز به قدم هفتم نرسیدهاند. چنان که گفته شده، کسانی عمرشان را در راه یافتن گنج اسداللّه خانی به سر بردند، و لی تا هنوز هیچ چیز نیافتهاند .
اگرچه حاج مرتضی کیانی گفت: «وقتی مالکان املاک «پالنگری» زمین به اجاره ی زارع میدادند، با آن ها شرط میکردند که اگر گنجی درزمین پیدا شد نصف و نصف باشد، عدهی از زارعان گنج پیدا کردند، ولی آن را کتمان نموده وبر خلاف قرار داد، با مالک در میان نگذاشتند، آنها گنجی به دست آورده را بردند در جعفر آباد «بیضا» و کو شکک و دشتک فروختند، بالا خره موضوع افشا شد، سالی دیگر که به دنبال تجدید اجاره ی زمین آمدند، مالکان حرف گنجهای مکشوفه را مطرح کردند، زارعان هم اعتراف کردند و مجبور شدند یک پارچ آب خوری و چند لیوان نقرها ی برای ما آوردند، که خیلی تمیز و براق بودند، ما مدتها با آن ها آب میخور دیم، دیگر نمیدانم چه شد.»
هم چنین گفته شده که به روی ستونهای سنگی حمام قدیمی «پالنگری» که در زمان اسداللّه خان بنا شده بود، این جمله به خط جلی حک شده بود که: «خرج تعمیراین حمام در زیر همین ستونها قرار دارد.»
مالکیت سابق «پالنگری» نیز درهاله ی آمیخته باافسانه وواقعیت قراردارد. چنان که میگویند پس از اسداللّه خان مالکیت «پالنگری» به دست خوانین قشقایی افتاد، پس ازآنهابه مالکیت دو نفر به نامهای مشیر همایون و مُقبل السلطان حکیمی در آمد، آنها به «قوام السلطنة» فروختند، بعد از او «پالنگری» سهم دختر بری قرار گرفته وبه خانم «طلعةالسلطنة شیرازی» رسید، سپس کیانیها خریدند، تا زمانی که اصلاحات ارضی پیش آمد و زمینها تقسیم شد .
انعقاد نطفه ی ادبیات در پالنگری
غرض ازنقل مجموع آن چه گفته شد این بود که ازنقطه نظرجامعه شناختی ثابت نماییم که «پالنگری» کهن درهرحال تا آن حد از رونق و شکوفایی رسیده بوده که حتی نطفه ی افسانه و ادبیات در آن منعقد شده بوده. افسانهها و قصهها همان سلول اولیه ی ادبیات را تشکیل میدهند. هم چنان که ادبیات ازنخستین جوانه هاونشانههای پیدایش فرهنگ وتمدن است. ازآنجا که در «پالنگری» باستان قصهها و افسانههای ابتدایی درحال شکل گیری بوده است، بنابراین میتوان قضاوت کرد که نخستین نشانههای کم رنگ پیدایش فرهنگ وتمدن دراین جا درحال ظهوربوده، امادراثرعوامل متعدد بارور نشده وضایع گردیده است. به عنوان نمونه به یک قصه ی پالنگرینی توجه میکنیم :
داستان عشق نجماو سمنبر
گویا« نجما» اسم پسری بوده که در روستای «ممو» زندگی میکرده و به امور چوپانی اشتغال داشته است، ازقضای روزگار گذرش به «پالنگری» افتاده وچشمش به «سمنبر» دختر خان «پالنگری» می خورد، ازآن پس نه یک دل، بلکه صددل عاشق «سمنبر» میشود، چنان درکوران این عشق آتشین گرفتارمی آید که روزها به چرای گوسفندان میپرداخت، شب هاگوسفندان خود را به آغل میبرده و هر شب فاصله ی طولانی میان جورک ممو و «پالنگری» را باپای پیاده طی نموده، به «پالنگری» می آمده و شب تا صبح در اطراف قلعه ی «پالنگری» دور میزد و این اشعار را با خود میخواند ه است :
به دورقلعه می خوانم چوبلبل میان قلعه دارم خرمن گل
الهی دست دُلگَر بشود خُرد در ودروازه راکرده مطابق
منظور از «دُلگر» در این جا دربان قلعه ی «پالنگری» است که صدای شعر خوانی نجما را شنیده و ازرازاوهم خبردارد، لکن با نجما همکاری نکرده وبه او چنین پاسخ میدهد:
برو نجما، بروای مردی ابله چه کار داری به این استاد د لگر
هر آن یاری که میل یارداره چه پروا از در و دیوار داره
دل عاشق مثال گرگ گشنه که گرگ از هی هی چوپان نترسه
نجما در اواخر شب مجدداً «پالنگری» را به قصد ممو ترک کرد ه و اول صبح به ممو می رسیده و گوسفندان خود را به چرا میبرده است، دَم دَم غروب گوسفندان را به آغل کرده و مانند شبهای گذشته عازم قلعه ی «پالنگری» میشود. بالاخره خبر عشق و عاشقی نجماو سمنبر به گوش خان «پالنگری» میرسد، خان جداً با ازدواج نجما و سمنبر مخالفت میکند، چون در نظر دارد که دخترش سمنبر را بر خلاف میلش به عقد پسر عمویش در آورد، که آن پسر عموی سمنبر هم زشت و بد قیافه است، هم خِپِلو و کچل میباشد، طبعاً مورد پسند دختر نیست. لذا خان «پالنگری» بر سر راه نجما و سمنبر مشکلات فراوان ایجاد میکند، موانع زیاد میتراشد و شرایط سنگین میگذارد. اما نجما از روی تمام آن مشکلات و موانع عبور نموده و از همهی آزمایشها سربلند بیرون می آید .
در یک مورد خان «پالنگری» به نجما میگوید: «من میخواهم تورا امتحان بنمایم، اگر تو راست میگویی که عاشق دخترم سمنبر هستی، پس باید در هر حال او را بشناسی، من چهل دختر هم سن وسال، هم قد و متحد الشکل را در حالی که همگی نقاب بر چهره زده باشند، در مقابل تو به صف میکنم، سمنبر هم یکی ازآن چهل دختر خواهد بود، تو باید از فاصله ی پانصد متری، از میان 39 دختر او را بشناسی، اگر شناختی باز هم تحت شرایطی با ازدواج شما موافقت میکنم؛ اگر نشناختی پس معلوم میشود که تو عاشق نیستی، بلکه یک فرد هوس باز ودروغ میباشی؛ درآن صورت وای به حال تو.»
نجما این شرط خان «پالنگری» را قبول میکند، در روز معین محفلی آراسته میشود، بزرگان «پالنگری» هم جمع میشوند، در مقابل چشمان هزاران هزار تماشاچی، تعداد چهل دختر جوان ومتحد الشکل را به صف میکنند، نجما را هم به فاصله ی مقرر نگه میدارند، اما قبلا بین نجما و سمنبر هماهنگی شده و سمنبر به نجما گفته است که من پیراهنی با چه رنگ بر تن خواهم نمود و چه نوع جلیقهی خواهم پوشید، از این جهت نجما در مقابل هزاران چشم منتظر که نفس هارا درسینه حبس نمودهاند، با خیال راحت این شعر را که حاکی از شناختن سمنبرازمیان چهل دختربود، با صدای بلند انشاد کرد:
وِل مو[3] پیرهن شبرنگ داره زر ه پوشیده میل جنگ داره
وقتی که چنین شد، جمعیت یک پارچه غرق درشادی وهیجان گردیده و یک سره به تحسین نجما پرداختند. خان «پالنگری» شرط را باخت، فشارروانی جمعیت هم پشت سرش بود، به ناچار در ظاهر با ازدواج نجما و سمنبر موافقت نموده و شرایط دیگری پیش کشید؛ از جمله این که نجما باید برابر با وزن دختر سیم و زر به خان بدهد. باز هم نجما قبول کرد؛ قراری گذاشتند، در موعد مقرر محفلی آراسته شد، نجما چندین بار خر سیم و زر وسکه واشرفی حاضر نموده و چنان وانمود کرد که حاضر است چندین برابر وزن دختر زر وسیم بپردازد .
در میان حلقه ی بزرگ از جمعیت تماشاچی و با حضور خان «پالنگری» ترازوی بزرگی در وسط میدان دایر کردند، سمنبر در یک کفه ی ترازو قرار گرفت و نجما شروع کرد به ریختن سیم و زر در کفه ی دیگر ترازو... آن قدر ریخت تا آنکفه ی ترازو، که سمنبر در آن نشسته بود، از زمین کنده شده و به هوا رفت، کفه ی زر به زمین قرار گرفت. اما باز هم نجما هم چنان سیم و زر میریخت، لکن قپان چی بدجنس وحسود خان که چشم دیدن نجمارا نداشته وهمیشه درکاراو مشکل تراشی میکرد، این بارنیز میخواست در همین جا بدجنسی خود را نشان دهد؛ او در حالی که میدید کفه ی که سمنبر در آن قرار دارد در هوا است، باز هم اجازه ی ختم ماجرا را نمیداد و هم چنان از نجما میخواست که کماکان سیم وزر بریزد. اما نجما رو به خان کرده و در میان جمعیت این اشعار را خواند:
بیا ای خان عادل، خان عادل قپان دارت نداره رحم بر دل
سر سنگی چو گوی در هوایه سر جنسی چو میخی در زمینه
من از چربی وخشکی غم ندارم دلت هر چه که میخواهد بریزم
بیا خاناکه خان حق کشیتو یقین دارم که عاشق میکشی تو
نمیترسی ز فردای قیامت جوانی مثل نجما میکشی تو
پس از این برنامه، خان «پالنگری» مجبور میشود نجما را به مهمانی خود طلبیده و به او اجازه دهد تا با سمنبرآزادانه حرف بزند. در آن زمان سراسر «کمر زرد پالنگری» زیر باغهای انگور قرار داشته و همه ی آن باغ های باشکوه، ملک خان پالنگری بوده است، سمنبر هر روز برنامه داشته تا به اتفاق کنیزان خود به باغ انگور رفته، به تفریح و تفرج بپردازد؛ آن روز قرار شد تا با اجازه ی خان، آن عاشق و معشوق به اتفاق یک دیگر به تفرج درآن باغ بپردازند. در این موقع است که نجما از شدت شادمانی این اشعار را با خود زمزمه میکند:
وِل پالنگری میل سفر کرد هوای باغل زیر کمر کرد
به دست نازکش انگور میچید دل دیوانه را دیوانه تر کرد
وِل پالنگری مهمانم امشب گدا بودم، ولی سلطانم امشب
ناگهان ورق برگشت، خان «پالنگری» که پیوسته به دنبال بهانه جویی و کار شکنی بود، از کجا فهمید که در جریان شناسایی سمنبر از میان چهل دختر غَل و غَش واقع شده و گویا خان فریب خورده است؛ درنتیجه خان حرف خود را پس گرفته و به نجما گفت که من باید مجددا ترا امتحان کنم که آیا واقعا سمنبر را در هر حال میشناسی یا خیر؟
بازی ازنو شروع شد، بازهم نجما پذیرفت، این بار نجما را در میان یک حلقه چاه عمیق انداخته و سر چاه را محکم بستند، سپس سمنبر را سوار بر شتر نموده و افسار شتر را به دست همان پسر عموی کچل و خِپِلوی سمنبر دادند، تا شتر ر ااز روی دهانهی چاه عبور دهد، دراین حالت اگرنجما شناخت که چه کسی ازروی چاه عبورنموده، ثابت میشود که اوواقعا عاشق است. وقتی که شتر از محل گذشت، درب چاه را گشوده و نجما را از میان چاه بیرون کشیدند، ازنجما پرسیدند که: «فهمیدی چه کسی ازروی چاه عبور کرد؟»
نجما در جواب این شعر را خواند:
شتردیدم سمنبر بار میرفت شکر زیر و گل هم سر بار میرفت
ببین نجما، ببین بیچاره نجما سر افسار شتر دست کچل بود
این بار دیگر خان نمیتواند زیر قول خود بزند، بناچار به ازدواج آن دو رضایت میدهد. بعد از انجام مراسم عقد و عروسی، هر دو به قصد تفریح و تفرج در میان بیشه زارهای سواحل رودخانه ی «کُر» میروند ودر همان جا حجله میزنند. انتخاب این محل با در خواست آقا داماد میشود که خطاب به عروس میگوید:
دلم میخواد که تنها بینمت وِل کنار بیشه و سایه ی سر نجل
بشینیم لب به لب زانو به زانو در آریم غصه ی چند ساله از دل
آنها آن قدر سرگرم صحبت شدند، تا هردو خسته شده و خواب شان برد، در خواب جانور وحشی به سراغ شان آمده و هر دو را خورد.! بدین ترتیب قصه به پایان رسید وکلاغه هم به لانه اش رسید .!
مردم «پالنگری» تأکید دارند که نوع گویش آنان تابع سبک بابا طاهر عریان است و با لهجه ی سایر روستاهای «کامفیروز» متفاوت میباشد. چنان که اشعار ی منسوب به نجما نیز، هر چند بسیار ساده و ابتدایی و ناقصاست، لکن درعین حال متأثر از سبک بابا طاهر عریان میباشد. درعین حال قصه ی نجما وسمنبر ازمنظرفنی وزیبایی شناختی چیزی کم ندارد، تمام عناصرداستانی وصناعت ادبی درآن لحاظ شده است .

در پالنگری - همراه حاج آقا سید شهاب الدین میر باقری
«درسال 1335 (هش) درهمان قلعه ی سابق پالنگری ساکن بودیم، هنوز خبری ازاصلاحات ارضی دربین نبود، همه ی املاک درتملک حضرات کیانی قراداشت، هیچ کس دارای ملک شخصی نبود، درآن زمان کدخدای «پالنگری» حاج درویش هوشیار بود. یک روزیک نفرمهندس ازجانب دولت آمد وهمه ی افراد قلعه رادرجلو درب قلعه گردآورد، سپس ازبین آنها 3تن را که هرکدام دارای سن بالای 30 سال بودند، انتخاب نمود، من یکی ازآن 3 نفر بودم، دونفردیگر هریک مشهدی محمد علی اسدی ومشهدی آزاد احمدی بودند. آن مهندس به ما گفت: شما سه نفر باید یک انجمن تشکیل بدهید، ماهیچ نمیدانستیم که انجمن چیست ونحوه ی کارووظایف آن چگونه است، بنابراین ازجناب مهندس پرسیدیم که: وظیفه ی ماچیست؟ مهندس درپاسخ فرمود: باید سعی کنید اختلافات مردم را حل وفصل کنید، درامرعمران وآبادی روستاتلاش نمایید، ازمحصولات مردم 2 % مالیلت جمع آوری کنید، درهرسال به ازاء هررأس گاو وگوسفند 2تومان مالیات بگیرید وآن را برای عمران وآبادانی محل خرج کنید، ماهم همین کار هاراکردیم، ازآن پس هرسال یک بارآن مهندس به دیدارما میآمد ومقداردرآمد وهزینههای مارا محاسبه میکرد، مبلغ مازاد را درحساب بانکی مخصوص پالنگری واریزمی نمود.»
درگزارشی که جناب مهندس عبدالرحیم غفاری تهیه نموده، آمده است که: به پنداشت عدهی، از همان نوک پوزه ی یالنگری معبری به سوی رود خانه ی«کُر» امتداد داشته که به وسیله ی یک دهنه پل بر روی رودخانه، با ناحیه غربی «کامفیروز» اتصال مییافته است. طبق این نظر، پل کنونی عبا س آباد در مجاورت محل پل سابق «پالنگری» احداث شده است. درنوک این پوزه آسیاب «پالنگری» قرارداشته است .
«پالنگری نو» در سال 1354 (هش) به دامنه ی کمر زرد در نقطهی موسوم به باغ کوه کشیده شد، بدین ترتیب «پالنگری» سوم متولد گردید. بنابه اظهارات حاج میرزاباباسلطانی: مردم پالنگری درآن قلعه ی قدیم درمعرض خطرات ناشی ازسیلاب های تنگ تنناوکمرزرد قرارداشتند، ازطرف دیگر محل سکونت مردم به دلیل محاصره شدن دروسط اراضی کشاورزی محدود بود، به تدریج دنیا آرام تر وامن ترگردید، جمعیت هم بیش تر شد، وضع زندگی مردم هم بهبود یافت؛ همه ی این عوامل باعث شد تا مردم پالنگری درفکر محل جدید باشند، در آن موقع اراضی کمر زرد در تملک کیانیها قرار داشت که در سال 1353 مردم «پالنگری» از قرار هر متر مربع یک تومان خریداری نمودند ومحل جدید را ساختند .
«پالنگری نو» دارای یک باب مسجد شیک و تمیز است که در سال 1360 تأسیس شده است. در سراسر «کامفیروز» تنها مسجدی که دارای خانه ی خادم میباشد، همین مسجد «پالنگری» است که خادم مسجد در داخل آن سکونت دارد، به امور نظافت و نگهداری مسجد میپردازد، حقوق ومواجبش منظما پرداخت میگردد. پالنگری جدید دارای یک باب مدرسه ی 5 کلاسه ی شیک وتمیز است که زمین آن را دو فرد خیّر به نامهای حاج علی کشاورز و گرگ علی رمضانی وقف نمودهاند. مدرسه ی «پالنگری» در سال 1358 مورد بهره برداری قرار گرفت، یک سال قبل از آن حمام عمومی روستا با همت اهالی مورد استفاده قرار گرفته بود. دراین محل یک هیأت عزا داری تحت عنوان «عزاداران ابا عبداللّه الحسین (ع)» فعالیت میکند .
ورزش در «پالنگری» دارای رونق معتنا به نیست، به رغم این که تنها استودیوم استاندارد فوتبال «کامفیروز» در مجاورت «پالنگری» احداث شده است، لکن استفادهی لازم از آن نمیشود، دراین محل تیم فوتبالی به نام «ساحل» باعضویت آقایان علی قربان حق پرست، مصطفی غفاری، محمد غفاری، حسن کریمی، محمد مظلومی، ابراهیم مقتدر، بیژن شهبازی ... فعالیت دارد.«پالنگری» در سال 1375 دارای جادهی آسفالته شد، در همان سال به اتفاق تعدادی دیگر از روستاهای مجاور از نعمت روشنایی برق برخوردار گردید. دارای آب لوله کشی، خانه ی بهداشت و مخابرات نیز میباشد. در سال 1379 با افتتاح پل «عباس آباد» و احداث جادهی ارتباطی میان دو ناحیه ی شرق و غرب «کامفیروز» موقعیت بهتری به دست آورد .
امروزه در«پالنگری» حدود 220 خانوارزندگی میکنند، که جمعا تعداد 1150 نفررادربر میگیرد. ازروستای «پالنگری» حدود 17 نفرکارمندومعلم، 20 نفر دانشجوی شاغل به تحصیل و7 نفر دندان ساز ماهرتجربی پاگرفتهاند، درمیان کارمندان 5 نفرمهندس شامل: اللّه کرم بهمنی مهندس پتروشیمی ورئیس ادارهی گازجهرم، سعید بهمنی مهندس راه وساختمان، حسن غفاری مهندس کشاورزی، رحیم غفاری مهندس الکترونیک ومحسن حق پرست مهندس برق وجود دارند. هم چنین 4 نفردرجه دار نظامی به نامهای رهام سلطانی، همت علی اثرزاده، مهدی صفری ومرحوم محمد کهیارزاده، و2 نفر فارغ التحصیل دوره ی کارشناسی حقوق قضایی، یک نفر کارمند بانک به نام محمد کشوری ازدیگر چهرههای شاخص «پالنگری» اند. فرد شاخص دیگر کربلایی هوشنگ سلطانی عضو اتحادیه ی دندان سازان «شیراز» است که سمت مسؤ لیت هیأت مدیره ی آن را عهده داراست، اودردورقبلی انتخابات شوراها، کاندید عضویت درشورای شهر «شیراز» شد که جزء 15نفراول گردید .
به روایت حاج نگهدار مظفری

حاج نگهدار مظفری
درحدود 4 کیلومتر بالاتر از «حاجی آباد» روستای «اللّه مراد خانی» قرار دارد که در میان انبوه جنگل بلوط پنهان است، در بدو امر چنین به ذهن میرسد که نام این روستا مأخوذ از شخصی به همین اسم باشد، لکن در حقیقت چنین نیست «اللّه مراد خانی» نام قدیمی است که پیش از بر پایی این روستا بر این صحرا اطلاق میشده است، تاهنوز هم به آن «صحرای اللّه مرادخانی» میگویند. اکنون هیچ کس شخصی به این نام رانمیشناسد، هیچ افسانه و حکایتی درباره ی این شخص موهوم دردست نیست . پرونده ی ثبتی این محل به نام « سلطان آباد - معروف به اللّه مراد خانی» است .
کسانی میگویند که روزگاری در مجاورت «تل شاه فرج اللّه» روستای آبادی به نام «ده ناری = ده اناری» برپا بوده است، که اکنون دیگر آثاری از آن نیست. اما این سخن آن قدر بی اساس است که خود گویندگان نیز مدارک و اعتقاد جدی در مورد صحت آن ندارند .
«شاه فرج اللّه» که تل بزرگ وسط صحرای «اللّه مراد خانی» به او منسوب است، نیز یک شخص موهوم و غیر قابل تعریف است، محتمل است که بین «شاه فرج اللّه» و «اللّه مراد خان» نسبتی برقرار بوده باشد .
مالکیت صحرای «اللّه مراد خانی» متعلق به حاج زیاد خان سُتُرک و جهان گیر خان کشکولی بوده است. آنها از" نگار" شیرازی خریده بودند، نگارهم ازورثه ی امیرحسن خان سردار احتشا م، یکی ازبچه های داراب خان، برادر «صولةالدولة» خریده بود. صحرای الله مراد خانی درحقیقت ابتدای بلوک گرمه محسوب می شود که تا آب ماهی امتداد می یابد. درگذشته همه ی این منطقه یک پلاک به حساب می آمد . این صحرا تا سال 1325 (هش) از آب چشمه ی «گرمه» مشروب می شد، همه ساله مقدار کمی محصول گندم، نخود، عدس و لوبیا به دست میداد، بعضی از سالها آن را گلههای «صولةالدولة» میچرید، چون «صولةالدولة» با برادر ش سردار احتشام به شدت مخالف بود، چون سرداراحتشام سرداری برادرش «صولةالدولة» را نمی پذ یر فت ،اوخود ادعای سرداری عشایر راداشت، این ادعای سرداراحتشام ازسوی «قوام السلطنة»، دولت پهلوی وحتی انگلیسیها پذیرفته شد ه بود وهمه ی آنها سرداراحتشام را به جای برادرش «صولةالدولة» به عنوان سردارعشایر میشناختند. لذا«صولةالدولة» میخواست هر طور شده رد پای او را ازبلوک «کامفیروز» وازهرجا محو کند. به همین خاطر ورثه ی سردار احتشام مجبورشد ند سراسر این منطقه، از صحرای «اللّه مراد خانی» گرفته تا آب ماهی را به نگارشیرازی فروختند که بعداً به ما لکیت ترکهای دره شوری و کشکولی درآمد .
![]()
![]()

حاج کهیار مظفری اولین تراکتور که از راه تنگ براق وارد کامفیروز شد
مالکین جدید در سال 1325 (هش) قرار داد ی با حاج کهیار مظفری منعقد نمودند که به موجب آن بنکوی حاج کهیار مظفری جدولی از زیر دست روستای سر بست برای صحرای «اللّه مراد خانی» بکشند، پس ازتکمیل آن جدول به مدت 5 سال صحرای «اللّه مرادخانی» را بلاعوض کشت کنند، بعد ازانقضای مدت 5 سال 30 درصد از محصول گندم به مالکان تعلق گیرد. محصول برنج نیز ازقرارهر پیمان 160 من به مالک پرداخت شود. قرار داد به مرحله ی اجرا گذاشته شد، مظفریها به وسیله ی بیل و کلنگ و وسایل دستی که درآن زمان مشهور به ابزار آلات قربتی بود، شروع کردند به حفر جدول، 7 سال طو ل کشید تاکانالی به درازای 7 کیلومتر، اززیردست روستای سربست تا صحرای «اللّه مرادخانی» کشیدند .
مختصری ازسرگذشت طایفه باصری
حاج نگهدارمظفری دردفترچه ی یادداشت شخصی خود، تاریخ چه ی قوم باصری رااین گونه قلم زده ودراختیاربنده نهاده است:
«به قول مردان کهن سال که اززبان آقای محمد خان ضرغامیبرای ما روایت کرده اند، طایفه ی باصری درابتداجزء ایل باصری خمسه بوده اند، دراثراتفاقی که واقع میشود، گروهی ازآن ایل بریده، وارد ایل قشقایی شدهاند، به همراه آنها سرحد وگرمسیر میکردند، ازطرف دیگر چون نسبت به امورکشاورزی هم علاقه داشتند، به وسیله ی «داراب خان قشقایی» در ناحیه ی پشت «چرکس = دژ کرد» که جای خالی بوده وبرای کشت وزرع هم مناسب بود، جای داده شدند تابتوانند درکناردام داری، به امور زراعت نیز بپردازند.»
«چنان کهگفته شده، کسانی ازطرف ایل باصری آمدند تااین چندنفر بریده ازایل را مجددابرگردانند، اما مرحوم «داراب خان» ازتحویل آن هاخودداری نموده ودرعوض مبلغ پولی بابت این چند نفر به ایلخان باصری خمسه میدهد، تادیگر درپی اینها نگردند. به قولی، بقیه ی افرادگروه بر میگردند، اما سه نفر شامل پسران «محمود» به نام های «کافرهاد»، «کارضا» و «کارمضان» درایل قشقایی باقی میمانند «داراب خان» بابت همین سه نفربه ایل باصری پول داده بوده. بنابه روایت کهن سالان «دارب خان» چه درجنگها، چه درامور تولید، همیشه به زور بازو ونیروی کار باصریها نیازداشت، باصریها که مردان زرنگ ومترس بودند، درجنگها کمک مهمی برای ایلخان قشقایی محسوب میشدند، درامر زراعت نیز ازآنها بهره میبرد. ازاین جهت داراب خان خیلی به آنهااحترام میگذاشت، لذانمی خواست تاازایل او جداشوند ودر جای دیگر زراعت کنند. محل باصری ها همان پشت چرکس بود، که زیر نظر «داراب خان» قرارداشت .»
«بدین
ترتیب نسل آن سه برادرباصریکم کم زیاد شدند، تابستانها در سر حد
میماندند، درفصل زمستان به گرمسیر میرفتند، درسرحد به امر زراعت گندم
نیز اشتغال داشتند، گرمسیرشان در حوالی کازرون بود، قسمتی دیگراز این
طایفه درزمستان هابه «کامفیروز» میآمدند، آنها در دامنه ی کوه موسوم به
بنار، واقع درنزدیک «خانیمن» خانههای سنگی درست کرده بودند که مدت شش
ماهازسال را درآن جا سکونت میکردند، چون این منطقه در فصل زمستان آفتاب
رخ بوده وگرم میباشد، به همین خاطر آن را «بُنار- بروزن مُنار» گفتهاند 
زنان باصری در بنار
وقتی
یک ماه از فصل بهار سپری میشد، باصریها بنار راترک نموده، به سرحد
«دژکرد» روی زمین وزراعت گندم خود میرفتند. البته گوسفند هم زیاد داشتند.
همگی زیرنظر مرحوم داراب خان بودند. مرحوم داراب خان 4 پسر داشت به نام
های اسماعیل خان (صولة الدولة) سردار احتشام، صولة السلطنة وضرغام الدولة
.»
«درزمان حیات «داراب خان» بین باصریها و طایفه ی چرکس روی زمین و نوبت آب جنگ در گرفت، دوطرف مسلحانه به جان هم افتادند، در آن زمان تفنگ سر پُر بود، درآن جنگ تعداد 25 نفر از طایفه ی چرکس کشته شدند، به دنبال آن واقعه، باصریها شب هنگام بار کردند، به طرف نور آباد ممسنی رفتند، قسمتی دیگری شان هم به طرف بختیاری رفتند، هیچ کس ازباصری ها در «دژکرد» باقی نماندند، این اختلاف همین طور برقرار بود. مدت 12 سال گذشت، تا این که «داراب خان» ازدنیارفت وپسر بزرگش «اسماعیل خان - مشهور به «صولة الدولة» به مقام ایل خانی قشقایی رسید، آن وقت طایفه ی باصری راجمع کرده ودوباره به «دژکرد» آورد.»
«دراین موقع چرکسها قاتلان آن 25 نفر خودرااز «صولة الدولة» خواستند، مرحوم «صولة الدولة» درجواب آنها فرموده بود: «من قاتل به شما تحویل نمی دهم، ولی هرگونه در خواست دیگر شما را قبول میکنم» چر کس هااز «صولة الدولة» خواستند که باصریها را از پشت «دژکرد» بردار، مرحوم «صولة الدولة» قبول کرد، باصریها راازپشت «دژکرد» آوردند درپای «دژکرد» جا داد ند، درهمان جای که تاهنوز درآنجا هستند، دورستای باصری به نام های «آقاجان باصری» و «هادی باصری» درآن جا برقراراند.»
«در زمان ایلخانی مرحوم «صولة الدولة» بین باصریها و کشکولیها جنگ بر پا شد، تعدادی از طرفین کشته شدند. جریان ازاین قراربودکه محمد علی خان کشکولی «خانیمن» رااجاره کرده بود، ازآن جا که «خانیمن» نشیمن گاه زمستانی ایل باصری بود، باصری هاهم رعیت «صولة الدولة» بودند، مرحوم «سردار صولة الدولة» حکمی برای باصریها نوشته واز سران طایفهی باصری خواست که نباید بگذارید محمد علی خان اجارهی «خانیمن» را ببرد. بدین منوال جنگ بین باصری ونماینده ی محمد علی خان کشکولی در گرفت، از طرف آقای محمدعلی خان کشکولی نماینده ی آمده بود برای دریافت مال الاجاره ی «خانیمن» باصریهانماینده ی آقایان کشکولی را از «خانیمن» بیرون کردند.»
«کشکولی هاهم از طرف خودآقای «محمد علی خوب یاربگدلی» را با اردوی زیاد برای تصرف «خانیمن» فرستاد، جنگ بین باصریها و خوب یار بگدلی درگرفت، باصریها تمام برجهای قلعه ی «خانیمن» راگرفتند، درداخل قلعه مستقر شده ومحکم آماده ی دفاع شدند، اردوی محمد علی خان آب «جدول جلال آباد» را قطع کردند، چنان که آب برای خوردن نبود، چهار دور قلعه ی «خانیمن» هم محاصره بود، مشکل بی آبی برساکنین قلعه غلبه نمود. تعدادی از تنفک چیهای خوب یاربگدلی به عنوان نگهبان روی جدول نشسته بودند، که کسی نتواند ازقلعه بیرون بیاید وآب بردارد.»
« مردم «خانیمن» برای آن که آب نبود، ناراحت بودند، شخصی به نام مشهدی خدا نظرکه مرد ی شجاع ومترس بود، هر هفته یک بار، یا دوباربه همراه چند نفر دیگر از باصری ها شب هنگام ازقلعه میآمدند، آب را باز میگردند، تامردم برای خوردن ومصرف یک هفته ی خود و اموال واحشام شان آب بردارند. ازآن طرف هم اردوی خوب یار بگدلی درتمام طول شب حمله میکرد ند که «خانیمن» رااز دست باصریها بگیرند، اما نمیتوانستند، جنگ سختی بود، که تا سه سال دوام کرد.»
«زد وخورد بین طر فین زیادبود، دو سال قشون کشکولی ها در «بکیان» مستقربودند، آمدند نقشه پیاده کردند، چند نفر از بکیانی هارافرستادند به «خانیمن» پهلوی باصریها که بیایید با هم صلح نماییم (البته نقشه بود) باصریها جواب دادند که مابه شما اعتمادنداریم، اگر بخواهید صلحی در بین ماانجام بگیرد، باید قرآن در بین باشد، به آن قسم بخورید تا ما به این صلح اعتقاد داشته باشیم، قرار گذاشتند که فردای همان روز سران کشکولی به اتفاق خوب یار بگدلی بیایندبه «خانیمن» با هم صلح نمایند، قرارشد دوطرف درمجلس به قرآن سوگند بخورند که اعتمادی به هم داشته باشند، روز ی بعد چندین نفر از کشکولی هاباهمراه چند نفر از بکیانی ها آمدند در«خانیمن» قرآنی هم باخود آورده بودند، در مجلس به کلام خدا قسم خوردند که بایک دیگر جنگی نداشته باشند.»
«درهمان جلسه کشکولیهابه باصری هاگفتند: «آخر وقت شما اموال واحشام تان رارهاکنید برا ی چریدن، قشون ما فردا از«بکیان» بیرون می رود. درشب همان روز باصری هایک نفر جاسوس به «بکیان» میفرستند تاخبر دقیق بیاورد که درآن جا چه میگذرد، جاسوس باصریها آمد و خبر آورد که اردوی کشکولی هااز «بکیان» بیرون رفتهاند، دراین جا باصریها باخیال راحت، هرچه گاو وگوسفند داشتند برای چرا وِل کردند، بعد ازاین که این کار رامی کنند، خودشان هم باخاطر آسوده تفنگهای شان رابه کناری نهاده، خیال میکنند که جنگ تمام شده است، غافل ازاین که کشکولیها حیله به خرج داده، دوباره برمی گردند جلو ده «خانیمن» تمام گاوهای باصری هارابازور تفنگ چی های خود ازصحرا جمع میکنند وباخود میبرند، تفنگ چیهای کشکولی چنان دقیق عمل میکنند که نمیگذارند یک نفر از ده بیرون بیاید، تعداد 150 رأس گاو باصری را بردند وگفتند: «این هم مال الاجاره ی خانیمن.»
«بعدازآن نیز جنگ همین طور ادامه داشت. به طوری که کهن سالان میگویند: گویا در بهار همان سال حاج عباس قلی خان کشکولی باچند نفر سوار خودش رفته بود پهلو مرحوم سردار صولةالدولة برای اصلاح، خان فرموده بود: «شما باید بروید در پیش سران طایفه ی باصری، با آنها اصلاح کنید، من هم ازطرف خود نماینده میفرستم پهلوی باصریها، تا صلح در بین شما انجام بگیرد.» سرانجام درجلسه ی که از طرف کشکولی هاحاج عباس قلی خان با چندنفر شرکت داشت، از طرف مرحوم «صولة الدولة» آقایان عسکر خان، محمد زمان خان و چند نفر از سران ایل عمله میآیند برای صلح درنزد طایفه ی باصری.»
«چون آدم از هر دو طرف زیاد کشته شده بود، چند نفر سوار ونماینده ی خصوصی هم مرحوم سردار پیش باصریها میفرستد وبدان وسیله ازآن هامی خواهد که سران باصری همه در این صلح شرکت کنند، که جنگ تمام شود. خان گفته بود که اگر صلح نشود طرفین دوباره آماده ی جنگ میشوند، اواطلاع داشت که کشکولیها آمده بودند درسر حد، نیروی زیادی آورده بودند برای جنگ، لذاگفته بود که چند روز ازبروز جنگ ممانعت میکند تافرصتی برای ایجاد صلح باشد.»
«حاج عباس قلی خان مردی بزرگ بود، عسکر خان هم مردی فهمیده بود، که خان برای سامان دهی صلح پیش باصری ها فرستاده بود. بالاخره صلحی بین طرفین انجام شد، قرار بود که کشکولیها بر گردند برای ایل خودشان واز روی «کاکان» هم بر وند، این بارچند نفرازایل باصری بر میگردند، راه رابرآن هامی بندند ودربین راه به آنها حمله میکنند، دراین بین دونفراز کشکولیها، یک نفرهم ازباصریها کشته میشوند، دوباره جنگ شروع می شود، اردوی خوب یاربگدلی برمی گردند به سرحد ومی ریزند به محل باصری ،5 نفر از باصری هازخمی میشوند، ده نفراز اردوی خوب یار کشته میشوند، این درست هم زمان بود باورود انگلیسیهابه جنوب ایران.»
به فرموده ی آقایان حاج نگهدار مظفری وقربان خان رمضانی هم اکنون تعداد جمعیت کل باصریهای ساکن در کامفیروز ودژکرد به 1450 خانوار بالغ
ده دامچه
به روایت حاج نصیب اللّه قره قانی
بعد از روستای «اللّه مراد خانی» به فاصله ی 3 کیلومتر در مسیر جاده ی اصلی، روستای «ده دامچه» واقع است، گفته شده که نام اصلی این روستا «ده بادام چه» بوده که به مرور زمان در اثر کثرت استعمال ترخیم شده و به «ده دامچه» مبدل گردیده است. در این روستای نو احداث، که مانند بسیاری دیگر از روستاهای هم زاد خود تاریخ کوتاه و روشن دارد، حدود 178نفر در قالب .3 خانوار زندگی میکنند. تمامی آنان ازطایفه ی ترک «قره قانی» ازتیره ی دره شوری وابسته به ایل قشقایی هستند. نام خانوادگی اکثر آنان " قره قانی " میباشد، به جز یک چند خانوار آنان که فامیلهای حیدری وکشاورز به خود گرفتهاند .
چون از این به بعد تا روستای آب ماهی مکررا سروکار ما به ترک های قره قانی خواهد بود، بنابراین بهتر است در این جا طایفه ی «قره قانی» را به اختصار معرفی کنم؛ بنا به روایت آقای مظفر قهرمانی ابیوردی: «قره قانی از همان طایفه ی " قره قویونلو[3] " میباشد که مرور زمان آن را معروف به " قره قانلو " یا " قره قانلی " نموده است، یک قسمت معروف به " قره قانلی " حاجی نامدار و یک قسمت به نام " قره قانی " محب علی بیک میباشد، در زمان حاج نصراللّه خان و بیرامعلی بیک قشلاق آن هادر «دهرود» و «پنجشیر» بود.
یک تیره ی آنها جزء طایفه ی دره شوری شد، کدخدای آن ها مشهدی امیر حمزه برادر امیر فرج بود، آنها 4 برادر بودند که دونفر دیگرشان موسوم به " سرمست بگ " و " فرامرز " بودند. پدرشان ابوطالب نام داشت. آنها ازتیره ی دره شوری «قره قانی» بودند. از دیگر اشخاص معروف " قره قانی " دره شوری «حاج امراللّه» فرزند «امیر فرج» میباشد، اویکی ازمالکان اراضی این نواحی، ازصحرای «اللّه مرادخانی» تا «آب ماهی» بوده است .
به همین ترتیب مالکان اولیه ی املاک «ده دامچه» حاج امراللّه قره قانی، زیاد خان سترک دره شوری و اسداللّه خان امینی بودند، در سال 1337 (هش) حاج نصیب اللّه قره قانی اجاره دار و کدخدای این اراضی شد، در ابتدا مدت 3 - 4 سال در زیر چادر زندگی میکردند، تا اصلاحات ارضی به میان آمد و سهم زارع و مالک به نسبت مجزی گردید.
از سال 1341 (هش) نخستین خانه توسط حاج نصیب اللّه قره قانی ساخته شد، بدین ترتیب روستا ی «ده دامچه» متولد گردید، پدر حاج نصیب اللّه غلام حسین نام داشت، که ازتفنگ چیان معروف ایل قشقایی بود، او در سال 1322 (هش) در جنگ معروف «سمیرم» در سنگر سرگرد پاینده وسرهنگ شقاقی، ازفرماندهان ارشد هنگ «سمیرم» کشته شد، غلام حسین قره قانی درحالی ازناحیه ی پشت سر هدف گلوله قرار گرفت وازپادرآمد که 4 قبضه تفنگ بر نو به غنیمت گرفته بود و به طرف نیرو های خود ی در حرکت بود .
در سال 1357 جدولی معروف به جدول مشترک باسهم 2 دانگ به 2 دانگ بین سه روستای «ده دامچه»، «اللّه مراد خانی» و «حاجی آباد» کشیده شد، که تأثیر خیلی زیاد روی عمران وآبادی روستای «دهدامچه» نهاد، بدین وسیله اراضی زیادی از روستای «ده دامچه» ازاین جدول مشروب شد و به زیر کشت برنج رفت، ازآن پس وضع «ده دامچه» بهبود قابل ملاحظه یافت، این جدول روستاهای «ده دامچه» و «اللّه مرا خانی» را با آینده ی درخشان روبه رو کرد. قبل ازحفراین جدول، اراضی «ده دامچه» ازآب قابل ذکر بهرهمند نبود، مقدارکمی آب باهزاران زحمت ودرد سر ازچشمه ی «گرمه» میرسید، که به زحمت میتوانست اندکی جو وگندم یا نخود وعدس به عمل آورد .
روستای «ده دامچه» دارای اراضی وسیع وخاک بسیار غنی و مرغوب میباشد، این رو ستا دارای استعداد فراوان باغی است، باشتاب زیاد روبه رشد میباشد. از هم اکنون میتوان روزی را دید که از صحرای «اللّه مراد خانی» تا «آب ماهی» سراسر زیر سایه ی درخت سیب وگلابی برود. تنوع محصولات زراعی و پرورش دام از دیگر مشخصات «ده دامچه» است .
امروزه روستای «ده دامچه» دارای سیستم مخابراتی، آب لوله کشی، یک باب مدرسه ی ابتدایی و یک باب مسجد نو احداث است، هیأت عزاداری سیدالشهدا (ع) به مسئولیت اعضای محترم شورای اسلامی روستا، هریک آقایان رمضان قره قانی، دل شاد قره قانی، صفر علی حیدری، امیر علی قره قانی، ولی اللّه قره قانی...امور مربوط به عزاداری خامس آل عبا (ع) را سامان دهی میکنند . ازروستای «ده دامچه» تعداد8 نفر کارمند پاگرفتهاند که اغلب کارمند وآموزگاراداره ی آموزش وپرورش هستند.
چم ریز
به روایت رحیم اتحاد نژاد
![]()
رحیم اتحاد نژاد علی میرزا خلیلی
به فاصله ی حدود 5 کیلومتری بعداز «سربست» درمسیر جاده ی اصلی روستای «چم ریز» قراردارد. «چم ریز» از نظر جغرافیایی در موقعیت محوری قرار گرفته است، چنان که راه ارتباطی چندین روستا درهمین محل به هم متصل میشود، «چم ریز» از طرف مشرق به سر بست، ازطرف شمال شرقی به دره ی بادامی و تیغه ناری، از طرف غرب به رودخانه ی « کُر» و روستای «چم سهراب خانی» از طرف شمال و شمال غرب به دره شور «چم چنار» و روستای «پیر سبز علی» وصل میباشد. زیبایی و سرسبزی روستای «چم ریز» زبان زد همگان است .
بنیان گذاران و مؤسسین این روستا اشخاصی چون مرحوم مشهدی علی میرزا خلیلی، خان جان خلیلی و ریحان محمدی میباشند، که در سنه 1326 به دستور مالکین وقت که عبارت بودند از زیاد خان سترگ دره شوری و جهانگیر خان کشکولی، برای اولین بار به صورت قلعه ساخته شد. بعدا سهمیه ی جهانگیر خان کشکولی را حاج امراللّه قره قانی و سهمیه ی زیادخان سترگ را اسداللّه خان و سلیمان خان امینی خریدند، تازمان اصلاحات ارضی مالکیت شان برقراربود .
ساکنین این روستا کلا ازطایفه ی باصری، ازتیره ی «کافرهادی» میباشند وجه تسمیه ی باصری «پاسارگاد» بوده که بعدا مخفف آن «پاساری» و کم کم به باصری معروف شده است. این طایفه از مردم ایرانی الاصل بوده و در مناطق پاسارگاد وتخت جمشید زندگی میکردهاند، وجزوایل باصری خمسه بودهاند. یک رشته ازنسب نامه ی ساکنین این روستا چنین است:
محسن اتحادنژاد، رحیم، علی بخش، علی میرزا، بنیاد، علی مراد، بنیادبزرک، عبد خلیل، کافرهاد – محمود.
خصوص ازنظرعلمی وتحصیلی خیلی خوب بوده است. در حال حاضر بیش از 30 نفر کارمند ازفرزندان چم ریزی در ادارات و ارگانها مختلف دولتی مشغول خدمت هستند. فرد ی شاخص این روستا، که الحق ازمفاخر «چم ریز» و «کامفیروز» به حساب میآید، آقای نصرت اللّه خلیلی است، که درسراسر دهه ی 1370 پی درپی دردو پست مهم ریاست آموزش وپرورش منطقه، سپس بخشدار «کامفیروز» خدمات شایان وماندگاری برای این منطقه انجام داده است. چنان که برای همگان واضح است، درزمان ریاست ایشان براداره ی آموزش وپرورش منطقه، تحول مهمی درتمامی عرصههای این اداره، بویژه درامور تحصیلی فرزندان این منطقه به وجود آمد .
هم چنین در مدت زمانی که آقای خلیلی درسمت بخشدار «کامفیروز» خدمت کرد، اقدامات مهم عمرانی و زیربنایی درسراسر منطقه انجام گرفت که ازآن جمله میتوان ازتکمیل پروژه ی برق رسانی به سراسر منطقه، تکمیل پروژه ی پل عباس آباد، تعریض جاده ی «کامفیروز» شمالی وآسفالت کاری قسمتهای عمده ی آن...نام برد .
ازدیگر مفاخر روستای «چم ریز» آقای دکتر ایرج خلیلی باصری است که فعلا در روستای خانیمن به امر مقدس طبابت مشغول میباشد روستای «چم ریز» دارای دو باب مدرسه شامل مقاطع ابتدایی وراهنمایی میباشد. یکی تحت نام «دبستان ابوذر» دیگری تحت عنوان مدرسه ی راهنمایی ولی عصر (عج) فعالیت میکنند. مدرسه ی اولی ازقبل برپا بود، مدرسه ی راهنمایی درسال 1376 تأسیس گردید. زمین این مدرسه توسط فرد خیری به نام کیامرث محمدی اهداء گردید، کار ساخت و ساز آن با همکاری مردم روستا صورت گرفته است .
وضعیت جاده خاکی است، ولی ازامکانات رفاهی مانند آب آشامیدنی سالم در سال 1364، برق درسال 1377 و خانه ی بهداشت و مخابرات در سال 1381 برخوردارشد ه است . محصولات این روستا غالبا برنج، گندم، جو، شبدر، عدس، صیفی کاری و میوههای باغی میباشد. باغات این روستا عبارتنداز: سپیدار، صنوبر، سیب، زرد آلو، گردو، بید. ودرختان جنگلی عبارتند از: بلوط، بنه، بادام کوهی، کیکم، ارژن، تنکس، کیالک، خوشک، گز، سنجد وغیره. پوشش گیاهی کوهستانهای این محل عبارتند از: کنگر، لپو، بلهر، جاشیر، کمه، کیسمارو، موسیر، قارچ، آب اندول، ریواس، کاسنی، گل بعلک، زول، تول، پودن، چو، آویشن، برنجاس، شاطره، بارهنگ، رواتُربک، خاک شیر، اسفند، شیرین بیان وغیره. قسمتی از تپهها وزمینهای اطراف د ه قُرِق میباشد که قرق دره شور یک محل سیاحتی وبسیار دیدنی است .
کوههای اطراف محل عبارتند از: کوه «گر» در شمال شرقی - کوه «ساران»در
جنوب غربی (رشته ی از سلسله جبال زاگرس) تنگه های معروف این روستا عبارت
اند از: تنگ تاریخی، تنگ آب، تنگ زرد و تنگ اسپید. رودخانه ی «کُر» هم
اکنون در فاصله ی یک کیلومتری غرب روستا در جریان است. وضعیت دام داری در
روستای «چم ریز» خوب است. صنعت قالی بافی نیز کم وبیش رواج دارد .
این روستا دارای یک باب مسجد و یک هیأت عزاداری به نام سیدالشهدا (ع) میباشد که به مسئولیت آقایان حبیب اللّه خلیلی، یوسف خلیلی، حسین عسکری، علی بخش اتحادنژاد اداره می شود. ورزش دراین روستا رونق قابل وصفی ندارد، لکن جوانا ن این روستا به طورکلی ازمواهب ولذات ورزش محروم هم نیستند .
فاصلهی «چم ریز» باروستاهای مجاور به مقیاس کیلومتر:
تا سربست 5 کیلومتر تا چم چنار 3 ٍ
تا چم سهرابخانی 1/5 ٍ تا پیر سبز علی 7 ٍ
تا گرمه 10 ٍ تا چم کنگری 13 ٍ
تا آب ماهی 18 ٍ تا ده دامچه 8 ٍ
تااللّه مراد خانی 10 ٍ تا حاجی آباد 14 ٍ
تا خانیمن 16 ٍ تاشیراز 150"
نمای دیدنی از چم ریز

چم سهراب خانی
به روایت حاصل قره قانی
«سهراب خان» یکی از سرداران طایفه ی کشکولی بود، این محل یکی از یورد گاهایش محسوب میشد، مالک اول املا ک این محل، عزیزاللّه خان کشکولی بود، او فروخت به امیر حمزه فریدونی رئیس تیره ی «کوه وا» اکنون پلاک ثبتی املاک «چم سهراب خانی» به نام چشمه ی «سرنجلی» است . روستای «چم سهراب خانی» که در دامنهی شمالی رشته کوه «کمر زرد ساران»، در حاشیه ی غربی رودخانه ی «کُر» واقع شده است، اول بار در سال 1346 (هش) مسکونی شد. در آن سال مرحوم غلام حسین قره قانی با امیر حمزه فریدونی مالک این محل قرار دادی منعقد نمودند مبنی بر این که غلام حسین قره قانی این محل را با خرج خودش آباد کند، جوی آبی از رودخانهی «کُر» برای آن حفر نماید، سپس به مدت 7 سال بلااجاره آن راکشت کند، پس ازانقضای مدت 7 سال، همان نسبت رایج 25 % مالک و مستأجر اعمال گردد .
آقای حاصل قره قانی فرزند مرحوم غلام حسین قره قانی دراین خصوص میگوید: «قبل از مرحوم پدرم خیلیها این قرار داد را با حاج امیر حمزه بستند، لکن از اجرای آن عاجز آمده و فسخ کردند، اما پدرم موفق شد هر دو تا چم به نام های «چم[4] سهراب خانی» و «چم بادامی» را آب رسانی و آباد کند، ما در آن موقع تعداد 24 چادر عشایری بودیم، اما اکنون 46 خانوار حاوی 231 نفر جمعیت هستیم. همه از طایفه ی ترک قره قانی میباشیم. فقط یک خانواده ی سارانی در میان ما وجود دارد که در این جا زمین خریده و ساکن شده است.»
حاصل قره قانی مانند همه ی ساکنان روستاهای جدید الاحداث درصدد کشف و اثبات سابقه ی طولانی برای روستای «چم سهراب» خانی برآمده ومیگوید:
«اکنون در کند و کاوهای که در «چم سهراب خانی» به عمل می آید، علایمی ظاهر میشود که نشان میدهد در این محل قبلا آبادی بودهاست، زیرا ثابت است که در گذشته های دور، بالاتر از پل فلزی، در همین محل «چم سهراب خانی» و دقیقا در جای همین پل جدیدالاحداث، پلی برپا بوده است به نام «پل دختر» زیرا این نقطه از رود خانه در حدود 2 هزار سال است که اصلا جابه جا نشده، بنابراین بهترین جا برای احداث پل بوده است. از طرف دیگر در این محل سنگهای تراشیده شده به طور 6 ضلعی و میخی هم پیدا شده که معلوم نیست چه زمانی، به وسیله ی چه کسانی، به چه منظوری تراشیده شده است .»
حاصل ادامه میدهد: «در اوایل انقلاب از طریق فرمانداری به ما پیش نهاد شد که اگر می خواهید اسم روستای تا ن را عوض کنید، نام دل خواه خود را پیش نهاد نمایید، تا بنویسیم، من که درآن موقع جزء شورای ده بودم، نام «ترک آباد» را برای این محل پیش نهاد نمودم، اماتا هنوز جوابی نیامده است و به همان اسم «چم سهراب خانی» مانده است، درحالی که این اسم قبل ازبر پای این آبادی، روی املاک این محل گذارده شده بود .»
پیش رفت فرزندان این روستا در عرصههای مختلف زندگی خوب بوده و تاکنون چندین چهره ی برجسته ی محلی ومنطقهای از این روستا برخاسته اند، ازجمله آقای احمد قره قانی فرمانده ناحیه ی مقاومت امام صادق (ع) «کامفیروز» فرزند همین روستا میباشد. او با متانت وتدبیر توانست دراین مدت طولانی این منطقه را که به لحاظ ترکیب جمعیتی به یک کلکسیون شبیه است، با درایت وکفایت تمام اداره نماید .
روستای «چم سهراب خانی» آینده ی بسیار درخشان در پیش رو دارد، استعداد دام داری و باغ داری در این محل فوق العاده است. این محل در حال حاضر دارای یک باب مدرسه ی ابتدایی است، از امکانات اولیه ی زندگی مانند آب لوله کشی، روشنایی برق و جادهی خاکی برخوردار میباشد. مسجد، حسینیه و هیأت عزاداری منظم ندارد. زمین برای احداث مسجد معین شده، لکن تاهنوز برای ساختمان آن کاری انجام نشده است.
«چم سهراب خانی» قبلا روستای دور افتاده محسوب میشد، که دارای یک رشته جاده ی باریک خاکی منشعب از پل فلزی بود، اما اکنون با احداث یک دهنه پل فلزی که بین آن با روستای «چم ریز» واقع شده است، موقعیت خوبی پیدا کرده است. همین امر درآهنگ پیش رفت بیش از پیش روستای «چم سهراب خانی» مساعدت خواهد کرد .
به روایت حاج سرتیپ هوشیاری، حاج کوچک علی اسفندیاری
حاج علی عسکر قاسمی، عبداللّه نصیری،طهمورث اتحاد خوب
و همکاری بابک صفری، ابراهیم عیدی پور و عبدالمحمد کشاورز.
حاج سرتیپ هوشیاری
«مشهد» و «بیلو» تا حدود 15 سال قبل از این دو نام مجزا برای دو روستای هم جوار بود، اما از سال 1370 که مرکز بخش «کامفیروز» قرار گرفت و ادارات دولتی را در خود جای داد، هرنوع فاصله میان هر دو روستا برداشته شد و اکنون دراسم و مسمی یگانگی کامل محقق شده است. چنان که «مشهد بیلو» به صورت یک اسم مرکب در آمده و نام یک شهر را تداعی میکند. در عمل نیز آن دو روستای قدیمی آن چنان به هم آمیخته که هیچ گونه تهی گاه میان آن دو باقی نمانده است.
ازمدت یک سال به این طرف نام این محل رابه «شهرکامفیروز» برگردانیدهاند. در توصیف این شهر جدید التأسیس میتوان گفت که در حال حاضر بخش مشهد حکم بافت قدیم و پایین شهر را دارد، در حالی که محله ی " بیلو " همان بافت جدید و بالا شهر را به خود گرفته است. از هم اکنون میتوان روزی رادید که سراسر روستاهای مجاور از «مهجن آباد» تا «بیمور» بهم وصل شوند و جملگی با «مشهد بیلو» (یاهمان شهرکامفیروز) گره بخورند، بدین ترتیب « شهرکامفیروز» در مسیر جاده ی پر پیچ و خم، تا «بیمور» پیش خواهد رفت .
حاج کوچک علی اسفندیاری درمورد چگونگی مرکزیت قرارگرفتن «مشهد بیلو» وتولد شهرکامفیروزچنین میگوید: «درسال 1362 طوماری با امضای همه ی بزرگان منطقه ومهر شوراهای روستایی تمام آبادیهای ذی دخل تهیه نموده، به آقای احمدکبیری نماینده ی وقت مجلس شورای اسلامی تحویل دادیم، تا اوبه وزارت کشورببرد، و مرکزیت شهر «مشهد بیلو» رابه تصویب برساند، پس ازمدتی کبیری نامه ی به شورای «مشهد بیلو» نوشته وضمن آن تصریح نمود که نامه ی شمارا به وزارت کشور تحویل دادم ومرکزیت «مشهد بیلو» به تصویب رسیده است.»
در این جا مباحث مربوط به «مشهد بیلو» (یاهمان شهرکامفیروز) را یک جا مورد ارزیابی قرار میدهیم. با این وصف که مشهد بسا قدیمیتر نسبت به " بیلو " هست، چنان که گفته میشود بعد از «پالنگری» مشهد بوده است، اما درمشهد هیچ ادبیات و افسانه شکل نگرفته است، درحالی که «پالنگری» داستان نجما وسمنبررا دارد وافسانههای خرد وکلان زیادی پیرامون آن شکل گرفته است، سنگ تراشیهاوسنگ نبشته های دارد.
هم چنین افسانه بافی در «لیرمنجان» بیش ازمشهد انجام یافته است. مردم مشهد میگویند: «چند سال قبل که زمینهای اطراف امام زاده را به وسیله ی دستگاه میکانیکی صاف میکردند، به مخزنی از برنج، یا شلتوک سوخته برخوردند که گویا از قرنها قبل به وسیله ی شخصی مدفون شده بوده تا از دستبرد غارت گران مصون بماند. وجود خمرههای بزرگ تا ظرفیت گنجایش 5/52 من روغن در مشهد از جمله آثار قدمت این محل ذکر شده است. بزرگ ترین مایه ی افتخار مشهد وجود امام زاده است. اعتقاد براین است که آن بزرگوار دراین محل به شهادت رسیده است، لذا نام این محل مأخوذ از همین طرز فکر است .
این امام زاده تا مدتها قبل تحت عناوین امام زاده«فتح اللّه کُش » یا 18 شهید معروف بود، جدیدااسم سید ابراهیم به خود گرفته است. درباره ی اعجاز او میگویند: «درحدود 70 - 80 سال قبل ازاین یک بیوه زن بدبخت که دارای چند طفل یتیم هم بوده، رفته بوده در روی زمین گندم تا مقداری خوشه بچیند واز آن طریق لقمه نانی برای فرزندان یتیم خود تهیه نماید، در آن جا مقداری خوشه ی گندم میچیند، تااین که شخصی به نام فتح اللّه که سرکار، یا پا کار ودشتبان بوده است، آن زن را متهم به چیدن خوشههای گندم درو ناکرده نموده و سبد یا کیسه ی خوشهاش را گرفته، نسبت به او اهانت میکند.
بنا به قولی آن زن بی نوا را کتک زده ودستش را شکسته بوده؛ زن بی گناه که هیچ پناه گاهی نداشته، گریه کنان به امام زاده روی میآورد و از او میخواهد که " اگر در مدت 3 روز توانست فتح اللّه را بکشد، از هر راهی که شده یک کهره خریده ودر همین جا نذرش خواهد کرد. " تا این که سر 3 روزه گی، فتح اللّه میافتد و میمیرد؛ زن هم به نذر خود وفا میکند؛ از آن پس این امام زاده به امام زاده فتح اللّه کش معروف شد.
حاج علی عسکر قاسمی مشهدی روزی را به یاد میآورد که روستای مشهد فقط 10 خانوار جمعیت داشته وامروزه 300 خانوار است. آن 10 خانوار جملگی در حوالی امام زاده متمرکز بوده و هرکس یک شغلی داشته است، یکی گاوران بوده، یکی چوپان بوده، یکی کدخدا ودیگری رعیت... حاج علی عسکر قاسمی میافزاید: «در فصول بهار و تابستان دوسه خانوار قربت میآمدند وچند روزی در محل ما چادر میزدند، دم ودستگاه برپا مینمودند وبرای ما ابزارهای فلزی مانند لپک، میخ طویله، انبر دستی، تیشه، کلنگ، کلند، داس، وبیل درست میکردند. مادر آن موقع مسجد نداشتیم، اماامام زاده راداشتیم و حمام عمومی هم داشتیم.»
املاک «مشهد بیلو» روی هم 6 دانگ، یک پلاک محسوب میشودکه 3 دانگ و چارک کم مال عماد السّلطان بصیری بود، 3 دانگ و چارک بالا مال کربلایی علی کوچک جوانمردی، علی کوچک برادر همان مهدیخان جوانمردی مالک چشمه ی «دژکردک» بود، آنها 3 برادر بودند که برادر سومی اسمش حاجی محمد بود، آنها فرزندان صادق خان بودند که خانهاش دردروازه ی کازرون «شیراز» بود. در این جا یک نفربه نام راه خدا قاسمی کدخدا ی عماد السّلطان بصیری بود. بچههای عماد السّلطان بصیری بعد از مرگ پدرشان یک دانگ و نیم ملک پدری شان را فروختند به دو برادر شیرازی به نامهای روحانی، بعد از یکی دو سال برادران روحانی هم فروختند به وصال «شیرازی .
حاج علی عسکر قاسمی ادامه میدهد: « در آن زمان همه ی 6 دانگ املاک «مشهد بیلو» مشاع بود و تقسیم و تفکیک نشده بود، همین طور شریکی میکاشتند، فقط محصول رابراساس سهام تقسیم میکردند، من که 2 هکتار زمین میکاشتم، 500 من برنج شهری تحویل میدادم، مالکین بین خود تقسیم میکردند. ما درآن زمان برنج را به وسیله ی " دِنگه " سفید میکردیم، مثل کارخانههای ماشینی امروزی خوب سفید و تمیزنمیکرد، یک کمی زرد میماند، حتی دانههای شلتوک و برنج نیم پوست هم در میانش زیاد دیده میشد. به آن میگفتیم: برنج رسمی. »
«در آن زمان این جوی آب بالایی وجود نداشت، یک جوی آبی بود که از زیر دست روستای «مشهد بیلو» میگذشت، حدود نیمی از اراضی «مشهد بیلو» رامشروب میکرد، آن جوی اکنون کور شدهاست. این جوی بالایی رامهدی خان جوانمردی کشید، در آن زمان به این جوی بالایی «جوب نو بر» میگفتیم. با احداث این جوی که ازرودخانه ی تنگ بستانک کشیده شد، مساحت وسیعی از اراضی «مشهد بیلو» شامل اراضی موسوم به تل سنگین، طاقستان، پنجاه پیمان، کله گه، سحری و غیره که جمعا به بیش از 1000 هکتار بالغ میگردد، به زیر کشت رفت.»
حاج علی عسکر قاسمی در ادامه ی توضیحات خود پیرامون اوضاع گذشته میافزاید: «در آن زمان بسیار نا امنی و فقر بود، مردم از ترس غارت گران بویر احمدی و ترک آقایی نمیتوانستند چیزی برای خود نگه دارند، یک سال در زمان مهدی خان جوانمردی، بویراحمدیها با تعداد 700 نفر آمد ند بالای شیخ عبید ولپویی حمله کرد ند؛ آنها چپاول خود را از همان جا آغاز نموده و همین طوری «بیضا» و بانش را هم غارت کردند تا رسید ند به «کامفیروز» در این جا هم گاو و گوسفند های ما را بردند. هیچ چیز برای ما نگذاشتند. چند سالی دیگر هم ترک آقایی شد، زیاد خان سترک و فتح اللّه خان کشکولی و ذکی خان دره شوری در مسیر رفت و برگشت خود به سرحد یا گرمسیر، اگر محصول آماده بود، با خود میبردند، هیچ چیزبرای ما نمیگذاشتند، حتی اگرمحصول رسیده بود، ولی درو نشده بود، خودشان درومی کردند ومی بردند.»
« چند سالی اوضاع آن چنان خراب شد که حتی مالکان هم جرأت نمیکردند به «کامفیروز» بیایند، آن هاحتی از املاک و مال الاجاره ی خود هم دست کشیده بودند. تا زمانی که رضا شاه پهلوی قدرت گرفت و پوزه ی «درود زن» را (که درآن زمان به نام پوزه ی " ریش بگیر " موسوم بود) بستند، ازآن طرف هم گردنه ی تنگ تیر را بستند، دولت حکم کرد که قشقاییها حق ندارند از جای خود حرکت کنند، در هر جا هستند، همان جا بمانند و زندگی کنند، اوضاع چنان شد که اسب و خر و قاطر قشقایی هم قاچاق شد، یعنی نمیتوانستند برای خود نگه دارند.»
«مردم از «کامفیروز» میرفتند به نواحی سرحد و سده، دشت «بکان» و گردنه ی «چاهو» اسب و قاطر ترکی را به قیمتهای بسیار نازل میآوردند، بسیاری از مردم حتی مجانی میآوردند، دولت پهلوی «صولة الدولة» را زندانی نموده و در همان زندان به وسیله ی سم به قتل رسانید، دیگر ترک آقایی ول شد، دوباره مالکها آمدند بر سر زمینهای شان.»
«در آن زمان مردم آن چنان فقیر بودند که یک دله نفت 6 لیتری رابرای 5 - 6 ماه چراغ موشی شان میخریدند، خیلیها استطاعت خریدن همان یک دلی نفت 6 لیتری را هم نداشتند، یک خاری بود به نام «گنه چراغ» که از کوهای «گر» میآوردند، ساقههای نسبتابلند به طول نیم متر داشت، میان ساقه ی آن را خالی میکردند وآتش میزدند، 5 - 6 دقیقه طول میکشید تا تمام شود، خیلی عجیب روغن داشت و خیلی هم روشن میسوخت. وقتی یکی تمام میشد، دوباره یکی دیگر را با آتش قبلی روشن نموده و سرجایش میگذاشتند، درست مثل شمع.
«در زمان سابق مشهد یک رشته قنات داشت که اکنون کور شده است، این رشته قنات از چشمه ی سهله شروع شده و به مزرعه ی جلال آباد انتها مییافت، این روزها کسی که بخواهد چاه عمیق بزند، اگر خوش شانس باشد و اتفاقی چاهش در مسیر آن قنات سابق قرار بگیرد خیلی آب خواهد داشت.»

جریان ورود اولین ماشین به کامفیروز
بنا به قول حاج علی عسکر قاسمی، اولین ماشینی که در ناحیه ی غرب رودخانهی «کُر» از طریق گردنه ی «تنگ تیر» آمد، متعلق به میر غارتی بود که یک دستگاه ماشین «بیدفورد» زرد رنگ باری بود. یک ماشین جیپ کوچک نیز آن را همراهی میکرد، وقتی که به «مشهد بیلو» آمد، مردم همه دورش جمع شده و آن را تماشا میکردند. مردم دراطراف ماشینها دور میزدند و درباره ی آنها اظهارنظر میکردند .
در مورد دستگاه صوتی قدیمی به نام «گرامافون» هم همین طور شد، یک روز عروسی حاج خان میرزا بیلویی بود که خیلی هم جنجال بود، مانند همیشه ساز و نقاره میزدند، مردم هم به طور عادی مشغول ترکه بازی بودند، ناگهان یک دستگاه گرامافون در مجلس پیدا شد، مثل این که یکی ازمدعوین شهری با خود آورده بود، دستگاه گرامافون را روشن کرد، آن هم شروع کرد به خواندن، همه ی جمعیت اطراف ساز و نقاره را رها کرده، به اتاقی که گرامافون درآن قرار داشت هجوم آوردند، همه تعجب میکردند از این که آن قوطی خودش میخواند وحرف میزد، مردم کنجکاو شده و ازدحام کردند تا از نحوه ی کار دستگاه گرامافون سر در بیاورند، آن چنان شلوغ کردند و یک دیگررا هل دادند که عدهی روی دستگاه گرامافون افتاده و آن را خرد کردند. دستگاه در همان جا ازکارافتاد وخراب شد. هم چنین ورود رایو وبرق نیز هرکدام برای خود دارای حکایات ولطیفههای است که اگر همه شان راست نباشند، همه دروغ هم نیستند.
اکنون «مشهد بیلو» برای خودش یک شهری شده است، وازهمه گونه امکانات برخورداراست . در این محل اماکن آموزشی فراوان تا حد دبیرستانهای دخترانه و پسرانه وجود دارد. درمحله ی مشهد مسجدی به نام امیر المؤمنین(ع) وجوددارد، زمین جهت احداث یک باب حسینیه نیزآماده شده است. هم چنین درمحله ی مشهد هیأت عزاداری قمر بنی هاشم(ع) به سر پر ستی آقایان مسیح نصیری، امید علی عباسی، بهزاد قاسمی، طهمورث اتحاد خوب... کار میکند، جواد رفیعی یکی از مداحان و مرثیه خوانان به نام این محل میباشد .
رشتههای مختلف ورزش در «مشهد بیلو» از رونق قابل توجه برخوردا راست. در آن جا یک تیم فوتبال به نام سایپا وجود دارد که دارای مقامهای منطقهای است، سرپرستی آن تیم به عهد ه ی آقایان علی ایزدی وامیر علی اتحاد خوب میباشد. در رشته ی بدن سازی و فیگور ازآقایان احمد رحیمی، ابوالفضل رحیمی و علی شکوهی نام برده شده است .
در محله ی مشهد چند فامیل بزرگ زندگی میکنند که فامیل های قاسمی، نصیری، عباسی، بهبودی، محمد زمانی، رحیمیو سهل آبادی از جمله ی آن هااست. در این جا یک رشته نسب نامه از فامیل قاسمی به عنوان نمونه و سابقه ی سکونت در مشهد میآورم: رسول، عبدالحسین، علی عسکر، راه خدا، ابوالقاسم، رئیس علی عسکر، رئیس اللّه که در همین مشهد زندگی میکرده و منزلش در جوار امام زاده بوده است . مانند همین است بنکوی نصیری: محمد رضا، عبداللّه، اللّه داد، نصیر، ملاّ اسد، محمد حسین، محمد امین، که در مشهد زندگی میکرده واکنون مزارش در جوار امام زاده است .
اما مطلب در مورد وجه نام گذاری «بیلو» این است که در بدو امر چنین به نظر میرسد که این اسم برگرفته از لفظ ترکی باشد، چنان که " حاج سرتیپ هوشیاری " میگوید: «از زمانی که مالکیت اراضی " بیلو " به دست محمد علی خان کشکولی افتاد این محل به این اسم مشهور شد، تا آن زمان هم دراین جا چند آبادی کوچک وپراکنده وجودداشت، لکن اسم بخصوصی نداشت، ازطرف دیکر چشمه ی دربالای " بیلو " وجود دارد به نام " چشمه پیرچنار " که یکی ازیورد گاهای ایلخانان قشقایی بوده است، حاج محمد علی خان کشکولی به این دلیل نام " بیلو " را روی این محل گذاشت که در آن زمان خود ش در«جورک» زندگی میکرد، درآن جا درهی به نام "بیلو" وجود دارد (که تاهنوزهم به همین اسم باقی است) آن دره یا در تملک محمد علی خان بوده یا بنا به دلایل دیگر مورد علاقه ی او قرار گرفته بود. از این رو محمد علی خان وقتی عدهی از رعیتش شامل خواجه علی خان پدرملاّ خوشیار - ملاّنامدار؛ وملاّ اسفندیار وملاّ میرزا علی را از جورک به این جا منتقل کرد، به آنها گفت که این جا را به همان اسم «بیلو» آباد کنند. دراین موقع بیلو ی جدید از 15 - 16 خانه بیش تر نبود، همگی داخل قلعه ی که به دستور محمد علی خان برپا کرده بودند، ساکن شدند.»
«تااین که یک سر آبی زدند به اسم " سر آب محمد علی خانی " ویک جوی حفر کردند، درهمین موقع «صولةالدولة» در«مهجن آباد» مستقربود، نه این که خودش دائما درآن جا ساکن باشد، بلکه «مهجن آباد» تحت تملّک او قرارداشت. لذاگاهی به آن جامی آمد. با این که محمد علی خان کشکولی برادر بی بی خدیجه همسر «صولةالدولة» میشد، لکن متحد قوام السلطنة بود، به همین جهت میانه ی این دوخان بسیاربه هم ریخته بود، چنان که هرازچند گاهی بین آنها جنگها ی خونین واقع می شد.»
«محمد علی خان میخواست که ما طرف دار او باشیم، «صولةالدولة» هم میخواست که ما زیر نظر او باشیم. هرکدام میخواست دیگری را از «کامفیروز» بیرون کند. گاهی این زورش میکشید او را فراری میداد، گاهی هم بر عکسمی شد، دراین موقع قسمتی اززمینهای " بیلو " موسوم به " 50 پیمانی " درتملک «صولةالدولة» قرارداشت، که از خانم طلعة السلطنة خواهر «قوام السلطنة» خریده بود.»
«محمد علی خان در " بیلو " قلعهی بنا کرد که دارای 4 طبقه ویک برج خیلی بلند وبزرگ بود. این برج که باقا عده ی حدود صد متر بالا رفته بود، از هر طبقهاش برای یک کاری استفاده میشد، طبقه ی اول مخصوص انبار و ذخیره ی آب و غذا بود، طبقه ی دوم برای سکونت مهمان در نظر گرفته شده بود، طبقه ی سوم مخصوص نگهبانان و تیراندازان بود و طبقه ی آخر مخصوص دید بانی بود که به صورت یک کلاهک در آمده بود. »
«محمد علی خان یک گروه جنگی کارکشته و تفنگ چیهای زیاد در اطراف خود داشت، هر جا جنگ داشت آنها را اعزام میکرد تا برایش بجنگند، سرگرو های جنگی محمد علی خان 3 نفر به نام های خوب یار بک، خم کار بگ و عبداللّه بگ بود. حسین خان فارسی مدان هم که 8 - 9 پسر داشت، هر جا لازم بود خود و بچه هایش برای حاج محمد علی خان کشکولی میجنگیدند.»
«در آن طرف هم «صولة الدولة» برای خودش قدرتی بود، محمد علی خان " بیلو " را محکم گرفته بود، «صولةالدولة» «مهجن آباد» را . هرگاه «صولةالدولة» در «مهجن آباد» میآمد یک حملهی به " بیلو " ترتیب میداد. تا رعیت محمد علی خان را از این جا خارج نموده و افراد خود را جای گزین نماید، می خواست زمینهای محمد علی خان رابه زور بگیرد.»
«محمد علی خان قدرت برابری با «صولةالدولة» را نداشت، ولی مردی با تدبیر بود، مهمتر از همه این که در دستگاه «صولةالدولة» خبر چین های وفادار وپخته داشت، آنهااخباررابه موقع به او میرسانیدند که «صولةالدولة» چه قصدی دارد.»
«در یک مورد خبر چین محمد علی خان خبر داد که نفرات «صولةالدولة» امشب قصد حمله به قلعه ی " بیلو " را دارند، افراد محمد علی خان پیش دستی نموده و میروند بر سر راه «مهجن آباد» در همین حوالی قبرستان کنونی " بیلو " در یک محل آب راه به کمین مینشینند؛ هنگامی که نفرات «صولةالدولة» به قصد تصرف قلعه ی " بیلو " حرکت میکنند ونزدیک میآیند، ناگهان مورد حمله قرار گرفته و درجا 5 نفر کشته می دهند، در نتیجه عقب نشینی نموده به «مهجن آباد» برمی گردند.»
« در آن شب محمد علی خان هم در " بیلو " نبوده و در محلی اصلی خود در جورک به سر میبرد. کسانی مانند ملاّ خوشیار، ملاّ نامدار، ملاّصفر، ملاّآزاد وملاّاسفندیار که درآن جنگ شرکت داشتند، در همان شب نزد حاج محمد علی خان قاصد میفرستند، جریان را به اطلاعش میرسانند و تقاضای کمک ونیرو میکنند، تا بتوانند در برابر حملات انتقام جویانهی بعدی «صولةالدولة» مقاومت کنند، محمد علی خان ازاین پیروزی بیلوییها بسیارشادمان شده وآنهارا خیلی تشویق مینماید؛ به آنها کمکهای هنگفت شامل نفرات، اسلحه و پول میفرستد وآنها را به مقاومت در برابر «صولةالدولة» فرامیخواند.»
«لکن «صولة الدولة» از سازماندهی حمله ی دوباره به قلعه ی " بیلو " منصرف شد ه وجریان خصومت و حالت جنگی بین این دو خان هم چنان برای مدت طولانی ادامه داشت، تا این که «صولةالدولة» را به تهران فرا خواند ه و زندانی اش کردند، از این پس دیگر دنیا به کام حاج محمد علی خان کشکولی شد. یک دشمن بزرگش ازمیان رفت.»
«البته محمد علی خان نیز زمینهای " بیلو " را نگه نداشت، قسمتی را فروخت به عمادالسّلطان بصیری، اوهم فروخت به حاج صادق وصال شیرازی، 50 پیمانی را که قبلا «صولةالدولة» تصرف کرده بود. «صولةالدولة» دوباره همان 50 پیمان را فروخت به مالکهای بیلو.»
حاج سرتیپ هوشیاری ادامه ی جریان را ازاین قرارتعربف میکند: در آن موقع 3 دانگ " بیلو " به دست ما بود، 3 دانگ دیگر به دست مهدی خان جوانمردی، ازطرف دیگر «صولة الدولة» هم دو تا تعلیقه شامل دو تا یک چارکی ازاراضی 50 پیمانی به عمویم ملاّ حسن داد ه بود که باعث سوء تفاهم واختلاف باحضرات جوانمردی شد ، ما بر سر همین نیم دانگ و یک چارکی سالها بحث و مرافعه داشتیم، تا زمانی که اصلاحات ارضی پیش آمد. دراین موقع " بیلو " دو تا کدخداد اشت، یکی ملاّ خوشیار که کدخدای روحانی بود، دیگری ملاّ آزاد، کدخدای جوانمرد ی.»
برج قلعه ی " بیلو " تا شهریور ماه سال 1310 برقرار بود. در آن سال حاجی خان ارمنی از «شیراز» آمد ومأموریت داشت تا با بچههای میر عباس حسینی ازقبیل میر غارتی ومیرمسکور مقابله نماید. حاجی خان وقتی به " بیلو " رسید بزرگان این قلعه را جمع نموده و رو به ملاّ نامدار که بزرگ همه بود نموده و گفت: " شنیدهام که نیمی از مخارج بچههای میر عباس را شما بیلوییها میدهید ونیمی دیگر را علی رضا خان خانیمنی می پردازد، من از همین اکنون به شما میگویم کهازاین جابه «خانیمن» میروم تا این نکته را به علی رضا خان نیزگوش زد نمایم، دوباره از «خانیمن» به این جا برمی گردم، تا موقعی که من به این جا میآیم، برج قلعه را برابر دیوار قلعه کوتاه نمایید، وای به حال شما اگرازاین پس به بچه های میر عباس مالیات بدهید ".
حاجی خان رفت به سوی «خانیمن» درآن جا با علی رضا خان درگیری نموده ویک نفر او به نام محمد رضا گرجی راکشت. فردای آن روز علی رضا خان رادست گیر کرده و به صورت اسیر در " بیلو " آورد تاازاین جا به «شیراز» ببرد. حاجی خان طبق وعده ی روز قبل، ناهار در" بیلو " مهمان ورثه ی مرحوم ملا خوشیار شد، دراین موقع ملا خوشیارازدنیا رفته بود، به جای او سمت کدخدایی به همسرش کربلایی مروارید رسیده بود. کربلایی مروارید پس ازمرگ شوهرش به مدت 16سال کدخداوکلانتر خوانین ومالکین بود. پس ازاو سمت کدخدایی به ملاحسن هوشیاری رسید
بعد از صرف ناهار، کربلایی مروارید وهمه ی حضار جلسه از حاجی خان ارمنی تقاضا کردند که علی رضاخان را درهمین جا آزاد کند، وباخود به «شیراز» نبرد. بزرگان " بیلو " گفتند ما به حرف توکردیم که ازدیروز تا حالا برج قلعه را برابر دیوارخانه ها پایین آوردیم، حالا توهم این خواهش مارا قبول کن وعلی رضاخان را درهمین جا آزادنما، یک کمی هم ترساندنش که این یک خان بزرگ است، ممکن است طرف دارانش گردنه ی تنگ تیررا ببندند، حوادثی پیش بیاید وازاین قبیل حرفها، تا این که علی رضا خان را رها کرد ورفت.»
مدتی گذشت تا یک کسی به نام میر غلام بویر احمدی پیدا شد، آمد درکنار همین چشمه ی پیرچنار " بیلو " مستقر شد وگفت: «میخواهم این جا را تصرف کنم، ملک «کامفیروز» باید زیر نظر من باشد» به قلعه ی " بیلو " هم اخطار کرد که همه ی تفنگهای تان را بیاورید تحویل بدهید، در غیر این صورت قلعه را آتش میزنم وهمه ی شما را نابود میکنم. حاج سرتیپ هوشیاری ماجراراچنین تعریف میکند:
«به میر غلام گفته بودند که حاج خدا کرم یک تفنگ پران بسیار خوب دارد؛ میر غلام هم فرستاد دنبال پدرم که تفنگ خودت را بفرست تا ببینم، پدرم هم سوار بر اسب خود شد، تفنگ را هم به شانه انداخت ورفت پیش میر غلام، میر غلام که تفنگ واسب را دید بسیار تحسین نموده و به پدرم گفت: " تو با این تفنگ و این اسب چرا به این آسانی تسلیم من شدی، چرا یک جنگ با من نکردی؟ " پدم هم جواب میر غلام را میدهد.»
«میر غلام تفنگ پدرم را خیلی تحسین نموده و نزد خود نگه می دارد، درعوض تفنگ خودش را که یک قبضه 10 تیر قوا میبوده به پدرم میدهد و میگوید: " این تفنگ تورا به رسم امانت نگه میدارم، چند روز آینده یک جنگ دارم، از آن سفر جنگی که برگشتم تفنگت را پس میدهم" . رفت با همان تفنگ ، حاجی خان ارمنی را کشت.»
به روایت حاج طهماسب طاهری
اندکی بعد از سه راهی «عباس آباد» در انتهای یک جاده ی فرعی به طول یک کیلومتر، درناحیه ی چپ، روستای کوچک «دژکردک» واقع است. این روستا در جوار یک چشمه ی به همین نام، در دامنه ی کوه قرار گرفته است. نام این روستا برگرفته از «دژکرد» - «سرحدچهاردانگه» میباشد، زیرا از نظر ژئوگرافی شباهت نزدیک با آن محل دارد. بنابراین «ک» دژکردک از ادات تصغیر بوده و منظور از آن «دژ کردکوچک» میباشد. بنیان گذار و بزرگ این روستا حاج طهماسب طاهری است که تا هنوز در قید حیات بوده و در مورد مراحل انعقاد نطفه و تولد این روستا چنین میگوید:
«بیش تر اراضی این محل در اصل دیمی بود وکم تر آبی است. مالک اصلی این محل " مهدی خان جوانمردی شیرازی " بود. تا سنه 1333 (هش) هیچ آبادی در این جا وجود نداشت، تا آن موقع ما در روستای جدید التأسیس «عباس آباد» مینشستیم، روی همان اراضی کار میکردیم، در آن سال یک مختصر نقاضتی بین ما و مرحوم حاج بابا جان کدخدای «عباس آباد» پیش آمد، در نتیجه ما به دنبال اجاره ی اراضی جدید میگشتیم که با مهدی خان جوانمردی مالک این جا برخورد کردیم؛ مهدی خان یک خانه در " بیلو " هم داشت، چون زنش بیلویی بود. غالب اوقات هم ساکن " بیلو " بود، میشد او را در " بیلو " دید.»
«در آن جا انبار و انبار دارداشت، وقتی من به اتفاق دو نفری دیگر به نامهای مرحوم حاج اللّه داد و باباقلی، با مهدی خان درباره ی اجاره ی این زمینها صحبت کردیم، دیدیم که او مایل است تاکسانی باشند که این اراضی را آباد کنند، تا سالانه یک چیزی هم به دست او بیاید، این زمینها هم چنان یاوه بود، هیچ حاصلی از آن برداشت نمیشد، گاه وگداری بیلوییها آن را میکاشتند، مقداری کمی گندم وعد س بر میداشتند، سالهای ناامنی بود، اگر در بعضی مواقع کم و بیش کشت هم میشد، درست نگهداری نمیشد، درست جمع آوری نمیشد، اغلب گلههای ترکها میچریدند.»
«فصل پاییز بود، ما سه نفر با مهدی خان جوانمردی قرار داد بستیم که از محصولات آبی 3 سهم مال ما و دو سهم مال اوباشد، از محصولات دیمی نیز 4 سهم از ما، یک سهم از او باشد. چند نفر شامل محمد آقا جوانمردی، پسر برادرش، قربان زاهدی وخسرو زاهدی از «مشهد بیلو» هم به عنوان شاهد پای قرار داد را امضاکردند. از فردای آن روز آمدیم سرزمینها تا آب را برای کشت پاییزی ببندیم، برادرم عوض و پسر عمویم حاج اللّه داد نیز بامن همراه بودند، دیدیم در یک گوشه ی زمین یک مقداری کمی سبزی کاری به چشم میخورد، که ظاهرا لوبیا بود، آب چشمه رابه روی آن بسته بودند، لکن هیچ کس در آن اطراف دیده نمیشد، ما آب را برگرداندیم روی زمینها و مشغول آب یاری شدیم.»
« پس از ساعتی آب قطع شد، رفتیم به سربند تا ببینیم جریان چیست، دیدیم که کسی آب را مجددا به همان لوبیا بسته، ولی خودش معلوم نیست، ما دوباره آب را به جوی خودمان برگرداندیم ودر همان حوالی پشت یک صخره سنگ پنهان شدیم، چند دقیقهی گذشت، دیدیم یک شخصی سبیل کلفت در حالی که بیلی هم به روی شانه داشت، آمد، به اطرا ف نگاه کرد وما را ندید، یک بار اللّهم صل علی محمد و آل محمد گفت و آب را بست و رفت. بازهم ما آب را به جوی خودمان برگرداندیم ودقایقی پشت همان سنگ پنهان شدیم، تا آن شخص دوباره آمد و به اطراف نگاه کرد، باصدای بلند گفت: تو به من بگو که انسی، جنی، پریء... هر چه هستی خودت را معرفی کن تا بدانم جریان چیست؟»
«ما باز هم چیزی نگفتیم، او کمی دو دل و نگران بود، تا این که تصمیم گرفت آب را به لوبیای خودش برگرداند، این دفعه ما حاج اللّه داد را فرستادیم تا نگذارد آن شخص آب را به زمین خودش ببندد. دو نفر با هم در گیر شدند، مرحوم حاج اللّه داد آن شخص را بلند کرد و به زمین زد، ما از جای خود حرکت کرده و میانجی گری کردیم، نگذاشتیم تا او رازیاد بزند، حاج اللّه داد را از روی آن شخص بلند کردیم که در همان لحظه مهدی خان از کوه در حال پایین آمدن بود، او تفنگ بر دوش داشت وبرای شکار کبک به کوه رفته بود. آن شخص تا چشمش به مهدی خان خورد، احساس امید و قدرت کرد و گفت الان میروم پیش مهدی خان تا پوست سرتان را بکند، او هم به طرف مهدی خان دوید، ما هم به سوی مهدی خان دویدیم، اما ما زودتر به مهدی خان رسیدیم، مهدی خان پرسید: چه خبر است؟ ما گفتیم یک نفر در این جا هست که نمیگذارد ما آب را به زمینها ببندیم، یک دروغی هم گفتیم که به تو فحش داده و گفته مهدی خان هیچی نیست، زمین و آب مال من است نه مال مهدی خان.»
«تا آن شخص رسید، ما مهدی خان را حسابی شارژ و سر غضب کردیم، مهدی خان هم بدون این که تحقیق کند، با اسب به دنبال آن شخص راه افتاده واو را گرفت و خوابانید زیر تازیانه، آن چنان زد که حتی دل ما هم برایش سوخت و میانجی گری کردیم، مهدی خان در حالی که او را با تازیانه میزد میگفت: این ... برادر زن من است، چون من خواهرش را به همسری گرفتهام، حال میخواهد اراضی و املاک مرا تصاحب کند، من مالکم، نه این... آن شخص از همین جا فرار کرد و رفت، دیگر برنگشت. زمین ماند برای ما.»
«در همان سال مقداری 250 من بذر کاشتیم، یک روز مهدی خان بر سر راه شکار، سری به ما زد و از مشاهدهی کار ما بسیار خوش حال شد، ما برایش چای درست کردیم و خورد؛ پرسید کار کاشت تان تمام شد؟ گفتیم بلی. پرسید که دیگر نمیتوانید بکارید؟ گفتیم بذر نداریم. گفت خودم بذرش را میدهم، شما بکارید، در همان جا صد من بذر حواله داد به حاج شاه محمد «بزی» که باید این مقدار بذر را از «بزی» به «دژکردک» منتقل میکردیم. در آن زمان ماشین و جاده نبود، من رفتم در «بزی» به حاج شاه محمد گفتم که آن صد من بار را بیاورند در مشهد در منزل خداداد نصیری بگذارند تا ما هر روزه خرده خرده از آن جا بیاوریم، در این جا بکاریم، چون ما در «دژکردک» هیچ آبادی و جای برای نگهداری و سایل نداشتیم، روزها در این جا کار میکردیم، شبها به منزل مان در «عباس آباد» برمی گشتیم.»
«درآن موقع ما 3 جفت گاو داشتیم، با یک رأس الاغ. هر روز صبح از «عباس آباد» حرکت میکردیم، تا 3 راهی «دژکردک» با هم میآمدیم، از آن جا رفقای من با گاوها به طرف «دژکردک» میآمدند، من با خر میرفتم به مشهد و 15 من گندم به نسبت هر جفت گاو 5 من بذر، بار خر کرده، به «دژکردک» میآوردم، هر روز آن 15 من را میکاشتیم.»
«وقتی آن صد من بذر هم تمام شد، دوباره مالک آمد و گفت میتوانید مقداری عدس و نخود هم بکارید؟ گفتیم بلی. با هم رفتیم به " بیلو "، مقدار ده من بذر عدس و ده من بذر نخود از انبار خانه اش در " بیلو " به ما داد و گفت این را هم بکارید. عدس و نخود راهم کاشتیم، بالا آمدند وخوب هم شدند و رسیدند، قبل از این که درو کنیم، گله ی ترکها آمدند و همه را چریدند.»
«تا این که گندم رسید و درو کردیم، خرمن کردیم وکوفتیم، خرمن کوفته را3 بخش کردیم، وسط را خالی گذاشتیم، چون سه نفر بودیم، میخواستیم از هر طرف که باد آمد آن را به باد داده و کاه حاصله را در وسط خرمن جا میدادیم. دراین بین گویا اشخاصی به مهدی خان اطلاع داده بودند که این سه نفر گندمها را در وسط هر 3 خرمن در زیر تودههای کاه پنهان کردهاند، یک روز دیدیم که مهدی خان به اتفاق 5 - 6 نفر بیلویی آمدند سر خرمن و ما مشغول باد دادن خرمن بودیم .»
« دیدیم آن چند نفر به دستور مهدی خان هر یکی یک چار شاخ گرفته و شروع کردند به پس زدن کاهای وسط خرمن، بدون این که بگویند چه میخواهند، ما هم فهمیدیم که آنها به دنبال چه چیزی هستند، اما هیچ نگفتیم، منتظر نشسته واجازه دادیم تا به کار خود ادامه دهند، تقریبا نیمی از کاه را پس زدند و هیچ چیز ندیدند، دست آخر، مهدی خان رو به آن جمعیت کرد و گفت: دیدید روی دروغ گو سیاه است؟ ما به مهدی خان گفتیم که تا آخر همه ی کاها را پس بزنند، تا خوب یقین کنید که ما دزد نیستیم. سرانجام وقتی که خرمن را تقسیم کردیم، مهدی خان صد من اضافی به ما داد و گفت این هم جایزه ی درست کاری تان.»
«همین جریان ادامه داشت تا اصلاحات ارضی پیش آمد، بعد ازآن ما تصمیم گرفتیم تا در این جا آبادی برپا کنیم، این بود که اولین خانه هارا نیز ما 3 نفر ساختیم. در ابتدا «دژکردک» 3 خانوار بود. آهسته آهسته پیش رفت کرد، توسعه یافت تا این که اکنون به 43 خانوار رسیده است. همه ی ما از اهالی «شول بزی» و از فرزندان 3 برادر به نامهای محمد طاهر، محمدظاهر و محمدباقر هستیم. باقر فرزند عوض و او فرزند طهماسب، از بنکوی حاجی بابا جان بزی است. »
محصولات «دژکردک» عبارتند از گندم، جو، عدس، نخودو شلتوک. دا مداری و قالی بافی نیز در این روستا رونقی خوب دارد. این روستا دارای یک باب مدرسه ی ابتدایی و امکانات آب، برق، مخابرات و یک باب مسجد باشکوه میباشد. هیأت عزاداری سیدالشهدا(ع) به مسئولیت آقای نادر طاهری اداره میشود. ورزش نیز درآن جا رواج دارد، در سال 1382 جوانی به نام بهادر طاهری در مسابقات دو و میدانی شهرستان مرودشت حایز رتبه ی اول شد. همین شخص در سال 1380 در شهرستان مذکوردارای مقام سوم و در سال 1383 در «شیراز» به مقام چهارم رسید. هم چنین برادرش در مسابقات دو و میدانی بهمن ماه سال 1382 «کامفیروز» مقام اول را به دست آورد.
کاری از : «علی بخش آثار شیک = امینی »

علی بخش امینی
این جانب «علی بخش آثار شیک» معروف به «امینی» فرزند مرحوم غلام حسین امینی هستم، نام مرحومه مادرم «خاتون راه خدایی» بود. من ساکن فعلی روستای «خرم مکان» - «کامفیروز» هستم. متولد سال 1316 (هش) میباشم. زادگاهم قلعه، یا قریه ی «چغای سر تُلی» سابق است، اکنون آن قلعه موجود نیست.
من از کوچکی تا به حال از ناحیه ی پای راست فلج هستم، باهمین وضع از سن 7 تا 9 سالگی به مکتب میرفتم، باتکیه بر دوعصای چوبی که زیر بغل داشتم، جدا هم خسته کننده بود. اکنون خواندن وشنیدن شرح حالم دراین سطور برای شما آسان است، لکن هیچ کس نمیتواند احساس کند که من در زندگی به خاطر همین معلولیت پا، چه زجرهای کشیدم، و گذشت .
از شوق درس خواندن و آموختن قرآن خستگی وزحمت را به جان میخریدم، مأیوس وناامید نمیشدم، تااین که خداوند متعال مرا یاری کرد، قرآن را خوب یاد گرفتم ودر سن 16 سالگی معلم شدم. از سال 1332 تا 1342 در قریه ی «لیرمنجان» معلم بودم، حقوق مرا مردم میدادند، بعد سپاه دانش آمد وبدون حقوق ملتی شروع به کار کرد، من برکنار شدم. در دوران معلمی من اولیای هر شاگرد درهربرج مبلغ 10 تومان، که معادل صد ریال بود، به عنوان مزد ماهانه به من میدادند .
کتابها وکلاسها مانند امروز طبق فرم نبود، مثلا اگر تعداد 15 بچه شاگرد میداشتیم، هریک ازآنها دارای سن وسال به خصوصی بود، یکی 10 ساله، یکی 13 ساله، یکی 17 ساله ودیگری هم 7 ساله 6 - ساله. هربچه کتاب مخصوص خودرا داشت ودرمکتب خانه درس خودرا میخواند، کاری به درس دیگری نداشت .
پس از انفصالم ازشغل معلمی، روبه معماری آورده وبنّا شدم، خانههای ازمصالحی چون خشت و گل درست میکردم، هرکس میخواست برای خود خانه بسازد، مرابه کار میبرد، درآن کارهم روزی 10 تومان مزد استادی میگرفتم. درماههای رجب و شعبان و رمضان سراسرروزه میگرفتم، آن چنان عادت کرده بودم که میتوانستم تمام سال را روزه بگیرم .
درکنارشغل بنّایی به حرفه ی نجّاری نیز روکردم، درب وپنجرههای چوبی خیلی خوب درست میکردم، بعدا لحیم کاری وتعمیر چراغ، سماور، کتری وقوری...دیک وکاسه را نیز پیشه ساختم، درمراحل بعدی کارهای ظریفی مانند ساعت سازی ورادیو سازی برایم آسان بود...مدتی به کارخرید وفروش رو آوردم و مغازه داشتم .
هرچه بود وهرچه شد، به حمداللّه محتاج نبودم، تا کنون که دارای 5 دختر و 2 پسر هستم، هیچ گاه نا امید از درگاه خداوند نبودهام. شاعر و نویسنده هم هستم. سپاس خدای را که مرا مؤمن آفریده و همواره یاریم میکند تااز درب خانه ی خودش و محمد (ص) وآلش دورنشوم، الهی شکر.
امایکی دیگر از شغل های که من داشتم انشاء صیغه ی عقد وطلاق بود، حکومت اسبق از من میخواست که باید مجوز بگیرم، ولی من چون این درس را از محضرآیت اللّه شیخ محمد جوادآیت اللّهی رحمت اللّه علیهآموخته بودم، فقط طبق دستور او عمل میکردم؛ لاغیر. آیت اللّه شیخ محمد جوادآیت اللّهی آدمی کوچک نبود. اودرهمان زمان امام جمعه ی «شیراز» بود ومنزلش درنزدیک حرم شاه چراغ قرارداشت. او به من توصیه کرده بود که فقط باید دستور قرآن را اجرا کنم، نه دستور حکومت را، من هم از آن حکومت بدم میآمد .
ناگفته نماند که مأمورین آن حکومت بارها مرا زیر سؤال بردند، ولی اذیتم نکردند، فقط میگفتند «زن و مرد باید ابتدا آزمایش بهداشتی وپزشکی بشوند وتعهد از ایشان بگیر که درطی مدت بیست روز ازدواج خودرا رسمی کنند. و خودت هم باید لباس رسمی روحانی بپوشی، یک شغل بیش ترهم نداشته باشی. از این جهت من سرپیچی میکردم، چون با یک شغل امورم نمیچرخید، برای حفظ آبرویم از هیچ کاری بدم نمیآمد، الاّ امرحرام .
اکنون که به پشت سر خود نگاه می کنم، دوران گذشته تا به امروز، که تاریخ 2/2/1383 میباشد، تا آن جا که من به یاد دارم نسبت به امروز خوبیهای داشت وبدی های. کاملا قابل درک است که هر دورانی از روزگار، اعم از قدیم وجدید برای خودش صفای دارد؛ چنان که نمیتوان گفت آن دوره بد بود، امروز خوب است، یا برعکس. زیرا هر روز بدی هم درموقعیت خود خوب است. چون اگر بد نباشد خوب به تنهایی معنای ندارد، مثلا اگرنقطه ی «صِفر» نبود، عدد «یک» نمیتوانست «میلیارد» بشود، آن چه را ما«بد» میخوانیمش، درحقیقت همان نقطه ی صفر است که در برابر عدد یک قرار میگیرد، بدین ترتیب یک ده میشود... تا این که به میلیارد میرسد.
پس آن بدی که خدا قرار داده است، اگر نبود کسی خدا رانمیشناخت. اگرکلمه ومفهوم «نه» وضع نمیشد، لفظ «بله» هم به کار نمی رفت. اگر نهی نبود، امر شناخته نمیشد.
آنچه من از دوران گذشته به یاد دارم درمقام مقایسه با امروز خیلی چیزها عوض شدهاند، یا بهتر شدهاند، یا بدتر. روابط جامعه که به کلی دیگر گون شده است. مثلا اززمانهای سابق تا سال 1342 روابط آدمها کلابراساس ارباب - رعیتی بود، جامعه دارای طبقات معین بود، که ازآن جمله: یکی خان بود، دیگری مالک بود، نماینده ی مالک درکاربود، کدخدا بود، سرکار بود، پاکار بود، کوه پابود، دشت بان بود، رعیت بود، زارع بود، پیله ور بود ...
مالک که صاحب زمین بود، از نمایندهی خود میخواست که امور سالانه را برای او درست کند. امور سالانه عبارت ازهمان مخارج سال بود، اعم از گوشتی وغیرآن که عبات بود از: مرغ، جوجه، تخم مرغ، روغن...برای مصارف خود مالک وعلوفه وکاه وجو جهت اسب وقاطرمالک، دراین موارد مالک فقط نماینده ی خودرا میشناخت وبس. نماینده از کدخدا میخواست که این اموررا فراهم نماید. مثلاتوجیهی گوشتی که عبارت از جوجه مرغ بود. این جوجه مرغ نباید کم تراز5 ماهه باشد، اگر بزرگ تر از5 ماه بود، عیبی نداشت، ولی اگر کوچک تر بود قبول نمیکرد .
«خُرّم مکان» در اصل مال مشیر همایون (مشیرالدفتر) بود، او دارای چند دختر و یک پسر بود، اسم پسرش میرزا عباس خان بود که قلعه ی عباس آباد به نام اوست. کدخدای مشیر دفتر میرزا احمد دبیری بود، چون سید محمد دبیری داماد مشیر دفتر شد، کلا املاک «خرم مکان» و «عباس آباد» زیرنظر اوقرار گرفت. سید محمد دبیری علی الظاهر کدخدا ونماینده ی مشیر دفتر بود، لکن درواقع مالک اصلی محسوب میشد، سرانجام همین طورهم شد، این املاک برگشت به دبیری .
دراین نوشته تصمیم برآن است تا مقداری ازمناسبات جامعه ی قدیم مورد بررسی قرارگیرد، شاید خواندن آن برای نسل امروزی ونسلهای آینده مفید افتد، وازطرفی عبرتی باشد برای کسانی که زندگی رافارغ ازهرنوع قاعده وقانون میپندارند .
حد و حدود توجیهی
درآن زمان درمحل ما زمین براساس «لنگ گاو»، «نصف گاو»، «3لنگ گاو»، «یک گاو»، «یک جفت گاو»، «دوجفت گاو»...وهمین طور بالاترنسبت سنجی میشد. البته دربعضی ازجاها از«نیم وقه»، «یک وقه» گرفته به بالا میآیند تابه «چارک» - «یک من» و «قفیز» و«پیمان» برسانند. اما درمحل ما مقیاس همان لنگ گاو ویک گاووجفت گاو بود. کل پلاک خرم مکان وعباس آباد 63 جفت گاومحسوب می شد. هریک لنگ گاوزمین شخم زنی که یک رعیت میداشت، مطابق آن باید 15 قطعه جوجه مرغ پنج ماهه تحویل «پاکار» بدهد تا به خدمت کدخدا ببرد. و هر یک جفت گاو که 2 رأس گاو شخم زنی می شد ، باید 30 قطعه جوجه مرغ 5 ماهه وبالاترو یک قطعه خروس معروف به اخته که خسی شناخته میشد، به پاکار میدادند، تابه کدخدا برساند. اگر کسی یک جفت گاوزمین میگرفت، چنان چه یک قطعه جوجه ی توجیهی اش کم بود، پاکار میتوانست به دستور کدخدامرغ تخمی آن خانه را ببرد .
اما برکت خدارا ببین، با این همه مرغ توجیهی که از مردم میگرفتند، آن چنان جوجه مرغ زیاد بود که تخم مرغ را هم برای منزل کدخدا رسمی اعلان کردند. قیمت یک عدد تخم مرغ درآن زمان دو ریال بود. قیمت مرغ و خروس بزرگ ازقرارهر قطعه 5 تومان بود .
سرکار یعنی چه؟
درآن زمان تعداد جمعیت قریه ی خرم مکان 30 خانوار بود، هرقریه به نوبه ی خود دارای یک نفرکدخدا، یک نفرنایب، 3 نفر سرکار، یک نفر پاکار و 3 نفر کوه پا(دشت بان) بود. وظیفه ی پاکارشامل جار زدن در پشت بام و اطلاع دادن به کشاورزان برای آماده بودن درروز بیستم فروردین ماه هرسال جهت جدول روبی و نگهبانی ازکشت گندم، عدس و کِسِن[2] میشد . مواجب این پاکار از حاصل کشت کشاورزان برداشته میشد.
همان طوری که معلوم است، طبیعتا درمقابل پاکار سرکار هم وجود داشت، سرکاران از اول بهار آمادگی داشتند تابه کشاورزان وزارعان رهنمایی ارایه کنند ودستور دهند که کجای جدول باید رُفته شود. چون درآن زمان وسایل میکانیکی امروزی مانند لودر، بلدوزر وبیل میکانیکی نبود، ناچار باید خود کشاورزان بادست وبه وسیله ی ابزارآلات سبک مانند آن چه موسوم به بیل وکلند قربتی بود، جدولها را میرُفتند، تا بتوانندآب کافی برای مرحله ی اول جهت آب دادن به گندم و کسن خود تهیه کنند.
کاردیگری سرکاران این بود که باگذشت دو ماه اول بهار جای را برای احداث کپر آماده میکردند، یک کپر مربعی شکل بر پا میکردند، همه ی سرکاران، نایب ونماینده ی مالک به طور شبانه روزی در آن زندگی میکردند، درطول این مدت، پاکار هم فرمان بردار آن ها بود. این کپر به وسیله ی 15 تیر چوبی بلوطی و شاخههای درخت بلوط درست میشد .
این کپر به خاطر این درست میشد که حاصل مزارعی چون جو، گندم، کسن و عدس را که در آخرین ماه بهار به دست میآمد، نگبانی نماید. تامبادا افراد ی گرسنه، یا بچههای آن ها به آن دست برده ومقداری ازآن رابردارند. این کپر تا 6 ماه برقرار بود، یعنی از ماه خرداد تا آبان که مالیات آخرین مزرعه ی شلتوک به دست میآمد .
در سرزمین «کامفیروز»، «بیضا» و«رامجرد» هنگامی که 26 روز که از بهار بگذرد، کشاورزان بذر شلتوک را در آب میاندازند، تابه مدت 3 الی 5 روز آب بخورد و آماده ی جوانه زدن بشود. آن وقت مقداری کود حیوانی به اندازه ی بذر مورد نظر بیخته و پهن میکنند، سپس آن تخم خیس شده ی شلتو ک را روی آن کود پهن مینمایند، مقداری پیچال یا کُلر شلتوک سال گذشته را روی آن میریزند و چند تخته فرش مندرس رانیز روی آن میاندازند، تا خوب گرم باشد و زودتر جوانه و ریشه بزند.
روزی یک بار هم آب روی آن میریزند، پس از این که کاملا ریشه و جوانه ی آن پیدا شد، زن و مرد و بچهها دورآن جمع شده وبا رعایت احتیاط کامل آن را از هم باز میکنند، نهایتا مرد خانه آن را به سرزمین برده ودر محلی موسوم به تخم دانی که قبلا آماده شده، میریزند. این هم استادی میخواهد. مدت پرورش تخم شلتوک اززمان خیس کردن، تا خوابانیدن، تا در تخم دان ریختن، کلا 50 روز از بهار یا فروردین میگذرد. از زمانی که تخم در تخم دان ریخته شد، باید آب در کرزه ی تخم دان باشد، فقط تا 3 روز یک در میان آب کرزه را میبندند و به اصطلاح " بش " میدهند، تا خودش را بگیرد، بعد از آن باید تا زمان نشاندن، یا بقول ما«کلکی» کردن، آب روی آن باشد. هرگاه حدود 10 الی 15 روز ازفصل بهارمانده باشد، کارکلکی کردن یا نشا کردن شروع میشود وتا 15 روز از تابستان بگذرد، ادامه دارد. این یک ماه حساس ترین وسخت ترین مقطع ازسال برای مردم «کامفیروز» است. زیرا مانند اعمال مکه میماند، که همه چیز باید به موقع خودش برسد، هرکاری به وقت خودش انجام گیرد، وگرنه باطل است. این روزها مُزد کارگر نشا کاری ازقرارهر نفر 5 هزار تومان و مُزد سرکارگر روزی 10 هزار تومان میباشد. خرج و خوراک کلابه عهده ی صاحب کاراست .
چگونگی پرداخت مالیات
مالیات محصولاتی چون جو وگندم آبی نصف ونصف بود، مالیات کسن، عدس و گندم بش ازقراری یک چهارم برای مالک، سه چهارم مال کشاورز بود. مالیات شلتوک ازقرارهر یک پیمان یا یک «قیلمان» که مساحت 12 هزار متر زمین میباشد، مقدار 300 من شلتوک خشک بود که باید سرکار، یا نایب، یا نماینده ی مالک میآمد، یکی دو دانه شلتوک را زیر دندان خودگرفته وخرد میکرد، اگر خشک بود تحویل میگرفت، در غیر این صورت نه.
اخذ این گونه مالیات نسبتا به استفادهی کشاورز بود، تا مالیات گرفتن و حقابه گرفتن امروز ی، امروزه مالیات شلتوک نصف ونصف است، یعنی نصف محصول برای صاحب زمین، که هیچ کار وخرجی نکرده، نصف دیگر برای رعیت، حق آبه ی اداره ی آب یاری هم که تعریف خوددارد. در صورتی که نرخ مالیات آن روز مالک اززمانهای قدیم تا زمان اصلاحات ارضی همیشه ازیک قرار بود، هیچ سالی اضافه نمیشد، امادر این زمان هر سال مبلغی، یا مقداری بالاتر میرود .
کارکدخدایان چه بود، ومالک چه می کرد ؟
مالکین به طورکلی به دو دسته تقسیم میشدند، بعضی از آن ها مالک عمده بود ند که هرکدام مالکیت دهها وبلکه صدها قریه راداشتند، مانند قوام السلطنة، صولةالدولة، شیخ زین العابدین...این گروه زمینهای متعلق به خود را اجاره میدادند، خودشان دخالتی نمیکردند، بعضی دیگر خرده مالک بودند، که نهایتا صاحب چند آبادی محدود شامل چند صد، یاچند هزارپیمان زمین بودند. این دسته ازمالکها غالبا در یکی از روستاهای ملک خود خانه ی مسکونی داشتند، خدمت کار داشتند، باغ ثمری داشتند، باغبان داشتند، درفصول کاری میآمدند درمحل، روی کارها نظارت میکردند، آخر پاییز که همه ی محصولات جمع آوری میشد، مالیات شان را میگر فتند، اگر ساکن شهر بودند، میرفتند همان جا تا سال دیگر.
اما مالک روستای «خرم مکان» ما که حاج سید محمد دبیری بود، ازجمله ی خرده مالکین محسوب میشد، یک مالک اصلی هم داشتیم که به نام «میرزا عباس خان دبیری» بود ودر «شیراز» سکونت داشت. او داماد خود، حاج سید محمد دبیری رانماینده ی اصلی خود و خواهرانش قرارداده بو د. یکی از خواهران او به نام خانم " زینةالملوک " همسر قانونی حاج سید محمد دبیری بود. بدین ترتیب «میرزا عباس خان دبیری» مالیات خود را از حاج سید محمد دبیری میگرفت، کاری به رعیت نداشت.
مرحوم حاج سید محمد دبیری برادر خود به نام حاج سید احمد دبیری را کدخدای خود قرار داده بود وکلیه ی اختیارات کاشت - برداشت و هم چنین حمل و نقل ومحاسبات در آمد سالیانه را به او واگذارکرده بود. مرحوم حاج سید احمد دبیری (که خدایش او را بیامرزد) مردی کم خواب بود، صبحها خیلی زود از خواب بیدار میشد، به پشت بام خانهاش میرفت و مشغول قدم زدن میشد، همه ی خانهها را زیر نظر میگرفت، یا به سیر و سیاحت دراطراف روستا میپرداخت. او از آدمی بی کار بدش میآمد، اگر کسی را میدید که بی کار به سینه ی دیوار تکیه زده وحمام آفتاب گرفته بود، میرفت دست او رامیگرفت، اورا به کاری مشغول مینمود .
مرحوم حاج سید احمد دبیری درحل مناقشات ذات البینی وخانوادگی نیز دخالت مینمود، او از کارهای لهو وزشت بدش میآمد، با اشخاصی بی بند وبار، باخشونت رفتار میکرد، دستور میداد اشخاص شرور را میآوردند، به دورش گلیم می پیچید و میزد، تااز کارهای ناشایست دست برداشته وآدم شود .
هردو برارد، هم مرحوم حاج سید محمد، هم حاج سید احمد اهل خیر بودند. حاج سید محمد به مریضان کمک میکرد، به جوانان بی زن تکلیف ازدواج می نمود، اگر پسر و دختری ازدواج میکردند، لباس داماد ی اورا میداد، درآن زمان لباس دامادی عبارت ازشال و قبا بود. حاج سید محمد خودش در مراسم عروسی شرکت میکرد، در کنار پسر هاو دخترهای که مشغول رقص و پای کوبی بودند، میایستاد ودختران را برای پسران انتخاب مینمود، به پسرها میگفت: این دختر برای تو باشد، آن یکی برای آن یکی باشد...همین طور پسران و دختران رابا هم تزویج مینمود. اگر پسری، یا یک کسی از خانواده ی پسر «نه» میگفت، او را راضی میکرد، یا به لباس، یا به برنج عروسی وغیره .
با چنین کاری که حاج سید محمد انجام میداد، دختران وپسرانی که به سن بلوغ میرسیدند، بی همسر نبودند. مرحوم حاج سد احمد دبیری به روزه و نماز اهمیت زیادمی داد. در ماه محرم از روزهفتم تا روزعاشورا خرج تمام مردم روستا را میداد، مخصوصا شب و روز عاشورا خودش لُخت میشد، همه ی مردان وجوانان را نیزلخت میکرد و تا صبح سینه میزد. درصبح عاشورا مقداری گِل و شُل بر سر خود میریخت، سپس بیش از ده سبد راپر از کاه نموده وآن هارا در دست افراد میداد وبه آنهامیگفت که برسر دسته ی سینه زن بیایند و بر سر آن ها کاه بپاشند .
در همان روز عاشورا، اسب هم کتل میکردند، جنازه ی علی اصغر را در میان گهواره میگذاشتند، نعش حضرت علی اکبر را هم روی تابوت میگذاشتند، علم حضرت عباس رابا پارچههای گران بها ورنگارنگ که اکثرا مال زن و دختر خود مرحوم سید احمد بود، میبستند ودرکوچههای محل دورمی زدند و عزاداری می کردند.
مادر مرحوم حاج سید محمد و حاج سید احمد دبیری زنی بود به نام بی بی سکینه که خداوند او را با سکینه ی امام حسین (ع) هم نشین کند، از این خانم پر محبت وبا عبادت هر چه بگویم کم است. این بی بی مرحومه برای همه مادر بود؛ او به دختران وزنان بیچاره لباس و خوراک میداد. این مادر درآبان ماه سال 1341 دنیا را ترک نموده و به فردوس برین روی برد. خدایش بیامرزد .
به جااست گفته شود که یکی دیگر از کارهای کدخدا مسئولیت درامور سربازگیری بود، هر موقع که از طرف پاسگاه صورت مشمولان به خدمت سربازی برای کد خدا میآمد، کدخدااز هر سرباز مبلغ پنج تومان می گرفت، بعضی از مشمولان را به همراه خود به پاسگاه میبرد وآن ها را معاف یک ساله و بعضی را معاف عمری میکرد. درآن زمان حدود 25 در صد مردم، شناسنامه نداشتند، تا این که دولت به فکر افتاد که هر کسی شناسنامه ندارد، باید شناسنامه بگیرد، درغیراین صورت، زمین به آن ها داده نمیشد. علاوه بر این شناسنامه ی جدید به فامیلی خودش تعلق نمیگرفت، باید فامیل یا شهرت دیگری به او داده میشد، تا معلوم شود که چند نفر آدم بی شناسنامه در ایران وجوددارند .
همین امرباعث شد که به این جانب " علی بخش امینی " شهرت " آثار شیک " دادند، بدین ترتیب مرا ازفامیل پدری ام جداکردند، که بعدها برایم باعث دردسر بزرگ شد، چنان که تاکنون هم ضرر آن را میکشم. چون نام من در شناسنامه ی پدرم ثبت نشد، درنتیجه بعد از فوت پدرم، که درروز سی آذرماه سال 1367 واقع شد، من فرزندآن پدر شناخته نشدم! وچنین شد که به من ارث تعلق نگرفت .
سال 1341 = الغإ رژیم ارباب رعیتی
در این سال زندگی مردم ایران به مسیردیگری قرارگرفت. سرو صدای الغإ رژیم ارباب - رعیتی در سرتاسر جهان پیچید، مهندسین ومأمورین اصلاحات ارضی در این روستا آمدند، زمینها را سهام بندی کردند، هر کس به نحوی خود را معرفی میکرد، یکی میگفت به من پنجاه سهم بده، دیگری میگفت من یک جفت گاو دارم، بنابراین به من صد سهم بده، دیگری هفتاد و پنج سهم میخواست... اکثرا از این میترسیدند که سهام بیش ترطلب کنند، چون شایع شده بود که هر کسی سهم بیش تری بگیرد، باید پنج درصد بیش تر هم بدهد؛ از این جهت کشاورزان سهام خودرا کم تر حساب میکردند. بدین ترتیب زمینهای مالکی با رعیت نصف شد، آب هم نصف شد. پس از این تقسیم، هر کسی سهمیه ی زمین خود را کشت میکرد، دیگر مالیاتی از ناحیه ی این زمین به مالک تعلق نمیگرفت. این شد که مردم دیگر زیر بار مالک نرفتند و کدخدا را خود ملت تعیین میکردند، پا کار، دشتبان و آب یار را هم خود ملت هر روستا معین می نمودند .
«خرم مکان» یک روستای قدیمی است که تاکنون چند بارجا به جا شده است، درابتدا به صورت یک قلعه درمحلی موسوم به " باغ انجیر " واقع بود. پس ازآن به محلی دیگری منتقل شد که اکنون به آن " قلعه ی کهنه " میگویند؛ بقایای قلعه ی کهنه تاهنوز موجود است. محل سوم همین محل فعلی است که ازنقطه ی معروف به " برد اسپیدی " شروع شده وبه نقطه ی موسوم به "جاخرمنی قدیم " انتها یافته است . «خرم مکان» مرکز دهستان جنوبی «کامفیروز» است که ازروستای «خواجه» تا «کودین» را زیر نظر دارد، به همین جهت عمران وآبادی زیادی دراین روستا انجام گرفته است ونهادهای اداری وخدماتی متعدد دراین محل مستقراند. ازمرکز شرکت تعاونی درداخل ده گرفته تا اداره ی حهادکشاورزی، بهداری وساختمان مجتمع فرهنگی جهاد، همه حاکی ازمرکزیت این محل دارد. چنان که نهادههای کشاورزی مانند کود وسم از«بندر عباس» به نام «خرم مکان» بارگیری میشود .
این محل دارای 154 خانوار است که تعداد 830 نفرآدم را در خود جاداده است. این جمعیت به چند بُنک وچند ین فامیل دسته بندی میشوند که من جمله عبارت اند از:1 - کودینی ها شامل فا میلها وخا نواده های شکور، رفیعی، صفرپور، قاسمی... بزرگ کودینیها آقای حاج ابراهیم شکور است؛ 2 - ترکهای اغچلو، که بزرگ شان آقای علی اغچلو میباشد؛ 3 - دبیریها، که بزرگ شان سید حبیب دبیری میباشد؛ 4 - راه خدایی که بزرگ شان علی ناز راه خدایی است .
جناب امیر حسین شکور تعداد کارمندان وافراد اداری برخاسته از«خرم مکان» را چنین معرفی میکند :
یک نفر رئیس اداره ی جهادکشاورزی منطقه = مسلم شکوهی .
یک نفر سردار سپاه درتهران = مهدی صفرپور .
یک نفردراداره ی برق شیراز = نعمت اللّه امینی .
چند نفردرجه دار درسپاه شیراز = محمد حسن امینی، فردین امینی، محمد علی سلطانی، علی اکرمی - رضامرزبان .
3 نفرکارمند بانک = ایرج دبیری، باقردبیری - حسین امیری .
2 نفردکتر = فریددبیری دکتر مغزواعصاب مقیم آمریکا، ناصررضایی دکترسپاه.
2 نفردرنیروی انتظامی = حجت اللّه مهرپرور - قدرت اللّه سلطانی .
2 نفرقاضی = غلام حسین دبیری - احمدرضایی .
درادارات کار ودارایی = کرم رضایی - حسین دبیری .
در شرکت نفت = رضا دبیر ی .
درشرکت آزمایش = ابراهیم دبیری .
درآب یاری شیراز = حسین دبیری - علی امیری.
یک نفر هنرمند نقاش وتابلو ساز، دارای آثارهنری وکارگاه نقاشی = مسعودرضایی. ازاین روستا تاکنون یک نفر معلم پاگرفته است، درحال حاضر تعداد 10 نفر دانشجو در دانشگاهای مختلف کشور مشغول به تحصیل میباشند .
درروستای «خرم مکان» یک باب مسجدی باشکوه وجوددارد که توسط مرحوم آیت اللّه شیخ حسن آیت اللّهی ساخته شده است، این مسجد ازلحاظ معماری منحصربه فرد است، زیرا حدود 800 مربع زیربنا دارد که سقف آن بدون ستون برافراشته شده است .یک هیأت عزاداری زیرنظر مسجد به سرپرستی آقایان کربلایی عیدی محمد نوربخش، محمد علی نوربخش، محمد تقی شکوهی وغضنفرامینی فعالیت دارد.

نمونه ی از هنر خط در کامفیروز
دراین روستا مراکز و فضاهای آموزشی پسرانه ودخترانه تا سقف دبیرستان وجوددارد. این محل ازنعماتی مانند آب آشامیدنی سالم، روشنایی برق، مخابرات وخانه ی بهداشت بهره مند است. رشتههای مختلف ورزشی نیز کم وبیش فعال میباشد، تیمهای فوتبال تحت نامهای شهید نوربخش، شهید یاری وشهید دبیری زیرنظر آقایان سعید نوربخش، حسین صفرپور وناصر پرویزی فعالیت میکنند، یک قطعه زمین جهت فوتبال ازسوی فرد خیراندیش به نام محمدرضادبیری واگذار شده است که درحال تسطیح وآماده سازی قراردارد .
* نمونه ی ازاشعار علی بخش امینی آثار شیک - ساکن خرم مکان *
به دنیا آمدن، رفتن به این خاری نمیارز در آخر با چنین وضع و گرفتاری نمیارزد
به دنیا زیست کردن با چنین ملک فراوانش به یک ناراحتی جمع شب تاری نمیارزد
هزاران هی هی صاحب متاعی بی سرانجامی به یک نه گفتن پوچ خریداری نمیارزد
تو رّم پیشه کرده آن که دارد مال دنیارا نمیداند جهان با جمع دیناری نمیارزد
اگر خورشید کوته شد به فرقش روز رستاخیز حساب مال دنیا زان گرفتاری نمیارزد
به جز خوبی چه میخواهد خدااز امر معروفش که نهی منکرش بااین حساب داری نمیارزد
اگر خوش بگذرانی سالها در عالم فانی به آه سوزناک درد بیماری نمیارزد
امینی هر چه هستی باش، لکن از خدا مگذر خدا داند که هر کاری به بیکاری نمیارزد
**********
چو عمرت به پنجاه گردد فزون فسرده مشو، اندکی هم بخوان
اگر همسرت با تو بنمود قهر تفرّج کنان گشت زن بین شهر
زمانی میان جوانان خرام به یاد جوانی تو برگیر کام
به رنجش میاور دل خویش را به یاد آر آن فرصت پیش را
که اندر جوانی چهها کرده ای غذای لذیذ ی کجا خورده ای
مشو نا امید از گذشت زمان به فکر خود آور که هستی جوان
بسا نوجوانان این روزگار که از بین مارفته اند برکنار
بسا پیر صد سال روشن ضمیر که باشند اندر صف و شیر گیر
اگر مردنی هست تقدیرشان چه اشخاص پیر و چه فرد جوان
نه آن را امید از جوانی خویش نه آن ناامید و سر افکنده پیش
اگر چند روزی بمانیم ما همه لقمه ی یک دهانیم، ما
نه تنها خورم من حلال و حرام زمین هم همین هر دو دارد به کام
مرا از ادیم زمین ساختند سیصد سال بر رویش انداختند
که این خاک صلصال و هم کالفخار در او زندگی اندک آید به کار
در آخر بباید شوی باز خاک بسوزی تو بر آتش تابناک
زتوکاسه و کوزه سازند باز که از تو خورند آب از روی ناز
چو انسان بمیرد شود خاک باز از او سبزه و میوه آید فراز
دیگر بار انسان خورد میوهاش ز انسان بود فسفر و جیوهاش
برادر برادر خورد زین جهت دوباره برادر شود زمین نمد

به روایت حاج محمد جان دهقان، خداخواست
توری، کربلایی ابراهیم نظری،اردشیردهقان
حدود 3 کیلومتربعد ازروستای «خواجه» درمسیرجاده ی اصلی، دومین روستای قدیمی «کامفیروز» واقع است که اسمش «لیرمنجان» میباشد. این روستا دارای سابقه ی تاریخی طولانی است، ریشههای تاریخی آن دراعماق زمان پیش رفته، با افسانهها پیوند میخورد. بنا به روایتی، درگذشتههای دور نام این محل «منگوذر» بودهاست، راویان این حدیث مدعی اند که چنین عنوانی را روی بعضی از سنگ نوشتهها ی قبور قدیمی محل مشاهده کردهاند. آن ها اضافه میکنند که آن نام مأخوذ از اسم مشابه دریکی ازنواحی بویر احمد بوده است .
عده ی هم ازقول مرحوم حاج محمد خان وکربلایی حسن منوچهری نقلکرده اند که درگذشتهها نام این محل «قلعه ی گُل» بوده است. میگویند یک باغ وسیع (یایک گلستان بزرگ) درناحیه ی غرب «کله گاه» وجوداشته. گویا مرحوم حاج محمد خان وکربلایی حسن منوچهری به هنگام جوانی مسافرتی به «شیراز» داشته ومدتی دریک کاروان سرا اقامت نموده بودند، درآن کاروان سرا یک پیر مرد قدیمی با این دونفر آشنامی شود، وقتی میفهمد که این دونفر ازاهالی «کامفیروز» میباشند، آزآنها وضعیت «قلعه گل» را سؤال مینماید، این دونفرمی گویند: در «کامفیروز» قلعه ی به این نام نداریم، پیرمرد نشانیها وتوضیحاتی میدهد که معلوم میکند آن «قلعه ی گل» همین «لیرمنجان» بوده است .
میگویند این محل دارای تاکستا ن های وسیع دردرّه ی موسوم به «دره کروشی» بوده که تا کنون سنگهای کروشی (مخصوص گرفتن شیره ی انگور) درآن پیدامی شود. گویا دراین دره کارگاهای شیره کشی وشیره پزی انگور دایر بوده است. دره ی کروشی اکنون دوباره آرام آرام به تاکستان دیم تبدیل میشود.
«لیرمنجان» کنونی چهارمین آبادی است که از حاشیه ی رود خانه ی «کُر» تا دامنه های " تل آسیاب " و " تل شیر " جابه جا شده است. این روستا ابتدا در محلی به نام «کله گاه = کَل گه[1] » درساحل رودخانه ی «کُر» واقع بوده است، از قرار معلوم در زمانهای قدیم "کله گاه" محلی آباد و با رونق بوده، ولی به مرور ایام متروک شده است. علایم ودیواره ی قدیمی قلعه ی "کله گاه" در حاشیه ی رود خانه ی «کُر» موجود است.
محل «کله گه» ازناحیه ی جنوب وصل به جدول مقیم آباد، معروف به «سراب عباس خانی» بوده است. سابقه ی این قلعه بسیار زیادتخمین زده شده، حتی عده ی میگویند آن قلعه معروف به " قلعه گبری " بوده است. درحال حاضر شالوده ی آن قلعه، که ازسنگ وساروج ساخته شده، برقرار است که درفصول زمستان وبهار به زیرآب دریاچه ی «سد درود زن» میرود، اما درفصل تابستان پیدااست. می گویند درآن جا قبرستان قدیمی وسنگهای تراشیده وجوددارد که تاریخی بیش از هزار سال برایش ذکر میکنند
آبادی دیگری درناحیه ی فوقانی «تل آسیاب» درحول وحوش درختان چنار وجود داشته که شالوده ی آن نیز تا هنوز باقی است، درهمین نقطه قبرستان قدیمی واقع است که سنگهای تراشید ه ی خیلی قدیمی ومنقّش باخطوط ونقوش عربی درحد فراوان درآن دیده میشود .
مدتهاگذشت تااز میان این قلعههای قدیمی، «لیر منجان» جوان سر بر آورد. حدود چهل - پنجاه سال پیش ازاین گروهی از مردم از میان قلعه بیرون آمده و در اطراف قلعه ی قدیمی آبادی خشت و گلی بنا نمودند، برخی از آنآبادی ها تا هنوز کماکان برپا است. وجه نام گذاری «لیرمنجان» در بوته ی ابهام است، عدهی آن را «لیرمنگان» لیر مکان و لُر مکان گفتهاند. لکن هیچ کس دلیل روشن بر وجه نام گذاری ندارد. قدر مسلّم این است که «لیر» به «آب گِل آلود» گفته میشود. احتمالا این نام قدیمی از اثر سیلابهای که از تنگ «شول» و رشته کوهای " بی کسان " بر سطح اراضی آن سرازیر میشده است، گرفته شده باشد.
مجموع اراضی «لیر منجان» که جزء پلاک 861 بخش 6 فارس میباشد، دارای 16368 سهم مشاع است، که تعداد 3000 سهم آن شامل بند " ز" میشود وتعداد13368 سهم دیگر متعلق به 54 نفر میباشد. املاک «لیرمنجان» مطابق بامعیارهای قدیم، به مساحت 39 جفت گاو و 78 لِنگ گاو مساحی می شود. این اراضی در دفاتر ثبتی به «دوگوشه» معروف است، از قدیم هم به آن " دوگوشه " میگفتند: 1- گوشه ی حاج اسماعیل خانی ، 2 - گوشه ی حاج اسداللّه خانی. درحال حاضر هردوگوشه درهمان یک پلاک مجتمع است .
املاک «لیر منجان» کلا موقوفه میباشد، که جزء " ثلث ماترک " شخصی به نام " شیخ زین العابدین " بوده است، او دارای چنان املاک فراوانی بوده که اراضی و املاک روستاها ی: لیر منجان، تنک تیر، دشمن زیاری، کوشک بیچه و «منصورآباد شیراز» جزء ثلث آن مرحوم محسوب شده است. که وقف روضه ی سید الشهدا (ع) کرده است. بعضیها میگویند فقط 2 دانگ ازاملاک «لیرمنجان» وقف روضه ی سید الشهدا (ع) میباشد، 4 دانگ دیگر وقف اولاد ذکور است. مدت هااست که این بحث در «لیرمنجان» جریان دارد. این املاک دارای مرغوبیت غیرقابل وصف است وازچنان وسعت برخوردارمی باشد که علاوه برحق شُرب ازرودخانههای تنگ شول و«کُر» دارای 140 حلقه چاه تلمبه نیز میباشد.
املاک «لیرمنجان» به دلیل همان موقوفه بودن، درجریان برنامه ی اصلاحات ارضی تقسیم نشد، لذا هرکس، هرمقدار زمین که قبل ازاصلاحات ارضی به عنوان به اجاره از «مؤید الشریعة» متولی آن گرفته بود، تاهنوز دراختیاردارد. پیش ازبرنامه ی اصلاحات ارضی کسانی زیادی اجاره داراین املاک بودند، یک چند سالی شخصی به نام مظاهری اجاره داراین املاک بود، یکی چند سال هم میر غارتی به اتفاق برادرانش میرحداد، میرحسن ومیرمسکور اجاره داراین محل شدند، گفته شده که حتی میرغلام بویر احمدی معروف نیز یک موقعی این جا را اجاره کرده بوده. لکن هیچ کدام آنها آن چنان دوام نیاوردند.
حاج محمدجان دهقان دراین مورد میگوید: «درسال 1322 (هش) ماغارت شدیم، درآن سالها ملک «لیرمنجان» دراجاره ی مرحوم پدرم حاج علی محمد دهقان بود، حاج نوراللّه روغنی اردکانی هم ضامن پدرم درنزد "مؤیدالشّریعة " بود، درنتیجه ی غارت، محصولی برای ما نماند تابتوانیم مال الاجاره ی " مؤیدالشّریعة " را بپردازیم، مرحوم حاج علی محمد مجبور شد مبلغ 4500 تومان مال الاجاره ی «لیرمنجان» راازاصل المال بپردازد. اواین مبلغ پول را در«شیراز» دریک محل امن قایم کرده بود، تا برای روز مبادا به دردش بخورد، این هم روز مبادایش شد. درآن زمان قیمت یک من گندم 2ریال بود.»
در یک واقعه ی قابل یاد آوری، حدود 80 سال پیش ازاین تعداد 8 نفر از فرزندان و نوادگان " مؤیدالشّریعة "در مسیر حرکت از«لیرمنجان» به طرف «بیضا» در حوالی گردنهی تنگ تیر به کمین دزدان و راهزنان برخورده و کشته شدند، محل قتل آنان تا کنون به نام " گردنه ی شیخ کشته " یاد میشود. اعقاب " مؤید الشّریعة " هم اکنون در نواحی «بیضا» (به خصوص روستاهای پشت باغ و دشمن زیاری) زندگی میکنند ودارای قدرت محلی هستند.
روستای «لیرمنجان» درحال حاضردارای حدود دویست خانوار جمعیت میباشد، این جماعت به 4 بنُک، یا4 فامیل بزرگ باعنوان های: دهقان، نظری، کردی وبختیاری زندگی میکنند. آقایان حاج محمد جان دهقان واسکندر دهقان ازبزرگان فامیل دهقان میباشند، جدآنها علی محمد بود که 2 پسرداشت، یکی ازپسران به اسم غلام علی بود که به نوبه ی خوددارای 5 پسر به نامهای ملا علی جان، حاج علی محمد، میرزاجان، ملاّغلام حسین، ومحمدجان گردید. به بنکوی دهقان " بنویی " نیز گفته میشود. زیرا این بنکو ازناحیه ی پدر بنویی هستند که با نظریها ی پلنگی الاصل قرابت نزدیک سببی پیداکرده اند .
فامیل نظری دراصل ازشول پلنگی آمدهاند، آنها ازفرزندان نجف میباشند، جد آن ها اللّه نظر بود که تعداد7 فرزند به نامهای جانعلی، شیرعلی، خلف علی، شرف علی، کرم علی، برج علی، وخان علی داشت. ازآن 7 برادر فقط سه نفرشان دارای اولادشد، اکنون اولاد واعقاب شیرعلی درپلنگی ساکن اند واولاد جان علی در«لیرمنجان» زندگی میکنند. درحال حاضر حاج خانعلی نظری ازبزرگان فامیل نظری در«لیرمنجان» است .
بزرگان فامیل بختیاری عبارتند از آقایان حاج علی حسن بختیاری ومحمد حسین اطمینان که ازنسل گداعلی وعلی باز میباشند. بختیاریها همان کودینیها هستند. دیگر فامیل کردی میباشد، که بزرگ آنها علی کردی است، فامیلهای دیگر ی هم در«لیرمنجان» زندگی میکنند که شرح همه ی آنها باعث اطاله ی کلام میشود.
«لیرمنجان» از قدیم الایّام دارای مسجد و حمام بودهاست. هم اکنون یک باب مسجد نوساز و خیلی بزرگ به مساحت 1500 متر مربع زمین و 6000متر مربع زیر بنا دارد که در حاشیه ی جاده واقع شده است. امور ساختمانی آن با کمک اهالی محل به اتمام رسیده است. همچنین دارای مدارس ابتدایی و راهنمایی پسرانه - دخترانه وخانه ی بهداشت، هر کدام در زمینی با مساحتهای 1000 مترمربع ، 3000 مترمربع و 1000 مترمربع میباشد. این زمینها را کلا دو برادر خیر اندیش به نامهای علی اکبر و خداداد کاظمی اهداء نمودهاند. این روستا ازنعمت روشنایی برق، آب آشامیدنی سالم، خانه ی بهداشت، مخابرات وشرکت تعاونی برخورداراست .
دراین روستا یک واحد کتابخانه ی عمومی وجوددارد که حدود 1000 جلد کتاب متنوع مطالعاتی در آن نگه داری میشود. این کتاب خانه زیر نظر سر کارخانم عصمت ابراهیم پور اداره میگردد که هم زمان کلاسهای آموزش روخانی قرآن، خیاطی، خطاطی، گلدوزی، نقاشی، وخانه داری نیز برگزارمی نماید .
دراین روستا دو هیأت عزاداری به نامهای 1- فاطمه زهرا(س) و قمربنی هاشم (ع) وجود دارد که اعضای مؤثر آن هاعبارت ازآقایان خدا خواست توری ، حسین کاظمی، اللّه نظر نظری، احمد اطمینان، محمد کریم اطمینان ،عبداللّه کردی، محمد جواددهقان، عبدالرسول دهقان، شاپوردهقان ،حمد اللّه دهقان، اسفندیارنجیمی وجعفردهقان میباشند .
ازروستای «لیرمنجان» تعداد 40 نفرکارمند، معلم ودانشجو پاگرفتهاند، که درادارات مختلف شهرستان - استان ودانشگاهای کشور مشغول کار وتحصیل اند. ورزش دراین محل رونق چندانی ندارد، دلیل آن عدم امکانات ورزشی ذکر شده است. درناحیه ی فوقانی این روستا چشمهی وجود دارد معروف به چشمه ی " علی حسنی " که از دامنههای کوه بی کسان میجوشد و تفریح گاه اهالی میباشد. چشمه ی دیگری به نام آب "کنگو"است که آب آن ازپای تل شیرمی جوشد ومحل تفرج اهالی میباشد .
* قطعه شعری ازحاج خانعلی نظری - ساکن لیرمنجان *
چنین فرمودهاند جمعی که بودند پیش ترازما شو هم صحبت نادان، که آخردرد سردارد
به بازاری که جنست را خریدار ی نمیباید مکن قیمت، مده آن را، که این سودا ضرردارد
به ناکس دوستی کردن، محال است ای عزیزمن نمک را میخورد، اما به دل فکر دیگردارد
شبی لقمان به خلوت این نصیحت با پسر میکرد چوفرزند ناخلف گردد، نشانی ازپدر دارد
آب ماهی
به روایت جهان شاه مقدسی، بهزاد اتحاد نژاد،
نعمت اللّه پناهی، شیرزاد قره قانی - بهروز قره قانی
6کیلومتر بعد ازرو ستای «چم کنگری» محلی ساکت وآرام به نام «آب ماهی» قرار دارد که با آینده ی درخشان روبه رواست، این محل را بدان سبب «آب ماهی» گفتهاند که دارای چشمه سا رهای بوده که در زمستانها آب گرم داشته، به همین خاطر ماهیها درآن فصل درآن جا تجمع میکردند. آقای جهان شاه مقدسی بوگر درباره ی تاریخ چه ی آب ماهی چنین میگو ید:
«ما در «دژکرد» زندگی میکردیم، مالکی داشتیم به نام «حاج محمد قلی ثانی پور» به ما ظلم میکرد، از مابیگاری میکشید، مااز دست ظلم او فرار کردیم، رفتیم به خسرو شیرین، یک تکه زمین از کسی به نام «مشهدی قلندر» گرفتیم، طبق قرار داد کاشتیم، محصولات مان را جمع آوری کردیم، تاپاییز شد.»
«سال 1337 (هش) بود، عمویم حسن خان بوگری به همراه برادرم جهان بخش رفتند به «کامفیروز» نزد سلیمان خان امینی، قرار داد زمین های «آب ماهی» را گرفتند، تصمیم گرفتیم تا بیل و کلنگ، وسایل، گاو و همه ی تشکیلات خودمان ر از «دژکرد» برداریم به این جا بیاوریم و مشغول به کار شویم. چهار الاغ را علف بار کردیم، با دو جفت گاو و خیش برداشتیم، آمدیم دراین جا که صحرا ی بیابان وخالی ازسکنه وآبادانی بود، هیچ آبادی و آثاری ازآدمی زاد دراین جا موجود نبود، در مسیر آمدن ما از «دژکرد» کسی به نام مسیح خان از ساکنین «چرکس» نیز باما رفیق شد، باهم آمدیم این جا بار اندازی کردیم، چادری برپا کردیم، پدرم نقشه ی جوی را ریخت. جوی مان خیلی طولانی است حدود 10 کیلومتر طول دارد.»
«در همان موقع خواستیم آبادی و خانه ی برپا کنیم، رفتیم در کنار چشمه ی معروف به «کوله ی آب ماهی» تا خانه بسازیم، عدهی مخالفت کردند و گفتند این جا دور است، مابه کار مان نمیرسیم. مسیح خان گفت برویم پیش مالک یک مبلغ پولی بگیریم، یا معافی بگیریم که این جا خیلی خرج و زحمت دارد. پدرم به اتفاق مسیح خان و همان عمویم حسن خان بوگری وعلی پناه پناهی دوباره رفتند به «کامفیروز» نزد سلیمان خان و اسداللّه خان امینی، همان قرار داد ی را که قبلا بین هم منعقد کرده بودند، محکم تر نمودند این بار مسیح خان هم شریک شد، دربرگشتنی مسیح خان رفت به طرف «دژکرد» تا وسایل و گاوهای خود را بیاورد. فردایش دو جفت گاو با علوفه آورد وشروع به کار کرد.»
«وقتی که تصمیمها قطعی شد، وهمه امید به ماندن دراین جا پیداکردند، شروع به خانه سازی نمودند، ما در یک روز با سنگ خالی یک خانه ی کوچک درست کردیم من سنگ میدادم، پدرم کار میکرد، در طی مدت دو روز خانه ی ما درست شد، رفتیم داخلش نشستیم، بدین ترتیب اولین خانه ی «آب ماهی» راپدرم ساخت، بعد از او عمویم حسن خان بوگری خانه ی برای خود بر پانمود. مالکها به رغم قرار داد ی که با ماداشتند، برای ما خانه نساختند. »
«در همان سال جوی راکشیدیم وچم را کاشتیم، قرار داد ما با مالکین این بود که مالکین برای رعیت خانه درست کنند، در عین حال رعیت هم بتواند برای خودش خانه بسازد، اگر چنان چه در وسط کار بین رعیت و مالک اختلاف پیش آمد، رعیت خواست از این جا برود، خانههای که خودشان درست کردهاند طبق نظر مصدق توسط مالک خریداری شود، امابه خانه های که مالک درست کرده است هیچ حقی نداشته باشند.»
«درخصوص حفر کانال هم مالک ازقرارهرمتر یک ریال به ما داد تا این جوی را در آوردیم، درموقع برداشت محصول، چند نفر ممیزی میآمد ند طبق نظر او از قرارهر صد من، 25 من مالیات میدادیم، پنج من برای حکم کدخدایی بود، 20 من مالک میبرد. کمکی که مالکین بهما کردند این بود که سال اول ازقرار هر صد من 10 من منال ازما گرفتند ،سال دوم 15 من، سال سوم 20 من و سال چهارم 25 من.»
« یکی دو سال ماسه چهار خانه دراین جا تنها بودیم، در سالهای بعد یک نفر از علی آباد «کامفیروز» آمد، یک چند نفر هم از عشایر ترک آمدند و دراین جاساکن شدند، یک 10 - 12 خانه شدیم. در5 سال اول در دره ی قدیم میان کرههای قدیمی به نام «آب ماهی علیا» زندگی میکردیم، بعد این محل تحت عنوان «آب ماهی سفلی» درست شد، آن محل اولی کلا متروک شد، حتی سنگ هایش را هم آبخیز داری برد تاجلو درههاراسیل بند کند.»
«درآن سالها ناامنی هم بود، غارت گران بویر احمدی وسایل مردم را میبردند، مایک روز رفتیم به «دژکرد» پیش یک سیدی به نام حاج سید عباس حسینی، اواولین ماشین را به «دژکرد» آورد ه بود، وقتی او از «دژکرد» آمد، ما هم باالاغها ی خودمان از دنبالش آمد یم تا نزدیکیهای آب ماهی، درنزدیکی های «دره ی همبانه» درهی است به نام «دره ی اشکی» بویر احمدیها در همان جا ماشین سید عباس را متوقف کرده و داغون کرده بودند. «در همان موقع چند تن از معامله گران «دژکردی» برای جمع آوری مطالبات شان به «کامفیروز» رفته بودند، موقع برگشتن، بویراحمدیها راه آن ها را گرفته، به همراه وسایل شان باخود بردند. یک نفرشان به نام " محمد حسین خان دژکردی " به بویر احمدیها میگوید که ما را نبر ید، بروید در این محل آب ماهی، یک مشت خر و قاطر هست، آنها بردارید و بار تان رابه وسیله ی آنها ببرید، بویر احمدیها گفته بودند: اینها بنده رانده هستند ،ما هفت شب و هفت روز بالای سر آن ها گرسنه به سر بردیم، رغبت نکردیم یک لقمه نان شان را بستانیم، حالا برویم خر و قاطرشان را برداریم؟ درمیان آنها شخصی به نام " محمد حسین خان ثانی پور " ازوابستگان محمد قلی ثانی پور - مالک «دژکرد» هم وجود داشته که چون آدم چاق و چله ی بود ه، بویراحمدیها خودش را آزاد کردند، اما و سایلش را بردند.»
«در سال 1342 (هش) تمام پاسگاههای «دژکرد» کارخودرا تعطیل کردند، گفتند «چون مملکت ترک آقایی شده، ما نمیتوانیم دربرابرآنها ایستادگی نماییم» پس ازاین که ترکها ازگرمسیر آمدند وبه طرف سرحد رفتند، دوباره پاسگاه سرجای خود برگشت.»
«در همین مواقع عدهی زیادی از همسایهها و شرکای ما گفتند: «این جا خیلی بیابان است و خطر دارد، لذادراین جانماندند، هر یک به طرفی رفت، ما با همان حسن خان عموی مان تک و تنها ماندیم، ماهم مجبور شدیم خانه و زندگی مان را به «دژکرد» ببریم، روزها میآمدیم دراین جازراعت گندم آب میدادیم، شبها هادوباره به «دژکرد» بر میگشتیم، زمستانها خیلی کاری به این جا نداشتیم، یک روز در حال آب زدن به مزرعه ی گندم بودیم، که دو نفر ترک، ازطایفه ی قره قانی دره شوری به نامهای سلیمان قره قانی ولطف اللّه قره قانی آمدند پیش حسن خان و گفتند: "ما هم میخواهیم بیاییم در این جا بمانیم " حسن خان که از تنهایی در رنج و خطر بود، قبول کرد، متعاقب آن چند خانوار ترک در این جا ساکن شدند، حسن خان گفت: من حاضرم کور بشوم، اما آب ماهی بیابان نشود.»
«ترکها می خواستند در آن محل قدیمی پهلوی ما بمانند، اما حسن خانبه آنها گفت: " باید در این محل جدید اُتراق کنید، زیرا اول و آخر همین محل جدید درست میشود " آنها خود یک نفر بنّا گرفتند، ازقراری روزی ده تومان مزد به بنا میدادند، شروع کردند به خانه سازی با گل و سنگ. در زمستا ن آن سال برف زیاد آمد، یک مریضی سختی هم پیش آمد، چنان که از اثر سرما و مریضی تعداد 5 - 6 نفر از ترکها مردند. ازجمله کسانی که درآن سال تلف شدند، اشخاصی به نام های خسروقره قانی، عطاخان قره قانی و زنی به نام " گشب بانوقره قانی " بودند .»
«تاسال 1346 ما ازبرنامه ی اصلا حات ارضی بی خبر بودیم، همان نسبت مالک و رعیت برقرا بود، در آن سال یک چند نفر شامل حاج نگهدار مظفری اللّه مراد خانی از اطراف «کامفیروز» آمدند، به ما گفتند: « شما گول خوردهاید، دولت زمینها را تقسیم کردهاست، حالا زمینها مال خودشما است، چرا باید به مالک مالیات بدهید؟!»
«تا آن موقع اکثر رعیتهای قدیم دراثر وجود مشکلات و نا امنی از «آب ماهی» رفته بودند، به جای آنها چند خانواده ی ترک ساکن شده بود ند، زمستان وسط برف بود که دونفر مهندس اصلاحات ارضی به نامهای توسلی ورفیعی به این جا آمدند و صورت برداری و آمارگیری نمودند، آن مهندسین گفتند: «سه دانگ از زمین تقسیم میشود ، 3 دانگ دیگر سهم خرده مالکی میماند.»
«بدین ترتیب املاک حاج امراللّه قره قانی تقسیم شد، املاک امینیها تقسیم نشدند. در آن سال وقتی که ما دیدیم پای مالکین بزرگ روی پوست خربوزه هست، از دادن مال الاجاره سرباز زدیم، مالکین هم کوتاه نیامدند، ابتدا ما را کتک زدند، سپس خودشان رفتند به پاسگاه «کامفیروز» ازما شکایت کردند، فرمانده پاسگاه «کامفیروز» کسی بود به نام محمد علی ادیبی که ما را احضار نموه واو هم مارا خیلی کتک زد، به دنبال آن تمام وسایل خانه و اموال و احشام مان را قیمت کرد وبه عنوان مال الاجاره به مالکها داد. بالاخره در سال 1350 اسناد اصلاحات ارضی املاک «آب ماهی» به دست ما رسید.»
کدخداهای روستای «آب ماهی» که درجهت عمران وآبادانی این محل کوشیدند، به ترتیب عبارت بودند از آقایان: حسن خان بوگری، یداللّه اتحادنژاد وایازقره قانی. این روستا امروزه دارای 45 خانوار با تعداد 231 نفر جمعیت میباشد، حدود 75 درصد این جمعیت ازطوایف ترک قره قانی می باشند، 25 درصد بقیه بوگر، دژکردی، سارانی و تنگ براقی هستند. حدود 5 - 6 خانواده ی سید "رضوی" از سادات «ساران»دراین روستا وجوددارند که بزرگ شان " سید برای خدا رضو ی " میباشد، اوانسان نیکوکار وخیر اندیش است .
اززمان تأسیس روستا تاکنون حدود 50 - 60 خانوار از این ده به «شیراز» مهاجرت کردهاند، آنها درآن جا خیلی خوب پیش رفت کردهاند، فرزندان شان درمصادر مهم امور دولتی ازقبیل قضاوت، ارتش، سپاه، ریاست بانک وآموزش وپرورش قرار گرفته اند. درمجموع تعدادکارمندانی که ازاین روستا پاگرفته ودرنواحی مختلف شهرستان واستان مشغول خدمت میباشند، به بیش از 45 نفرمی رسند. دونفر ازآنها به نامهای " شاپور اتحادنژاد " و " علی راستگو " دردور قبلی انتخابات شوراها، کاندید عضویت درشورای شهر «شیراز» بودند، که دربین 900 نفر، جزء 30 نفر اول قرارگرفتند .
روستای «آب ماهی» ازنعمت روشنایی برق، آب لوله کشی ویک باب مدرسه ی ابتدایی برخورداراست، دراین محل مسجد ساخته نشده است، قرار است که در مدخل ده یک باب حسینیه تأسیس گردد، زمین معین شده وبخشی عمده ازهزینه ی احداث ساختمان آن را شخصی به نام " عزیزاللّه رضازاده " به عهده گرفته است. هیأت عزاداری امام حسین (ع) با مسئولیت آقایان باباخان رحمنی نژاد ،عبدالقدیر کاکلی - سید رحیم رضوی امور عزداری ایام محرم را به عهده دارد .
روح جمعی - زندگی گروهی - این همه جا و این فشردگی جمعیت !

سیزده به در 1373 در آب ماهی

به روایت حاج حسین صادقی بوگر، علی عباسی
عطاءاللّه قره قانی، عزت اللّه قره قانی، گودرز قره قانی
به فاصلهی 4 کیلومتر بعد ازمحل «گرمه» در مسیر جاده ی اصلی روستای «چم کنگری» واقع است. معنی "چم " را قبلا دانستیم، " کَنگر " بروزن «سنگر» و «لشکر» یک نوع خاری است که برگهای بزرگ و پهن، با تیغ های خیلی تیز و قوی دارد، این نوع خار در اوایل بهار از کُنده و ریشه ی موجود در زیر زمین میروید، دراوایل بسیارنرم ولطیف است، چنان که مردم آن ناحیه از جوانهها ی نو بر آن " خار " خورشت خوش مزه درست میکنند که به آن «خورشت کَنگر» میگویند که طعم شیرین دارد. سراسر صحرای پهناور موجود میان دو روستای «چم کنگری» تا «آب ماهی» مملو از این نوع خار است، دام داران منطقه آن را جمع نموده و خشک میکنند، سپس می کوبند وبرای علوفه ی زمستانی دامهای خود انبارمی کنند .
مالک اولیه ی این روستا مانند دیگر روستاهای این ناحیه، امیرحسن خان سردار احتشام بود، اوفروخت به نگارشیرازی ، بعدا حاج امراللّه قره قانی، زیاد خان سترک، سلیمان خان امینی واسداللّه خان امینی خریدند. آنها این اراضی رابه رضا خان عباسی تنگ براقی اجاره دادند، اولین خانهها را همو به اتفاق پسر خود علی عباسی بنا کرد، سپس در سال 1341 (هش) عسکر قره قانی (معروف به لشکر) به سمت کدخدایی سلیمان خان امینی برگزیده شد، در همین موقع شخص دیگری به نام بهروز قره قانی 3 دانگ کدخدایی حاج امراللّه را برداشته و به این جمع اضافه شد .
روستای چم کنگری در ابتدا 8 خانوار بود که به روی تُلی موسوم به «تل دامنی» بر پا شده بود، قبل ازآن برای مدت چند سال در زیر "چادر" و" کپر" زندگی میکردند، آهسته آهسته با خشت و گل خانه درست کردند، به مرور زمان جمعیت زیاد شد، متناسب باآن روستا نیز به آرامی خود رابه سمت بالا کشید. جمعیت این روستا درحال حاضر 281 نفر گفته شده است که درقالب 58 خانوارزندگی میکنند.
تا قبل از اصلاحات ارضی سهم مالک 25 درصد در زمان سردار احتشام و 33 درصد در زمان حاج امر اللّه قره قانی و سلیمان خان امینی بود. اراضی «چم کنگری» در سال 1347 (هش) با اصلاحات ارضی برخورد کرد، 3 دانگ ازاملاک تقسیم به نسبت شد، 3 دانگ دیگر را زارعان از مالکها طی قسط 12 ساله خریدند. بدین ترتیب تمام زمین «چم کنگری» به زارعان برگشت.
اراضی روستای چم کنگری هم از چشمه ی «گرمه» حق آبه دارد، هم از رودخانهی «کُر». جوی آب منشعب از رودخانه ی کُر» در سال 1341 (هش) توسط آقایان رضا عباسی و علی عباسی حفرشد. تا آن موقع از این صحرا محصول زیادی برداشته نمیشد، سالانه مقدار محدودی نخود، عدس، گندم و جو کشت میشد که به زحمتش هم نمیارزید، تمام صحرا خالی و بیابان بود. لکن با احداث این کانال آبی وضعیت روستا به یک باره دیگر گون شد .
گرچه صحرای «چم کنگری» از آن سرسبزی و شادابی روستاهای پایینتر برخوردار نیست، لکن دامداری در این روستا رونق شایان دارد، هر یک از خانوادهها یک چند رأس دام سبک و سنگین نگهداری میکنند. «چم کنگری» از امکانات اولیه ی زندگی شامل آب لوله کشیبهداشتی، روشنایی برق، خانه ی بهداشت و مخابرات برخوردار است. یک باب مسجد جدید الاحداث دارد و دارای یک باب مدرسه ی ابتدایی به نام شریعتی میباشد. این روستا از همان سالهای نخستین، دارای حمام عمومی بود ه است .
اکثریت ساکنین روستای «چم کنگری» ازطایفه ی ترک قره قانی شامل دو تیرهی "غریب لو " و ساریخانی هستند، 5 خانوار با فامیل «صادقی» از بوگر و 3 خانوار با فامیل «عباسی» از " تنگ براق " نیز درآن جا ساکن هستند. بوگرها از اعقاب «حاج زیاد خان بوگر» میباشند که در زمان مالکین سر ممیز مالکین بود. بعد از اصلاحات ارضی سهم مالک این جا را خرید و فرزندانش در این محل سکونت دارند. آنها بعد ازآب گرفته گی محل شان از«کهمین» به این جا آمدهاند، فامیل عباسی نیز از فرزندان همان رضا عباسی اجاره دار اول این روستا هستند.
محمد علی صادقی بوگر و فرزندش یدالله
امروزه «چم کنگری» رو به پیش رفت است، زیرا مانند تمام روستاهای «پل به بالا» به امور باغ داری رو نمودهاست. علاوه براین: بزرگ ترین سرمایه ی مردم روستاهای " پل به بالا " تحصیلات فرزندان شان میباشد، عده ی زیادی ازآنها درپرتو همت وتلا ش تحصیلی به مدارج عالی رسیدهاند .
تاکنون از روستای جدید التأسیس «چم کنگری» افراد زیادی در ادارات و ارگانهای حساس دولتی از قبیل آموزش و پرورش، صدا وسیما، سپاه پاسداران، ارتش ونیروی انتظامی مشغول خدمت شده اند، هر یک دارای رتبههای بالا میباشند. یکی ازافراد شاخص این روستاجناب «عبدالرّضا اتحادپور» ریاست کنونی اداره ی آموزش وپرورش «کامفیروز» میباشد. اودربهارسال 1383 موفق شد مسابقات پنجگانه ی قرآن کریم شمال استان را دربخش «کامفیروز» برگزارنماید. جناب اتحاد پور دردور قبلی انتخابات شوراها، کاندیدای عضویت درشورای شهر «شیراز» بود، که دربین مجموع کاندیداها جزء 30 نفر اول قرارگرفت.
در«چم کنگری» یک هیأت عزاداری به نام اباالفضل العباس (ع) وجود دارد که از همان سالهای نخست تأسیس این روستا امور عزاداری سید الشهدا (ع) را برگزار میکرده است. مسئولین این هیأت عبارتند از حسین صادقی، گودرز قره قانی، داریوش محمدی، مهر علی عباسی، عطاءاللّه قره قانی و عزت اللّه قره قانی .بنا به گفته ی اشخاص فوق در سالهای نخست تأسیس روستا که اعتقادات مردم محکم بود، در ایام عزاداری امام حسین (ع) به خصوص در شب و روز تاسوعا و عاشورا هیچ کس به سرکار نمیرفت، هیچ کس در منزل چیزی ذخیره نمیکرد، حتی خانوادهها شیر و تخم مرغ خود را برای امام حسین (ع) نذر میکردند، در شبهای تاسوعا و عاشورا آتش روشن کرده و تا صبح دراطراف آن به عزاداری می پرداختند، هیچ کس نمیخوابید، زیرا همه اعتقاد داشتند که در این شبها و روزها خواب حرام است و گناه عظیم دارد.
زایران چم کنگری در مشهد مقدس (1354) زیادخان بوگر و لشکر قره قانی در عکس دیده می شوند.

به روایت حاج محمد کریم کریمی - محمد قلی قره قانی
![]()
حاج محمد کریم کریمی
در حدود 3 کیلومتر بعد از روستای «پیر سبز علی» روستای قدیمی «گرمه» واقع است، این روستا در منابع تاریخی و محاورات عمومی جایگاهی با سابقه ی طولانی دارد. چنان که گاهی ازآن تحت عنوان «بلوک گرمه» نام برده میشود. اهالی این محل با استناد به برخی شواهد، از جمله وجود یک اصله درخت چنار بسیار بزرگ وقدیمی، معتقد اند که سابقه ی تاریخی «گرمه» به بیش ازهزار سال میرسد. این درخت چنار به «چنار جلو قلعه» مشهور است، اگر آن چنار در مسیر یک جریان آبی قرار داشت، میشد گفت که شاید خودرو بوده باشد، ولی از آن جا که در وسط محل واقع است، معلوم میشود که به دست بنی آدم کاشته شده است .
نام «گرمه» از چشمه ی مشهورش گرفته شده که به گفته ی اهالی، در زمستانها گرم ودرتابستانها سرد میباشد، بنابراین نام «گرمه» دراصل "گرماب " بوده است. آب این چشمه تا حدود 30 - 40 سال پیش ازاین تا صحرای اللّه مراد خانی و «حاجی آباد» هم میرفت، همین حدود گرمه محسوب میشد. مسیر یک رشته جوی باریک آن تا هنوز قابل تشخیص است، لکن اکنون از روستای «سربست» جلوتر نمیرود .
«گرمه» در ابتدا یک قلعه بوده که در زیر یک رشته جوی موسوم به «جاپنبه» واقع در پایین دست آن درخت چنار معروف قرار داشته است. عدهی میگویند قبل از آن قلعهی «گرمه» در محلی به نام «پیر خاتون» بر قرار بوده است. مالکیت املاک «گرمه» متعلق به «امیرحسن خان سردار احتشام» بود، سپس سهم فرزندش امیرقلی خان گردید، درسال 1317 (هش) امیرقلی خان تمام بلوک گرمه را به یک نفر شیرازی به نام «نگار» به مبلغ 121 هزارتومان فروخت. نگاراین ملک رانادیده خرید، حوزه ی آن ازآب ماهی تاپوزه ی پالنگری قلم دادشده بود. نگارپس ازانجام معامله به کامفیروز آمدتا ببیند چه چیزی خریده است، سوار بریک رأس الاغ سفید شده، ازپوزه ی پالنگری تاتنگ براق را پیمود. وقتی که به تنگ براق رسید گفت: «این خونه تش گرفته ملک به من نفروخته، یک مشت کوه وجنگل به من فروخته.» تازه متوجه شده بود که املاک بکیان وخانیمن ازخود صاحب دارند وجزء بلوک گرمه نیستند .
دراین موقع سمت کدخدایی گرمه به دوش سبزعلی رمضانی بود ونگار شب مهمان اوشد، به جز گینه چراغ دیگر هیچ وسیله ی روشنایی وجود نداشت. هنگامی که نگار عازم شیراز گردید آدرس خانه ی خودرا به کدخدا سبزعلی داده وبه او گفت که به شیراز بیا تا یک چراغ نفتی با یک دله نفت به تو بدهم که وقتی کسی به خانه ات آمد روشنایی داشته باشی .
نگار شیرازی شب هنگام میخواست برای قضای حاجت بیرون برود که سرش محکم به طاق در خورد و خیلی درد کرد، چنان که سرخودرا درمیان دودست خودگرفت و نشست، پس ازلحظاتی رو کرد به آسمان و گفت: «خدایا تو امشب رابه پای عمر من حساب مکن، من ازخیراین ملک گذشتم.» دوسال بعد ملک را باتحمل 4 هزارتومان ضرر، به مبلغ 117 هزار تومان فروخت به زیاد خان سترگ دره شوری وجهانگیر خان کشکولی. آنها 54 سال براین ملک مالکیت کردند، سپس جهانگیرخان سهم خودرا فروخت به حاج امراللّه قره قانی. زیادخان سترگ هم یک دانگ ونیم ازسهم خودرافروخت به سلیمان خان امینی، یک دانگ ونیم دیگر رابه اسداللّه خان امینی ونیم دانگ آن را هم به مشهدی علی قره قانی فروخت .
تقریبا درحدود سال 1325 اختلاف برسرتعیین حدود گرمه بالاگرفت، دریک طرف مالکین گرمه بودند که انتهای جوی آبی ازچشمه ی گرمه تاصحرای بناررا حد و حدود بلوک گرمه میدانستند، درطرف دیگر کیانیها ومعدل السلطنة بودند که حد و حدود بکیان وخانیمن را تاپای چم بند سربست میخواندند. کاربه درازا کشید، مهندس وکارشناسان دولتی آمدند، کارشناسی کردند، شهود خواستند، ماجراخیلی طول کشید .
دراین زمان قلعه ی «گرمه» در سومین مکان خود، در پشت جوی موسوم به «جاپنبه» واقع بود. قلعه ی «گرمه» در دوران مالکیت زیاد خان از امنیت و آسایش نسبی بر خوردار شد، زیرا دیگر مورد دست برد عشایر قشقایی قرار نمیگرفت، زیرا زیاد خان رئیس قبیله ی دره شوری بود، که جزءایل قشقایی محسوب میشد، با «صولة الدولة» وفرزندانش میانه ی خوبی داشت .
قبل از زیاد خان «عسکر خان دژکردی» ملک «گرمه» رااجاره میکرد، که برایش دردسرهای فراوان داشت، زیرا «صولةالدولة» و فرزندانش با امیرحسن خان سرداراحتشام خصومت داشتند و در هر موقع که دل شان میخواست فتوی غارت «گرمه» را صادرمی کردند. یک سال خسرو خان فتوی داد تاتمام ملک را غارت کنند، 80 - 90 نفرتفنگ چی آمدند، هر چه دم دست شان رسید، با خود بردند .
عسکر خان مجبور شد قلعه ی موسوم به «جا پنبه» رااحداث نماید، که تا زمان زیاد خان پا برجا بود. در زمان زیاد خان که امنیت در «گرمه» برقرارشد، مردم آهسته آهسته از درون قلعه بیرون آمده وخانههای ازخشت وگِل برای خود درست کردند، این وضع ادامه یافت تا اکنون که آبادی «گرمه» تا تل مخابرات کشیده شده است .
ملک «گرمه» زیاد دست به دست شده است، مالکان «گرمه» به ترتیب عبارت بودند از «سردار احتشام» بعد از او به بچه هایش امیر قلی خان وامیر حسن خان رسید، آنها ملک را به اجاره میدادند و 25 % مالیات از زارع میگرفتند .
کدخدایان قدیم «گرمه» از زمان سردار احتشام عبارت بودند «ازملاّ سبز علی رمضانی» بعدا پسرش «شیر علی رمضانی» بعدازاو «حسن رمضانی»، «محمد کریم کریمی» و «جواد خان قره قانی». مرحوم جوادخان با حاج امراللّه قره قانی پسر عمو میشد، اوکدخدای حاج امراللّه وکلانتر ترهای «گرمه» بود .
زیاد خان قبل از اصلاحات ارضی ملک را فروخت به حاج امراللّه قره قانی، اسداللّه خان و سلیمان امینی، اینها ملک را داشتند تا زمانی اصلاحات ارضی روی کار آمد.
«حاج محمد کریم کریمی» دراین مورد چنین می گوید: «مالکین جدید نسبت به رعیت سخت گیر یهای اعمال نمودند، آن ها برخلاف روال مالکین سابق، سر خرمن مأمور می فرستادند تا بر خرمن نظارت کند، ازطرف دیگر 25 % مالیات سردار احتشام را به 33 % بالا بردند، در حالی که روش سردار احتشام این بود کهدر موقع خرمن میآمد در یک گوشه ی روستا چادر میزد، آن وقت رعیت خودشان مالیات را برای ایشان میبردند، زیاد خان هم به کدخدا واگذار میکرد، ولی مالکین جدید طبعی بسیار پایین داشتند، آنها مستقیما ممیز و ناظر معین میکردند، وبررعیت سخت میگرفتند، یک وقت من رفتم در مجلس مالکین، به آن ها گفتم که شما سلوک را وارونه کردهاید، اولا 25 من را کردهاید 33 من، ممیزی هم میگیرید، این چه رسمی است؟ بااین برنامه ی شما زارع از بهره در رفته وهیچی برایش نمیماند.»
«حاج امراللّه روبه من کرد و گفت: «انگار تو خیلی خوب زبان داری، دلت میخواهد بمان و بکار، دلت هم نمیخواهد یک ملکین موتوری هم به تو میدهم هر جا که میخواهی برو .»
«وقتی که حاج امراللّه مرا از ده بیرون کرد، من دو رأس گاو خیش داشتم، آنها را بر داشتم ورفتم به «دژکرد» درآن جا زمینی را برداشتیم وشریکی کشتیم، موقع پاییز شد، ما محصولات مان را برادشته بودیم، دیدیم که هواپیما از آسمان اعلامیه پخش میکند، بااین مضمون که: «هر زارعی درهرجا روی هر زمین که کار میکند، تکان نخورد، که زمین مال خودش است.» بدین ترتیب مرحله ی اول اصلاحات ارضی شروع شد، ما که زراعت مان را جمع کرده بویم، برگشتیم به «گرمه» هوا کم کم سردو زمستانی میشد، ماهم هیچ چیز جهت ذخیره ی زمستانی نداشتیم، نه علوفه برای مال داشتیم، نه سوخت برای گرمایش ، نه نفت برای روشنایی، نه لباس گرم برای بچهها...هیچ.»
«در شروع اصلاحات ارضی آمدند از ما پرسیدند که «شما چقدر زمین دارید؟» ماگفتیم: «آیش صد من» زمینها را روی آیش حساب کردند. مأمورین اصلاحات ارضی از ماثبت نام کردند. دراین موقع زمینهای حاج امراللّه جزء مرحله ی اول اصلاحات ارضی بود، زیرامالک عمده محسوب میشد، اماازاین طرف هم حاج امراللّه به قصد خرد کردن پلاک اراضی منطقه، تمام روستاهای تابع بلوک «گرمه» از آب ماهی تا صحرای «اللّه مراد خانی» را در یک پلاک «گرمه» گِرد آورده بود، سعی داشت تاهمه ی افراد رعیت را نیز در همین یک جااسکان دهد، تا همه ی این منطقه ی وسیع را یک پلاک قلم داد کند.»
«تا بلکه ازتقسیم اراضی جان سالم به درببرد. ما هم سر از کار اداره وبرنامه های اصلاحات ارضی در نمیآوردیم، یک وقت فهمیدیم که هشت سال تمام مال الاجاره ی زمین را اضافی دادهایم، آن وقت بنده خودم رفتم در«شیراز» و مستقیما برای تهران، خطاب به خود شاه شکایت نوشتم، درآن قید کردم که: بلوک «گرمه» دارای 9 قلعه و یک پلاک است که از چشم دولت افتاده وبرنامه ی اصلاحات ارضی دراین جا نیامده است.» باورکن ظرف مدت 5 روز جوابش آمد، که نوشته بود: «فلانی! 9 قلعه ی «گرمه» به ثبت رسید. در آن موقع یک سرتیپ " همت شیرازی " بود که پسرش مسئول اصلاحات ارضی بود، کارها را با شتاب وروحیه ی نظامی انجام میداد. چنین شد که کاراصلاحات ارضی دربلوک «گرمه» باموفقیت انجام گرفت، مالکان نتوانستند هیچ کاری بکنند، زمین به زارعین برگشت.»
قلعه ی «گرمه» از قدیم دارای حمام بوده، نخستین حمام عمومی از محل جمع آوری زکات توسط مرحوم دکتر " کشمیری شیرازی " ساخته شد. امروزه روستای «گرمه» دارای 143 خانوار است که تعداد 711 نفررادرخودجا داده است، این روستا دارای آب، برق، مخابرات، خانه ی بهداشت و شرکت تعاونی میباشد. هم چنین یکی از قطبهای آموزشی منطقه محسوب میشود، چنان که دارای مدارس راهنمایی و دبیرستان تحت نامهای شهید مهدی پور و «ابن سینا» بوده وامور آموزشی آن منطقه راتا سطوح دبیرستان دخترانه و پسرانه عهده دار میباشد.
«بلوک گرمه» امروزه با شتاب فزاینده رو به پیش رفت میباشد، چنان که دوباره همان موقعیت سابق خود را به دست میآورد. اقبال «گرمه» از آن جا رو به فزونی نهاد که کشاورزان این محل رو به باغ داری آوردند، گفته شده که یک هکتار باغ سیب «گرمه» بالغ برده هامیلیون تومان قیمت میشود .
دراین
مورد جناب " فرود قره قانی " ضمن ارایه ی یاد داشتی فرموده است: «اول
بار سنت باغ داری توسط، شخصی موسوم به "مشهدی علی قره قانی " (پدرایشان)
رونق یافته است .» گویا مرحوم مشهدی علی بیش از 150 هزار اصله نهال مثمر
|
در اراضی گرمه غرص نموده است، به دنبال آن سیمای گرمه دیگرگون شده وبقیه ی خلق اللّه نیز به پیروی ازاو به امورباغ داری رو کردند. مطابق با فرمایش فرود خان: «مرحوم مشهدی علی دارای 10 پسر و4 دختر بوده است که اکنون تعداد نسل ونتیجه ی اوبه 275 نفرمی رسند، بسیاری ازاین افراد در مصادر مهم دولتی قراردارند. دربین آن ها خلبان، مهندس، معلم، تکنسین، مدیر، رئیس بانک، سرهنگ، سردار، ستوان وگروهبان وجوددارند.»
فرود خان میافزاید: «درزمانی که سراسر نواحی «کامفیروز» و «بلوک گرمه» به دلیل دوری مسافت با مرکز استان، صعب العبور بودن وفقدان امکانات وجاده، فاقد هرنوع فضا وامکانات آموزشی بود، به همین سبب هیچ معلم وآموزگاری درمنطقه وجود نداشت، دو نفر ازفرزندان مرحوم مشهدی علی به نام های "حاج سهراب " و " غلام رضا" ویک نفر دیگر ازوابستگان نزدیک مشهدی علی قره قانی، به نام "عبدالعلی قره قانی" به مقام معلمی رسیده وبه فرهنگ منطقه خدمت کردند.»
معنی این گفته آن است، که نخستین معلمین منطقه ی «کامفیروز» همین سه فردنامبرده هستند. واللّه اعلم بحقایق الامور .
در روستای «گرمه» مسجد ساخته نشده است، لکن یک باب حسینیه ی بزرگ برپا است که کارمسجد راهم انجام میدهد، هیأت عزاداری امام حسین (ع) به سر پرستی آقایان امین اللّه کریمی، کرامت صالحی وپنجعلی جعفری اداره میشود .
ساکنین روستای «گرمه» با ضریب 50 در 50 ازدوطایفه ی ترک و باصری تشکیل شده اند، ترکهاازتیرههای قره قانی، خیر آلدی، آهنگرو شش بلوکیهستند، باصریهابیش تر " کارمضانی " اند، فقط 5 خانوار " کافرهادی" درمیان شان وجوددارند، درروستای «گرمه» ازتیره ی باصری " کارضایی " اصلا وجود ندارد.
یک نمونه ازنسب نامه ی " کارمضانی " های «گرمه» چنین است: امین اللّه ، محمد کریم، حاجی بابا، کربلایی کریم پشنگی، قریب بگ پشنگی، حاتم، راه اللّه، عزیزاللّه، صفر، کارمضان - محمود .
پیر سبز علی
به روایت مسیح کریمی
مسیح کریمی حاج پرویز کریمی
در حدود 5 کیلومتر بالاتر از روستای «چم ریز» در مسیر جاده ی اصلی روستای خوش آب و هوای «پیر سبز علی» واقع است، نام این روستا بر گرفته از چشمهی به همین نام است که از دامنه ی این روستا میجوشد آب این چشمه بسیار سرد وگوارا میباشد. این چشمه موضوع افسانههای محلی است، ساکنین محلی نسبت به آن بادید قداست مینگرند ومعتقد اند که در این مکان شخص بزرگی به همین نام مدفون است، یا این چشمه از معجزات و کرامات اوست، ولی درباره ی آن شخص موهوم هیچ نمیدانند. البته یک «ملاّ سبز علی رمضانی» نامی درزمان مالکیت سرداراحتشام وجود داشته که در روستای «گرمه» زندگی میکرده وکد خدای «گرمه» بوده است، این که بین «پیرسبزعلی» "و" ملاّ سبز علی رمضانی " میتواند نسبتی وجود داشته باشد یاخیر، موضوعی مجهول است؛ لکن این نکته مسلم است که آن " ملاّ سبز علی " گمشده ی اهالی «پیرسبزعلی» نمیباشد .
البته اهالی پیر سبز علی ازنگاه فلسفی وروانی حق دارند مدیون آن چشمه باشند، زیرا زندگی شان تا حد زیادی مدیون آن چشمهی اعجاز گر واسرارآمیز است. اگر در این جا هیچ پیر وپیشوای هم مدفون نباشد، خود این چشمه به ذات خود قابل ستایش بوده و به اندازه ی یک پیر برای مردم «پیر سبز علی» معجزه کرده است. چنان که میگویند: آب این چشمه پیوسته ثابت است، سالهای پر باران و کم باران، یا فصول پاییز و بهار برایش فرقی ندارد.
مالکین اولیه ی املاک «پیر سبز علی» امیر حسن خان سردار احتشام بود، بعداً به مالکیت حاج امر اللّه قره قانی، اسداللّه خان و سلیمان خان امینی درآمد.
در این مورد حاج عزت اللّه باصری می گوید: «قبل از ما اراضی پیر سبز علی را کشاورزان «گرمهای» میکاشتند، آنها محصول خوبی هم بر نمی داشتند، روزها دراین جامیآمدند، مشغول کار میشدند، شبها به خانههای خود در«گرمه» برمی گشتند.»
«در سال 1339 (هش) ما 6 خانوار شامل حاج حسین علی، حاج پرویز، حاج بهزاد، شاه محمد، حاج عزت اللّه و علی حیدر از «دژکرد» به «کامفیروز» آمدیم واین زمینها رااز مالکها بااجارهی 32 % گرفتیم، قبل از ما به رعیتهای «گرمه» 25 % اجاره میدادند، ولی برای ما مال الاجاره را به سطح 32 % بالا بردند. ازاین قسمت، مقدار 5 % حقوق کدخدا و2 % حقوق میمزی بود، که برخلاف رسم ورواج قبل، با ید زارع میپرداخت، درحالی که قبل ازآن درتمام «کامفیروز» چنین مرسوم بود که آن 5 % حقوق کدخدا ازکل محصول برداشته میشد، لکن مالکین جدید این سلوک را برگردانیدند، حقوق کدخدا وممیزی رابه گردن زارع انداختند. درآن موقع کدخدای ما اول حاج حسین علی بود، بعدا برادرش حاج پرویز کدخدا شد.»
«حدود 6 - 7 سالزمین های «چم چنار» را هم مامیکاشتیم، یک سال بامالک اختلاف مان شد و«چم چنار» زیرکشت نرفت، سال بعدش مالکهازمین هارا به آنهادادند.»
« در زمانی که ما به این جا آمدیم، هیچ عمران وآبادی دراین جا وجود نداشت، اصلا دار ودرختی هم نبود، بیابان خالی بود، خودمان چند اصله درخت سپیدار کاشتیم، چند سال طول کشید تا بزرگ شد وتوانستیم ازآن برای خانه سازی استفاده کنیم. ماابتدا یک چند سال در کنار چشمه، زیر چادر زندگی میکردیم، اکنون تمام این 54 خانوار ساکن در روستای «پیر سبز علی» که جمعیتی بالغ بر300 نفررا تشکیل میدهند، فرزندان همان 6 خانوار اولی اند. در آن زمان کشت شلتوک در این جا رواج نبود، ما فقط گندم، جو، عدس، نخود و ذرت میکاشتیم، اکنون مدت 12 سال است که کشت شلتوک در روستای ما رواج یافته است. حالا بیش ترمردم روبه درخت کاری آوردهاند.»
روستای «پیر سبز علی» دارای یک باب مدرسه ی ابتدایی نوساز به نام شهید دستغیب میباشد وازنعمت آب لوله کشی، روشنایی برق، خانه ی بهداشت ومخابرات برخوردار میباشد، یک باب حسینیه ی نوساز وتمیز که کار مسجد را هم میکند، دراین روستا وجوددارد. از «پیر سبز علی» تعداد 3 نفر معلم پا گرفتهاند .
بسیاری از نواحی اطراف «پیر سبز علی» قُرِق میباشد، از این رو از نظر پوشش گیاهی واقعا «سبزعلی است» تنگهها و درههای اطراف «پیر سبز علی» عبارتند از: دره ی آب پاشان، دره بلوطی، دره کنگری، دره ی شعبان علی، چشمه ی گندو، چشمه ی پیر سبز علی، تنگه ی گرمه، تنگ رحمتی، تنگ پشته ی، چار اشکفتان... وضعیت دامداری در «پیر سبز علی» خوب است.
مردم «پیر سبز علی» به استثنای یکی - چند خانوار، همه از طایفه ی باصری، تیره ی «کافرهادی» هستند، یک نمونه از نسب نامهی آنها چنین است: میثم، مسیح، پرویز، بهروز، بهزاد، رحیم، ملاّکریم گپ، رحیم، کافرهاد - محمود .
"بهروز " درسال 1320 درمقابله با غارت گران بویر احمدی درگرمه کشته شد. شرح ماجرا درضمن مطلبی مربوط به «باصری هادی وباصری آقاجان» آمده است .
به روایت رضا خان خلیلی
![]()
رضاخان خلیلی
معنی «چم» را دانستیم، «چنار» را هم میشناسیم که چه درخت بزرگی است، بنابراین مطلب روشن است. این روستا را میتوان دور افتاده ترین محل «کامفیروز» به حساب آورد، فاصله ی «چم چنار» تا جاده ی اصلی در «چم ریز» حدود 3 کیلومتر است .
این محل در سال 1341 (هش) مسکونی شد، کدخدا واجاره دار املاک این روستا، آقای رضا خان خلیلی باصری بود که در حال حاضر هم چنان قبراق و سرحال است. او در مورد تاریخ چه ی این روستا چنین میگوید:
«مالک قدیمی املاک این محل امیر حسن خان و امیر قلی خان بودند، آنها به شیرازیها فروختند، بعدا زیاد خان سترگ، سلیمان خان امینی - اسداللّه خان امینی و حاج امراللّه قره قانی مشترکا خریدند، که تا زمان اصلاحات ارضی در اختیار داشتند. زمینهای این جا جزء مرحله ی دوم اصلاحات ارضی بود، که در سال 1347 (هش) به اجرا در آمد، من در آن موقع اجاره دار این محل بودم، 30 % از محصول را به عنوان مال الاجاره به مالک میدادم.»
« ما تا سال 1341 (هش) در «دژکرد» زندگی میکردیم، البته مانند همه ی باصری هابین سرحد «دژکرد» و صحرای بنار سرحد - گرمسیر میکردیم، مانند همه ی باصریها جزء زیر مجموعه ی «ایل قشقایی بودیم» سرگذشت همهی ما مشترک است. بعد از این که «صولة الدولة» تبعید شد و سپس توسط دولت رضاخان پهلوی به قتل رسید، دولت تمام املاک قشقاییها در «دژکرد» را به یک نفرشیراز ی به نام «محمد قلی ثانی پور» فروخت، مالک جدید همه ی ما را جواب کرد ، اوبه ما گفت: " من رعیت نمیخواهم، همه تان بروید به هر جا که دل تان میخواهد هر کس، میخواهد در این جا بماند، فقط کارگری کند و مزد بگیرد" .»
«بدین ترتیب ما بیکار شدیم، تا این که زیاد خان دره شوری املاک «چم چنار» را خرید، ما رفتیم پیش زیاد خان، این ملک را اجاره کردیم. تا زمانی که برنامه ی اصلاحات ارضی به اجرادرآمد. اراضی «چم چنار» هم از چشمه سارهای «گرمه» حق آبه دارد، هم از رودخانه ی «کُر».
« این ملک زیاد دست به دست شده، چنان که به نظر میرسد خیلی هم قدیمی است، از زیر زمینهای متعلق به آقای غلام خلیلی سنگهای آسیاب در آمده است، که معلوم نیست مال چه زمانی است. علایمی دیگری هم وجوددارد که نشان میدهد این ملک بسیارقدیمی میباشد. قبل از این که ما به این جا بیاییم رعیتهای «گرمه» این ملک را میکاشتند، یک چند سالی هم پیر سبز علی میکشت، بعدا ما آمدیم. من نخستین کسی بودم که در این جا خانه ساختم، تقریبا همراه با من پسر عمو هایم، برادران خلیل اتحاد نژاد، علی کرم خلیلی و مظفر کریمی در این جا مستقر شدند، ما در ابتدا 4 خانه بودیم، اکنون 40 خانوار هستیم، جمعا تعداد 180 نفر دراین ده زندگی میکنیم. همه ازقوم باصری وتیره ی کافرهادی هستیم، همه فرزندان یک پدر میباشیم، از فرزندان «عبد خلیل» هستیم، فقط یک خانواده ی ترک دربین ما وجود دارد که در اثر ازدواج در این جا ماند گار شده است.»
جالب توجه است که در روستای «چم چنار» به مدت 40 سال هیچ کس از دنیا نرفته است. یعنی ازنخستین سال تأسیس آن درسال 1341 تاسال 1380 هیچ کس دراین روستا فوت نکرد، اولین کسی که در این ده از دنیا رفت، مرحوم بگ محمد خلیلی بود که در سال 1380 (هش) در همین روستا به خاک سپرده شد. بعد از او یک نفر دیگر ازدنیارفته است، اکنون در قبرستان «چم چنار» فقط دو نفر مدفون میباشند .
روستای «چم چنار» دارای یک باب مسجد به نام حضرت ابالفضل العباس (ع) میباشد، هیأت عزاداری نیز به سرپرستی آقایان خلیفه کریمی، فریدون اتحاد نژاد، کرم محمدی، محمد علی محمدی، ابراهیم محمدی و غارتی محمدی تحت همین نام فعالیت میکند.
این روستا دارای یک باب مدرسه ی ابتدایی وامکانات رفاهی مانند آب و برق میباشد. از روستای «چم چنار» تا کنون دو نفر معلم به نامهای منوچهر خلیلی و ساتیار محمدی پا گرفتهاند.
محصولات این روستا عبارتاند از: جو، گندم، شلتوک، شبدر، یونجه... وضعیت دام داری خیلی خوب است. وضیعت ورزشی نیز متناسب با خودش خوب است .
یک نمونه از نسب نامهی چم چناریها چنین است: دانیال، ابراهیم، بابا خان، میرزا محمد، عیدی محمد، علی کرم، عبدخلیل، کافرهاد - محمود .
به روایت حاج امید علی کشاورز، حاج محمد قلی بارانی،
حمزه کاظمی - کربلایی حسین علی شمس، محمد شکوهی
در حدود دو کیلومتر بالاتر از روستای «شول بزی» روستای «شول بزرگ» قرار دارد که به زبان لری به آن «شول گپ» نیز میگویند. «شول» یک محل قدیمی است، روزگاری مرکز «تنگ شول» بودهاست. دارای قلعه و برج وبارو بوده، درب و دربان داشته، تفنگ چی و نگهبان داشته، ومردمان سرکش ونا آرام درآن زندگی میکردند، چنان که به هیچ قدرتی باج نمیدادند، ازهمه کس وهمه جا باج میگرفتند . درمورد این که " شول " یک طایفه ی بسیارقدیمی است ودرحدود قرون سوم وچهارم هجری حکومتی درنواحی لرستان داشته که به وسیله ی سیف الدین ماکان بنیادگذاری شده بوده، توضیحاتی درکتاب " آفتاب کامفیروز" آمده است که به تکرارآن نمی پردازیم .
دراین جا نکات مختصری ازتاریخ معاصر قلعه ی شول را اززبان عده ی از بزرگان شولی درج می کنم : داستانی را نقل میکنند که یک موقع میر عباس به همراه 9 پسرخود به نامهای میرغارتی، میر مسکور، میرحسن، میرحداد، میرجعفر ... به قصداقامت دائمی درشول میآید. اوقصد داشته که این جارا پایگاه خود قراردهد، لکن بزرگان شول که راضی به اقامت میر عباس وفرزندانش درقلعه ی خود نبودهاند، دورهم می نشینند ونقشه میریزند که چگونه میرعباس وفرزندانش را ازقلعه ی شول اخراج کنند که درگیری وناراحتی هم پیش نیاید، قرار براین میشود که عده ی ازتفنگ چیان شولی با دعوت ازفرزندان میرعباس به قصد شکار به کوه بروند، درکوه درگیری ایجادشود وتفنگ چیان شولی فرزندان میرعباس را زیرضربات گلوله قراردهند، نه به قصد کشتن، فقط برای ترسانیدن، دراین بین اگر کسی زخمی هم شد مشکلی نیست .
ازآن طرف هم همان بزرگان شولی به میر عباس میگویند که: «آقا این تفنگ چیها جاهل اند، نادان اند، آن جا کوه است، تفنگ هم غرور میآورد، مامی ترسیم که خدای ناخواسته درکوه بین هم بحثی بکنند، کاربه تفنگ کشی برسد، خدای نکرده اتفاقی بیافتد، بهتراست شما که آدمی عاقل وفهمیده هستید، با اینها به کوه بروید تا نظارتی برکارشان داشته با شید، به موقع نصیحتی بنمایید. » میرعباس هم قبول میکند وبه اتفاق تفنگ چیان شولی وفرزندانش به کوه میرود. طبق برنامه، درکوه بهانه جویی شولیها گل میکند ودرگیری پیش میآید، تفنگ چیان شولی ازهرطرف بچههای میر عباس را زیرضربات گلوله قرارمی دهند، حالا این میر عباس است که به هرطرف میدود، اما نمیتواند دامنه ی ماجرارا جمع کند، سرانجام موفق میشود فرزندان خودرا به زیر یک کله ی سنگ گرد می آورد وبه آن ها میگو ید: «بچهها! این جا، جای ما نیست، اگرجان مان راهم سالم ببریم غنیمت است.» همان روز ازکوه بر میگردند وبارمی کنند برای سربست همایجان .
شولی ها دارای احساسات قوی هستند، آن ها ازقدیم الایام مردم تفنگ چی بودهاند ودرامر شکارمهارت فوق العاده داشتند، عده ی ازآنها اصلا شغل شان شکار گری بوده است، ازهمان طریق امرارمعاش میکردند، بیش ترین وماهرترین شکارچیان ازمیان بنکوی شهبازی برخواسته بودند، این با شهرت شان هم مطابقت میکند = شهباز.
درشول قدیم خوانینی بزرگی چون فتح علی خان، محمد علی خان وملاّ محمدی زندگی میکرده اند که امروزه تنها اسمی ازآنها برسرزبانها است، بیش ازاین هیچ کس درباره ی آنها چیزی نمیداند، آنها سراسر «تنگ شول» رازیر نگین خود داشتند
سابقه ی تاریخی سکونت آدمی درشول بزرگ را تاآن جا جلو میبرند که میگویند در «شول» مزارگبری وجود داشته، این مزار در محلی به نام «له بلی» واقع در غرب روستا بوده است، اکنون محو شده و جزء اراضی مزروعی گردیده است. یک قبر قدیمی هم در دره ی چناری در انتهای فوقانی روستا بوده که به نام " آقابیبی دولت " یادمی شده، مردم خیلی به آن عقیده داشتند، خیال میکردند که آن یک امام زاده است. دریکی - دوسال اخیر اشخاصی به قصد یافتن گنج آن جا را شکافتهاند. معلوم نیست چیزی پیدا کردند یا خیر. مطابق با آثاری موجود میتوان گفت که در «شول قدیم» صنعت سنگ تراشی رواج داشته است .
قلعه ی قدیمی «شول» ابتدا در نقطهی به نام «پس تول بزی» واقع بوده است. از آن جا به نقطهی به نام " کله گاه " منتقل شد، درمرتبه ی سوم به محلی به نام " برج ملاّمحمدی " استقرار یافت، درمرحله ی چهارم در نقطهی به نام «له داودی» برقرار شد، ومرتبه ی پنجم همین بافت قدیمی است که فعلا برقرار بوده و از نقطهی به نام " چشمه ی دره چناری " شروع شده، به طرف جنوب، تا حاشیه ی جاده ی اصلی و اراضی موسوم به 9 بهرهای امتداد یافته است. در حقیقت خانههای جدید الاحداث حاشیه ی جاده را میتوان ششمین آبادی «شول» خواند، زیرا نطفه ی «شول» آینده را همینها تشکیل میدهند .
آخرین قلعه ی «شول» در سال 1210 (هق) ساخته شده بود که امسال 216 سال ازتاریخ آن می گذرد، این تاریخ به روی قطعه سنگی حک شده بود که دم درب قلعه ی سابق نصب شده بود. این قلعه تاحدود 30 - 40 سال قبل ازاین برقراربوده است. هم اکنون خیلی ازساکنین شول آن رابه یاددارند، بسیارباعظمت توصیف می کنند، میگویند زیربنای آن بیش ازدوهکتارزمین بود، قطر دیوارقلعه بیش ازدومتر ضخامت داشت وارتفاع آن به حدود 8 مترمی رسید. دردرون قلعه تعداد 9 قلعه ی دیگر وجود داشت که هرکدام متعلق به یک بنکوبود. درمیان هریک ازآنها بین 9 تا 12 خانوار زندگی میکردند که هریک رامی توان یک بنکو محسوب کرد، این بنکوها عبارت بودند از:
1 - بنکوی حاج براتعلی 2 - بنکوی سیدها3 - شهبازی 4 - کل باقری 5 - حاجی رضا 6 - شاه مرادی 7 - علی ویسی 8 - ملاّقربان علی 9 - خدارحمی .
نقشه ی درون قلعه به گونه ی طراحی شده بود که ابتدا یک خیابان ازوسط قلعه کشیده شده بود، سپس معبرهای جدا گانه برای هر قلعهی کوچک ترازآن منشعب می شد. همه ی قلعهها ازپشت بام به هم دیگرراه داشتند وهمه ی راه ها نهایتا به 4برج قلعه ختم میشد. تمام ساختمانهای داخل قلعه به صورت دوطبقه ساخته شده بود، طبقه ی پایین برای حیوانات وانبار علوفه درنظرگرفته شده بود، درطبقه ی فوقانی آدمها سکونت داشتند. آب چشمه ی دره چناری به صورت تمام وقت ازیک ضلع قلعه وارد میشد، ازوسط قلعه میگذشت، ازطرف دیگر خارج میگردید .
این قلعه باهمت همه ی اهالی وبنکوها ساخته شده بود، امابزرگانی چون ملاّقربان علی، ملاّبراتعلی وحاجی رضا دربنای آن سهم برجسته ایفاکردند، میگویند وقتی گذرخوانین قشقایی به شول افتاد وقلعه ی باآن عظمت را دیدند، مبهوت شدند، ازآن 3 نفربزرگ پرسیدندکه: «این قلعه را چگونه بنا کردید؟» جواب دادند: «بانان وکدو وهمت.»
درقلعه ی شول صنایع وحرفههای رایج نیزرواج داشته، حرفه ی نجاری وساخت دارخیش، برجی سازی، درب وپنچره سازی...به دست سید فرج اللّه انجام میگرفته، یک نفرسنگ تراش بسیارماهر به نام میرزا حسین ازاردکان آمده ودرشول سکونت داشته. حمام شول حدود 230 سال قبل ازاین دربیرون قلعه دایر بوده که توسط ملاّبراتعلی وحاجی رضا برقرارشده بوده.
یک زمانی «صولةالدولة» فتوی غارت قلعه ی شول را صادرمی کند، جریان ازاین قراربوده که درآن زمان ملاّ محمدی کدخدا وکلانتر «تنگ شول» بود که آدمی سرزنده وناآرام بود، به هیچ کس، حتی «صولةالدولة» باج نمیداد، ملاّمحمدی برادرزاده ی داشت به نام ملاّ اسفندیار که شخصی با سواد وبسیار فهیم بود ودرحکم وزیر مشاور ملاّمحمدی عمل میکرد. «صولةالدولة» طی نقشه ی ملاّمحمدی را به همراه برادرزاده اش ملاّ اسفندیار به مهجن آباد طلبیده ودرهمان جا توقیف شان میکند. سپس فتوی غارت قلعه ی شول را صادرنموده وامتیازغارت شول را به کل احمد خان میدهد، او دررأس یکصد وپنجاه سوارجنگی عازم تنگ شول میشود، تا قلعه را غارت نماید، وقتی به آستانه ی قلعه ی شول میرسند، نگبانان قلعه طبق نقشه، ابتدا درب قلعه را به روی اردو ی کل احمد خان باز میکنند واجازه میدهند تا تعداد 100 سوار وارد قلعه شوند، سپس درب قلعه را میبندند وتعداد 50 سوار دیگر بیرون میمانند، درگیری درداخل قلعه شروع میشود، نگهبانان قلعه هم ازداخل برجها آن پنچاه نفر بیرون را زیرضربات گلوله میگیرند، جنگی بسیارشدید درمی گیرد که سرانجام منجر به فرار جنگ جویان بیرون قلعه وزخمی شدن تعداد زیادی ازاردوی کل احمدخان وخلع سلاح همه ی آنها میگردد. بدین ترتیب نقشه ی غارت قلعه ی شول شکست میخورد وهمه ی افراد اردوی کل احمدخان زخمی وسرشکسته به مهجن آباد برمی گردند .
وقتی خبر به «صولةالدولة» میرسد ملاّمحمدی را اززندان آزاد نموده به اومی گوید: «برو کلانتری شول برای خودت، اما قول بده که ازاین پس به ما باج وخراج بدهی.» دراین موقع ملاّاسفندیار روبه «صولةالدولة» نموده ومیگوید: «ای خدا مگر ماچه گناهی کردهایم که باید به همه باج ومالیات بدهیم، خان میگوید اگر مالیات ندهید قلعه تان را آتش میزنم، زندگی تان را غارت میکنم، دولت میگوید اگر مالیات ندهید، زندان کریم خانی برای شما آماده است، شیخ وسید میگوید اگر مالیات ندهید آتش جهنم برای تا ن آماده است، ای خدا ما چه بکنیم ، ازکجا بیاوریم تا به این ها بدهیم ؟!» بدین ترتیب «صولةالدولة»ازآنها رفع ادعانموده وآزاد شان میکند .
اسم قلعه ی «شول» از اول به همین نام بوده است. میگویند این نام برگرفته از «شولستان» است که به نواحی «نورآبادممسنی» گفته میشود. آبادی «شول» تا حالا چندین بار جابه جا شدهاست. در حال حاضر دراز و بی ریخت است، زیرا سعی کرده است تاخود را به حواشی جاده ی اصلی برساند؛ فعلا به صورت آرام و سینه خیز به سوی آن هدف پیش میرود. تا بعدا یک شکل و شمایل قابل تعریف پیدا کند .
مالک اراضی «شول» صولةالسلطنة پدر عزت اللّه خان قشقایی بود. عزت اللّه خان به برادرش لطف علی خان قشقایی فروخت، او هم 3 دانگ سهم خود را به حاج علی رحم بارانی، حاج محمد قلی بارانی، خدا رحم بارنی ودیگر شرکاء فروخت ؛ 3 دانگ دیگر را برای خودش نگه داشت، اصلاحات ارضی آمد، تمام املاک تقسیم به نسبت شد، سهم مالکها را هم رعیت خرید ند و تمام شد .
«شول» از قدیم الایام منبع مهاجرت آدمیان بوده است، اکنون اکثریت ساکنین دو روستای «ده کهنه» و «پهناب ریزی» شولی میباشند، دردیگر روستاهای «کامفیروز» از «بکیان» گرفته تا «بیمور» و «مهجن آباد»... خانوادههای زیاد شولی زندگی میکنند، این جماعت تاقبل ازسال 1350 اغلب در آن 14 روستای سابق «کامفیروز» موسوم به 5 قلعه ی تل سرخ، وقلعه ی نو، کهمین، گرپاچ وغیره به سر میبردند که اکنون به زیر آب دریاچه ی سدی درودزن رفتهاند. درناحیه ی زیر دست سد درودزن، روستای وجوددارد که به آن «بیزگان سفلی» میگویند، اکثریت ساکنین این روستای 60 خانواری «شولی» میباشند، این روستا درسال 1350 تأسیس شد. ازبزرگان این محل آقایان حاج محمد قلی روستا، ملاّ مصطفی وامام قلی میباشند. هم چنین چند خانوار «شولی» درروستای «قلعه نوابرج» زندگی میکنند.
اکنون «شول گپ» دارای 200 خانوار جمعیت است. قلعه ی «شول » از قدیم الایام دارای حمام و مسجد بوده است، مرحوم حاج سید محمد علی میرباقری در این جا خانه ی داشت که اکنون تبدیل به مسجدی باشکوه شده است. در این جا مردان و زنان پاک سرشت و با ایمان زندگی میکردند، که از جمله ی آن ها مرحوم ملاّ نوراللّه حسن پور بود، مردم به او ساعت «شول» میگفتند، زیرا چنان دقیق ووقت شناس بود وبه موقع اذان میگفت که مردم شول درماه مبارک رمضان افطاری و سحری خود را با اذان او افطار وامساک میکردند. هیأت عزاداری اباعبداللّه الحسین (ع) به سرپرستی آقایان محمد همتی، قربان کاظمی، کربلایی علی رضاکشاورز، بهمن خسروانی، علی محمد خرمی واللّه کس آثار علی اداره میشود .
روستای «شول» اکنون ازنعماتی مانند آب لوله کشی، برق منطقهای، مخابرات، خانه ی بهداشت و مدارس ابتدایی و راهنمایی بهره مند است. محصولات آن عبارتند از لوبیا، باقلا، گندم، عدس، برنج، ذرّت، لته کاری، و محصولات باغی مانند انگور، سیب، گلابی، هلو...در نواحی روستای «شول» حدود 300 هکتار باغات انگور دیمی وجود دارد. آینده ی روستای «شول» وابسته به روی کرد جدید ی است که کشاورزان این منطقه نسبت به امور درخت کاری دارند. دامداری و صنعت قالی بافی نیز در روستای «شول» رواج قابل ملاحظه دارد .
آّ ب وهوای مساعد تنگ شول موجب شده است که آدم های ساکن دراین محل ازسلامتی وطول عمربهره مند شوند، دراین منطقه آدم های زیادی هستند که عمری صد سال وبیش ازآن دارند، دارای نبیره وندیده هستند . آینده ی نواحی شول، کودین، کله گاه و دلخان بسیار درخشان است، زیرا از هم اکنون روزی را میتوان دید که ثروت مندان شیرازی، گردنه ی «یوزگرد» را پشت سر نهاده، باخریدن زمین در این ناحیه برای خود ویلا بسازند، چون دیگر زمینهای حوالی همایی جان و اردکان تمام شده است .
جوانان شولی به امور ورزشی اهتمام میدهند، آنها دارای تیمهای فوتبال به نامهای کشاورز وشهید منصور شمس هستند که به سرپرستی آقایان غلام فریدونی وکاظم کاظمی اداره میشوند. فوتبال «شول» در سال 1382 حایز مقام دوم منطقهای شد.
بنکو های عمده ی ساکن در «شول گپ» و نواحی وابسته به آن عبارتند از: بنکوی ملاّمهر علی، خسروانی، صیاد (صید) احمدی، شهبازی، آزادی و سادات حسینی . دراین جا ازباب نمونه به درج یک چند نسب نامه ازبنکوهای مذکور میپردازم: شاید بتوان گفت بنکوی ملاّ مهر علی، یکی ازگسترده ترین بنکوهای «شول» باشد، افراد ی وابسته به آن علاوه بر روستای «شول» دربسیاری ازروستاهای اقماری مانند «پهناب ریزی» و «ده کهنه» - «کامفیروز» زندگی میکنند. این بنکو مشهور به " شیخ گل بهاری " نیز هست، چون بزرگ آنها کسی به نام «ملاّ مهر علی» از محلی به همین نام در بویر احمد آمده است .
به قرار اطلاع " شیخ گل بهار " نام محلی است که به فاصله ی 170 کیلومتری یاسوج به دهدشت، درمسیرجاده ی اصلی واقع است وتا شهر دهدشت حدود 80 کیلومتر فاصله دارد، درواقع این محل حد فاصل بین حوزه ی استحفاظی یاسوج ودهدشت میباشد. هم اکنون دارای (حدود) یکصد خانوار جمعیت است، محصولات اهالی برنج کاری، دام داری ودیم کاری میباشد. نام آن محل برگرفته ازمزاری موسوم به " شیخ گل بهار " است، لذا اسم طایفه شان نیز شیخ گل بهاری میباشد. درحدود 300 سال قبل ازاین شخصی به نام «ملاّ مهر علی» ازاین محل به تنگ شول آمد، او پسری داشت به نام " ملاّ گنجعلی " که دارای 3 پسر به نامهای "صفر علی "، " شیر علی " و "رجب علی " شد. اکنون خانواده های کثیرالجمعیت شولی مانند: شمسها، فرح بخشها، بارانیها، کاظمیها، شکوهیها وملاّرجب علیها کلا به ملاّ گنج علی وملاّ مهرعلی میرسند، که همان " شیخ گل بهاری " میشوند. در این جایک سلسله ازافراد منسوب به این 6 شاخه را، به ترتیب از جدید به قدیم نام میبرم:
الف
- شمسها: ابوذر، ستار، حسین علی، سیف علی، شمس الدین، بارانی، شمس
الدین بزرگ، ملاشیر علی، ملاّ گنج علی، ملاّ مهر علی - از شیخ گل بهار -
بویراحمد. درحال حاضر بزرگ این فامیل کربلایی حسین علی شمس میباشد .
ب - فرح بخشها: حسن، حبیب، محمد، ساتیار، محمد شفیع، محمد مراد، ساتیار، مجتبی، ملاّشیر علی، ملاّ گنج علی، ملاّ مهر علی - شیخ گل بهار. بزرگ این سلسله درحال حاضر حاج شیر علی رنجبر میباشد .
ج - بارانیها: هادی، حسن، محمدعلی، علی رحم، خدا رحم، بارانی، شمس الدّین، ملا شیر علی، ملاّ گنج علی، ملاّ مهر علی - شیخ گل بهار. درحال حاضر بزرگ این فامیل حاج محمد قلی بارانی میباشد .
د - کاظمیها: جواد، مختار، غلام حسین، براتعلی، حسن خان، علی دوست، براتعلی، صفرعلی، ملاّ گنج علی، ملاّ مهر علی - شیخ گل بهار. بزرگ این خانواده فعلا مشهدی حمزه کاظمی است .
ه" - شکوهیها: عبداللّه، ولی محمد، علی اکبر، صفدر، ابوالقاسم، صفر علی، شیخ علی، صفر علی، ملاّگنج علی، ملاّ مهر علی - شیخ گل بهار .بزرگ این فامیل حاج علی اکبر شکوهی است .
و - ملاّ رجب علیها: علی حسین، سجاد، عبدالرسول، خداداد، خان میرزا، ملاّ محمد، خداوردی، ملاّ رجب، ملاّ گنج علی، ملاّ مهر علی - شیخ گل بهار. چنان که میگویند ملاّ رجب علی در یک جنگ تاریخی کشته شد.
ازبنکوی خسروانیها: سجاد، محمد جواد (معروف به حاج اللّه حسین) زیاد خان، غلام رضا، حاج رضا، خسرو، محمد علی خان - از بکش آمد نورآباد. ازبزرگان این فامیل آقایان حاج عطا شکوهی احمد خان خسروانی و غلام علی خسروانی میباشند .
از بنکوی صیداحمدی: محمد، احمد، امید علی، درویش، علی مردان .
از بنکوی شهبازی:اسفندیار، علی جان، خان جان، احمد، حسن، احمد، شهباز - بزرگ این فامیل حاج علی جان میباشد .
از بنکوی براتعلی: رجب علی، بور علی، نور علی، غلام علی، امیر علی، علی اکبر، براتعلی.
آزادی: ولی، طاهر، باقر - این فامیل ازروستای کربلایی محمد حسینی به شول بزرگ آمده است، درحال حاضر بزرگ شان حاج طاهر آزادی میباشد .
سادات حسینی ساکن در «شول کپ »: سید جواد، سید عبدالعلی، سید بهزاد، سید مرتضی، سید رضا، سید محمد، سید میر شفیع... سیدآقا علی مدفون در نور آباد. درحال حاضر بزرگ این گروه، سید عبدالعلی حسینی میباشد .
در روستای شول گپ حدود 20 خانوار سادات حسینی نسب زندگی میکنند که تماماازیک فامیل محسوب میشوند، آنها سادات آبرومند، زحمت کش ودارای عزت نفس میباشند، همگی ازطریق دسترنج خود امرارمعاش می نمایند .
ازدیگربزرگان «شول گپ» مرحوم حاج براتعلی کاظمی بود که همواره دراموخیر پیش قدم بود، اودرسال 1303 (هش) درقلعه ی شول دیده به جهان گشود، پدرش حسن خان کاظمی بود، حاج براتعلی بعدا ساکن «قلعه نو» ـ کامفیروز شد ودرآن جانقش برجسته ی درامر خدمت به مردم ایفانمود. درآن سالها ظلم وناامنی بیداد می کرد، حاج براتعلی ازجان ومال مردم دفاع مینمود. دریک مورد دونفر غارت گرمشهوربه نامهای مسیح ودشتی به قصد غارت اموال مردم به کامفیروز آمده وپس ازغارت برخی روستاهابه حاج براتعلی درقلعه نو نامه نوشتند وضمن آن مبلغ کلانی مطالبه ی خراج تحت عنوان «سرانه ی قشون» نمودند، درضمن تهدید کرده بودند که اگر مطالبات مان به موقع برآورده نشود، وارد قلعه میشویم... حاج براتعلی درجواب شان نوشته بود که: «مردم این جا خراج بده نیستند، اگر شما میخواهید به این محل بیایید «قدم تان رو ی پوزتفنگ بِرنو».
فصل کاروبربستن زمین هم بود، سرانجام قشون مسیح ودشتی وارد محل شده وگله گاو قلعه نورا جمع کرده، باخود بردند. حاج براتعلی کاظمی به اتفاق حاج نظرعلی قربانی وحاج محمدعلی بارانی، اللّه داد بارانی...به دنبال قشون مسیح ودشتی حرکت کردند، تا کفه ی «چاهو» رفتند، پس ازچند ساعت زد وخورد وزخمی کردن تعدادی ازافراد اردوی مسیح ودشتی، گله گاومردم راتماما برگرداندند. حاج براتعلی کاظمی درسال 1367 به رحمت ایزدی پیوست .
منظره ای از طبیعت ناب تنگ شول - عکس از گردنه ی یوزگرد برداشته شده است
![]()
![]()
[1] - شرح مفصل زندگی آن بزرگوار درکتاب آفتاب «آفتاب کامفیروز» آمده است .
شول بزی
به روایت شیر علی اسدی، یار علی ستوده
حدود 2 کیلومتر بعد از «شیرمحمدی» روستای «شول بزی» قرار دارد. اهمیت «بزی» از دو جهت است: نخست این که محل سکونت مرحوم آیت اللّه «حاج سید محمد علی میر باقری[1]» بوده است، دوم این که روستای «بزی» منبع مهاجرت آدمهای زیاد بوده است، چنان که ساکنین 3 روستای «عباس آباد»، «دژکردک» و «جیدرزار» از همین مردم «بزی» منشأ دارند. وجه نام گذاری «بزی» مانند دیگر روستاهای هم جوار خود در بوته ی ابهام است، عدهی میگویند: درآن قدیم - ندیم هادر حوالی تنگ «بزی» پازن و بز کوهی زیاد وجود داشته است، کسانی هم میگویند یک نفر از اهالی این محل یک رأس بز با خود گرفته و میخواسته آن را به اردکان برده، بفروشد، در مسیر راه به کسی ناشناس برخوردکرده که اورا مورد خطاب قرارداده وگفته: «آی مرد "بزی" به کجا میروی ؟» بعضی میگویند آن شخص ناشناس، دزد بوده که در همین سفر، بز " مردبزی " را از دستش گرفته وطی مشاجره، او را " مرد بزی " خطاب کردهاست .
ساکنین اولیه ی «شول بزی» در حقیقت سر ریز جمعیت قلعه «شول گپ» بوده اند. در حدود 200 سال پیش از این یک رشته قنات به نام " قنات جباری " بر روی زمینهای زیر دست «بزی» حفر شد که در نتیجه اراضی آن نقطه به زیر کشت رفت. متعاقب آن گروهی ازرعیتهای ساکن در«شول گپ» در محلی به نام «له آبی» خانههای محقری ساخته، در آن جا ساکن شدند. در آن سالها روستای «بزی» فقط دارای 12 خانوار جمعیت بود. در مرتبه ی بعد، از محل «له آبی» به نقطه ی جدیدی به نام «کله گاه» منتقل شد. درآن جاکره سنگی های برپا نموده و ساکن شدند، در مرحله ی سوم در همین محل کنونی استقرار یافته و خانههای بزرگ تر، با نقشه ی مناسب احداث نمودند. در سالهای اخیر عدهی از خانوادههای «بزی» محلی جدیدی در نقطهی موسوم به «جاخرمنی» به وجود آوردهاند .
مردم روستای «بزی» و توابع آن وابسته به دو طایفهی " صادقی " و " علی محمدی " هستند. در روستای «عباس آباد» طایفه ی صادقی در اکثریت قراردارند، مردم «دژکردک» تماما از طایفه ی صادقی هستند، در «جیدرزار» هم همین طور.
مالک اولی اراضی «بزی» محمد علی خان کشکولی بود، او از مردم سرانه میگرفت، مال الاجاره هم میگرفت. سپس عزت اللّه خان قشقایی خرید، بدین ترتیب تمام املاک «شول بزی»، «شول بزرگ»، «کودین» و «کله گاه» یک دست شد. دوباره عزت اللّه خان این املاک را به معرض فروش نهاد؛ تااین که 3 دانگ و یک وقه بالا از اراضی «بزی» را به حاج بابا جان و حاج شاه محمد بزی فروخت، بقیهی 3 دانگ ویک وقه کم را 3 برادر به نامهای فتح اللّه فرهادی، شکراللّه فرهادی و حیدر قلی فرهادی خریدند. هم چنین 3 دانگ از اراضی «شول گپ» را حاج محمد قلی بارانی، محمد علی بارانی، علی رحم بارانی و صفی خان اسعدی به قیمت 91 هزار تومان خریدند که تازمان اصلاحات ارضی برآنها مالکیت داشتند. تااین که برنامه ی اصلاحات ارضی آمد، زمینها تقسیم شد .
آقای شیرعلی اسدی بزی جریان احداث جاده ی تنگ «شول » و آمدن نخستین ماشین در این ناحیه را این گونه تعریف میکند: «در حدود سالهای 1335 - 36 (هش) بود که بزرگ ترهای «تنگ شول» بین خود هماهنگی کردند تایک رشته جاده در «تنگ شول» داشته باشند، وماشین بتواند دراین منطقه رفت و آمد نماید؛ قرار شد هرکس محدوده ی محل خود را جاده بکشد، حدود سال 1339 بود که جاده تکمیل شد واولین ماشین به «تنگ شول» آمد. یک دستگاه ماشین باری بود که از روی «لیرمنجان» و «کربلایی محمد حسینی» تا «بزی» آمد. ماشین پر از بار بود، یک عده روی بارها نشسته بودند، چنان که سرآدمها ازبدنه ی ماشین بالاتر بود. در همین تپه ی «بزی» یک پیچ باریک بود که ماشین نتوانست از آن عبورنماید، ماشین ایستاد، مردم «بزی» رفتند بیل و کلنگ آوردند، آن پیچ را به حد کافی تعریض کردند تا ماشین رد شد و تا کودین رفت .
اکنون روستای «بزی» دارای 150 خانوار جمعیت است. یکی از قطبهای آموزشی درتنگ شول محسوب میشود، دارای مدارس ابتدایی و راهنمایی میباشد، از نعمت روشنایی برق، آب لوله کشی، خانه ی بهداشت و مخابرات برخوردار است. زمین زیاد ندارد، اما دامداری و صنعت قالی بافی در این روستا رواج دارد.
این محل دارای دو تیم فوتبال میباشد که هرکدام حایز مقامهای منطقهای هستند. از این روستا تاکنون 2 نفر کارمند پا گرفته اند، که یکی معلم، دیگری بهورز محلی است .
یک نمونه از نسب نامه ی طایفه ی صادقی «بزی» چنین است: جلیل، اسداللّه، شیر علی، آقا جان، محمد حسن، علی، حسن، صادق - صادق از بویر احمد آمد .
از طایفه ی علی محمدی: صادق، هوشنگ، یار علی، دین محمد، علی محمد، علی نظر، حسین، خدانظر - خدانظراز بویر احمد آمد .
شیر محمدی
به روایت جواد اباذر نژاد
در حدود5/2 کیلومتر بعد از «شول پلنگی» روستای قدیمی «شیر محمدی» واقع است. " شیر محمد " نیز مانند " کربلایی محمد حسین " یک هویت مجهول و ناشناخته است. هیچ اثر و رد پا از او در دست نیست. هویت تاریخی این روستا به یک اصله درخت چنار بسیار قدیمی بر میگردد که عمر آن درخت رابه چندین صد سال بر میگردانند. به آن " چنار نظری " میگویند. گویا مورد توجه و نظر خاصی یک ولی اللّه است، میگویند یک امام زاده در پای آن چنار مدفون است، زنان حاجت مند درپای آن درخت چنارآب و آش میکنند .
ازدیگر مناظر روستای «شیر محمدی» چشمههای آن است. یکی چشمه ی موسوم به " زیره " میباشد که روستای «شیر محمدی» را دو شقه کرده و از وسط آن میگذرد، دیگری چشمه ی " محمود آباد " است که در سمت قبله ی آن روستا قرار دارد و محل دیدنی است. مالکین سابق املاک شیر محمدی همان مالکین املاک «پلنگی» تا قلعه ی «چغا» بوده اند، هرحکمی که آن محلات داشته، بر«شیرمحمدی» هم صادق است. این روستا دارای 120 خانوارجمعیت است که تعداد 800 نفر را در خود احتوی کرده است .
مردم ساکن درروستای «شیرمحمدی» به 3 طایفه تحت عناوین: عین اللّهی، محمد زمانی و رضایی وابسته میشوند. چنان که گفته شده: طایفه ی عین اللّهی از ساکنان قدیم شیر محمدی اند؛ محمد زمانی از " بکش نور " آمده در این جا ساکن شدهاند. رضاییها از اعقاب نجف «پلنگی» میباشند .
روستای «شیر محمدی» از قدیم الایام دارای حمام و مسجد بوده است، اکنون یک باب مسجد نوساز به نام امام جعفر صادق (ع) دارد که زمین آن را آقای علی رضا خوش دل اهداء نموده است. یک باب مدرسه ی ابتدایی امور تحصیلی فرزندان این محل را سامان دهی مینماید. دراین محل هیأت عزاداری به نام ابا عبداللّه الحسین (ع) فعالیت دارد که تحت سرپرستی آقایان احمد حسین زارع، ثانی فیروزی، عبدالرضا نعمتی اداره میشود.
تارخ
روستای «شیرمحمدی» آن قدر طولانی هست که ساکنین قبلی این محل تا کنون 4
قبرستان را پر کردهاند، لکن این قدمت تاریخی به ثبت نرسیده واسناد
ومدارکی روشن وگویا دردست نیست تامتکی به آن بتوان نظر قاطع ارایه نمود.
از روستای «شیر محمدی» تاکنون 3 نفر کارمند پا گرفتهاند. این محل از
امکانات اولیه ی زندگی شامل آب لوله کشی، روشنایی برق، خانه ی بهداشت و
مخابرات برخورداراست. وضعیت دام داری خوب است. صنعت قالی بافی رواج گسترده
دارد. روستای «شیر محمدی» به رغم برخور داری ازجمعیت زیاد، سابقه ی
تاریخی ممتد و ضیق محل، مانند روستاهای اطراف خود جمعیت مهاجر قابل توجه
نداشته است .
به روایت شیخ ابوالحسن نظری، لهراسب
زاهدی، خدا خواست زاهدی، میرزا مرادی
حدود دو کیلومتر بالاتر از روستای «کربلایی محمد حسینی» محلی وجود دارد که در منابع تاریخی به آن «شول پلنگی» میگویند، علت نام گذاری آن در بوته ی ابهام است. از آن جا کهاین محل، ابتدا در کنار چشمه ی به همین نام بنا شده بوده، گفته میشود که قبلا پلنگ از آن چشمه آب میخورده " نجف " پلنگ را کشته، خود به جایش ساکن شد، از این رو آن چشمه به چشمه ی «پلنگ کشته» نیز معروف است. چنان که در فلکلور مردم پلنگی، آب باد و بادامک آمده است: اول بار این روستا را 3 نفر به نامهای نجف، شرون و کمال آباد کردند. شرون وکمال دو برادر بودند، نجف قوم نزدیک شان میشده. که بعدا با خواهر شرون وکمال ازدواج میکند وقومیت شان محکم تر میگردد .
چنان که قبلا اشاره شد، آنها از محل اصلی خود که در گشتاسب بویراحمد، یا در نور آباد ممسنی، یا هر جای دیگری که بوده، ابتدا به «شول گپ» آمده و مدتی در آن جا میمانند. در اثر اختلافی که با خان شول پیدا میکنند، به نواحی «کربلایی محمد حسینی» آمده و محل لباریکو را برای خود برپا میکنند، پس از این که لباریکو دچار سیلاب میشود، به کنار چشمه ی «پلنگی» رفته، با کشتن یک قلاده پلنگ (یا گله ی از پلنگ ها که همواره از آن چشمه آب میخوردند) آن نقطه رابه تصرف خود در آورده و آباد میکنند.
درهمان جا میمانند تا نسل شان زیاد میشود. چنان که امروزه همه ی 105 خانوار روستای «پلنگی» به انضمام 15 خانوار در روستای شیر محمدی،10 خانوار در آب باد، 15 خانوار از بادامک، 10 خانوار از کربلایی محمد حسینی، بیش از 20 خانوار درلیر منجان مانند فامیل نظری، چند خانوار در خرم مکان شامل فامیل فروزان وحدود 25 خانوار در روستاهای ده کهنه، پهناب ریزی، وقلعه ی نو شامل خانواده هاوفامیل های قربانی، سلطانی ویو سفی جملگی از فرزندان «نجف» میباشند. هم چنین درروستای بکیان بنکوی خدابخش زاهدی ازفرزندان نجف میباشند .
آقایان اسد اللّه نظری و فضل اللّه نظری ضمن مطلبی که در مورد تاریخ چه ی روستای «پلنگی» تهیه کرده اند، درباره ی «نجف» چنین نگاشتهاند: «جد ما نجف بوده که ساکن محل «پرین نوکک» بویر احمد بوده است، در اثر اختلافی که به خاطر خواستگاری یک دختر از قوم نجف توسط یک سرهنگ قزاق بین نجف و آن سرهنگ روی میدهد، نجف به اتفاق برادرش حسن قلی، آن سرهنگ را به قتل رسانیده و خود از بویر احمد فراری میشوند، آنها در تنگ شول آمده و مدتی در «شول گپ» ماندگار میشوند. تا این که د ر آن جا نیز با خان شول اختلاف پیدا نموده و طی فعل وانفعالاتی، سرانجام نجف و حسن قلی موفق میشوند که خان «شول» را تسلیم خود نمایند، خان شول امتیاز دره ی لباریکو و چشمه ی «پلنگی» را به نجف وحسن قلی داد.»
«از جمله اموری که خان «شول» را به تسلیم در برابر نجف و حسن قلی وادار کرد، قدرت بازوی بی مانند آن دو برادر، بویژه حسن قلی بود، چنان که یک روز در «شول بزی» جلسه ی عروسی برپا بوده که نجف و حسن قلی نیز در آن دعوت بودند، وقتی که به محل عروسی میروند، مستخدمین جلسه آن دو برادر را از هم جدا میکنند، نجف راکه از ظاهر ی آراسته و قیافه ی جذاب تربرخوردار بوده، به طبقه ی بالا، در میان مهمانان و بزرگ سالان راهنمایی میکنند و حسن قلی راکه ظواهر و قیافه ی چندان زیبایی نداشته، به میان بچهها در طبقه ی پایین ساختمان راهنمایی میکنند. لحظاتی میگذرد، ناگهان مهمانان طبقه ی بالا متوجه میشوند که خانه تکان میخورد، آنها میترسند، خیال میکنند که زلزله آمده است، تا میخواهند بلند شده از خانه به بیرون فرار کنند، نجف به آنها میگوید: نترسید، زلزله نیامده است، این برادرم حسن قلی است که از شدت ناراحتی ستون دیوار را گرفته و تکان میدهد؛ زیرا به او بی احترامی شده است، او را در میان بچهها جا دادهاند.»
«وقتی میروند در طبقه ی پایین، میبینند که نجف راست گفته: حسن قلی سر غضب شده، ستون خانه را در بغل گرفته، به طرف چپ و راست تکان میدهد، نزدیک است خانه به کلی فروبریزد. جماعت با عذر و التماس غضب او را فرو مینشانند، به او احترام میگذارند، وعده ی کدخدایی «شول بزی» رابه او میدهند... به برادرش نجف هم وعده ی امتیازشکارکبک در لباریکو و چشمه ی «پلنگی» را میدهند، تا بالاخره حسن قلی راضی می شود و ستون خانه را رها میکند... از همان روز به بعد حسن قلی در روستای «بزی» ماند گارشد. اکنون عده ی از ساکنین روستای «بزی» شامل مشهدی سعیدی خان، شاه محمد و دین محمد از فرزندان او هستند.»
«اما نجف که به لباریکو وبعدا پلنگی آمد، با خواهر شرون وکمال ازدواج کرد، دارای چهار پسر به نام های علی مردان، علی جان، شاهی جان و محمد جان شد. محمد جان اصلا صاحب فرزند نشد. عده ی از فرزندان شاهی جان در روستاهای شیر محمدی ولیر منجان زندگی میکنند. ساکنین فعلی شول پلنگی ازفرزندان علی مردان، علی جا ن وقسمتی ازفرزندان محمد جان میباشند.» یک نمونه از نسب نامه ی نجفیهای «پلنگی» از این قرار است: امین اللّه، اسداللّه، فرج اللّه، پنجعلی، خدا نظر، سی مرا، علی مردان - نجف .
از جمله افتخارات تاریخی مردم «پلنگی» دفاع آنها درمقابل غارت گران بویر احمدی است، آنها میگویند: «قشون بویر احمدی همه جا را غارت کرد و برد، لکن هرگز نتوانست از «پلنگی» یک قوطی کبریت ببرد، مردم هر جا که مورد هجوم بویراحمدی قرار میگرفتند، از مردم «پلنگی» امداد میخواستند. مردم «پلنگی» دومورد جنگ خونین باقشون بویر احمدی داشته اند که حکایاتش تاکنون برسر زبانها است. مردم «پلنگی» از آن دو فقره جنگ با بویر احمدیها باعنوانهای " جنگ اول " و " جنگ دوم " یادمی کنند. خلاصه ی از وقایع جنگ اول چنین است:
«قشون بویر احمدی به «تنگ شول» حمله میکنند تا آن جا را غارت کنند، در اولین مرحله به قافله ی مال التجاره ی حاج محمد «بزی» برخورد میکنند که به مقصد بزی درحرکت بوده، بویر احمدیها حاج محمد را میکشند واموالش را تصرف میکنند، آن محل تاکنون به محل " حاج محمد کشته " معروف است. بویر احمدیها سپس به سمت کربلایی محمد حسینی حرکت نموده، گله گاو آن روستا را جمع میکنند تا ببرند، مردم کربلایی محمد حسینی از مردم «پلنگی» امداد میطلبند، مردان جنگی پلنگی راه بویر احمدیها را در نواحی روستای «بزی» میبندند، ودرنقطه ی موسوم به " چال بزی " درگیر میشوند. دراین برخورد سرکرده ی بویر احمدیها به نام اللّه کرم خان به اتفاق یک چند نفر از افرادش کشته میشود، مردان پلنگی موفق میشوند گله گاو کربلایی محمد حسینی را برگردانند، بویر احمدیها شکست خورده وبه راه خود میروند. یک سال بعد در همان حوالی " چال بزی " یک قبضه تفنگ ده تیر پران پیدا میشود که از جنگ سال قبل باقی بوده است، گویا صاحب آن تیر خورده ودرهمان محل مرده بوده.» این بود ماجرای جنگ اول .
اما حکایت جنگ دوم چنین است که: در مورد دیگر، باز هم قشون بویر احمد به نواحی «بیضا» شیخ عبید و لپویی حمله نموده، تمام روستاهای آن نواحی را غارت میکنند، درمرحله ی بعد به قصد غارت «کامفیروز» عازم این ناحیه میشوند، از آن جا که فصل تابستان بوده، بسیاری از مردم «پلنگی» در مناطق بادامک، آب باد، قلعه ی چغا و لیرمنجان مشغول کشت و زرع بودند، ناگهان به آن هاخبرمیدهند که قشون بویر احمد حمله کرده، میخواهد بیاید به طرف تنگ شول. دراین موقع بزرگان «پلنگی» دست از کار زراعت کشیده، دورهم جمع شدند تا نقشه ی جنگی ریخته و راه قشون بویر احمد ی را ببندند. نهایتا مردان جنگی در " تل قراول خانه " به کمین مینشینند، وقتی که بویر احمدیها میرسند، آنها را به شدت زیر آتش میگیرند، چنان که قشون بویر احمد راعاجز میکنند. بویراحمدیها قاصد میفرستند پیش بزرگان «پلنگی» و تعهد مینمایند که ما کار ی به شما نداریم، فقط اجازه بدهید تا به راه خود ادامه داده و از این منطقه بگذریم. بزرگان پلنگی به آنها اجازه میدهند که سرهای خودرا پایین گرفته، به سرعت ازمنطقه دورشوند .
روستای «پلنگی» درابتدا نه درجای کنونی خود، بلکه بالا ترازاین، درابتدای دره ودرمجاورت چشمه ی پلنگی مستقر بوده است، از حدود 30 سال قبل به این طرف، آرام آرام از کنار چشمه پایینتر آمده، در حاشیه ی جاده ی اصلی «تنگ شول» مستقر شد، آخرین خانه در سال 1363 از روستای بالایی آمد، که بدین ترتیب محل اولی روستای «پلنگی» بکلی خالی از سکنه گردید.
اراضی «پلنگی» در حقیقت جزء املاک حاج نصر اللّه خان ایلخانی مالک قدیمی «مهجن آباد» بوده است که با قلعه ی چغا، آب باد و شیر محمدی یک پلاک محسوب میشد. نهایتا به غلام رضا خان رسید. او املاک رابه نسبت 3 دانگ به 3 دانگ فروخت به عزیز اللّه خان قوامی و سید محمد دبیری، آنها تا زمان اصلاحات ارضی مالکیت این اراضی رادراختیار داشتند. درآن موقع کدخدایان این محل عبارت بودند از: علی خان، رحیم خان، خان سوار ومیرزا .
مردم روستای پلنگی دارای احساسات قوی وخون گرم هستند، آنها از قدیم الایام اهل تقوی و طهارت بوده و دارای حمام خزینه ی و مسجد بودند. امروزه دارای یک باب مسجد نوساز، یک باب مدرسه ی ابتدایی، آب لوله کشی، برق ، مخابرات و خانه ی بهداشت میباشند. زمین زیاد ندارند، اما وضعیت نگهداری دام درآن جا خوب است، صنعت قالی بافی رواج دارد .
جوانان این روستا ازلذات ورزش نیزبهره مند هستند، دراین محل یک تیم فوتبال به نام فجر وجود دارد که به طور نامنظم به تمرین و بازی مبادرت میکند. امور عزاداری سید الشهدا(ع) با سرپرستی آقایان شیخ ابوالحسن نظری، بهروز نامدار و بهزاد رحیمی انجام مییابد. برای اولین باردرسال 1382از روستای پلنگی یک نفر معلم به نام یداللّه شکوهی پاگرفت .
کربلایی محمد حسینی
به روایت حاج علی داد زاهدی
حدود 6 کیلومتر بعد از «آب باد» به روستای قدیمی «کربلایی محمد حسینی» میرسیم. کربلایی محمد حسین یک شخص موهوم و ناشناخته است، هیچ کس درباره ی او هیچ چیز نمیداند، هیچ وارثی هم ندارد. محتمل است که این اسم از زمان مالکیت اردکانی ها به میراث مانده باشد .
در حدود 200 سال قبل ازاین، روستای «کربلایی محمد حسینی» در محلی به نام «لباریکو» قرار داشته است. لباریکو یک دره ی تنگ است که در یک فصل تابستان گرفتار سیلاب شد و تمام خانههای مردم را آب برد. از همان موقع اشخاصی مانند شرون ،کمال و نجف به دره ی «پلنگی» رفته، در کنار چشمهی به همین نام رحل اقامت افکند ند، کسانی دیگری به نامهای شاه محمد و دهراب به نقطهی به نام «پراسپیدی» نقل مکان نموده ودرآن نقطه برای خود آبادی برپاکردند. «پراسپیدی» درست در نقطهی مقابل شنبه آباد امروزی، در ناحیهی فوقانی چشمه ی «اتابک» واقع است، که تا سال دردی، یعنی 110 قبل ازاین برقرار بوده است. در سال دردی همه ی اهالی پراسپیدی مردند، فقط 4 نفر زنده ماندند که از آن جا فرار کرده و آمدند در محل کنونی «کربلایی محمد حسینی» اقدام به خانه سازی نمودند. بدین ترتیب روستای «کربلایی محمد حسینی» بیش از100 سال قبل با همان 4 خانوار شروع به کارکرد، تا امروز که به تعداد 60 خانوار میرسد، به فعالیت خود ادامه داده است .
امروزه نیز روستای «کربلایی محمد حسینی» به دو قسمت مجزی، به فاصلهی 1700 متری دور از هم تقسیم شده است، قسمت قدیمی آن در فاصله ی 1700 متری دور از جاده ی تنگ شول، در محل تنگی به نام «گِندی کاری = عدس کاری» برقرار است، که به همان اسم «کربلایی محمد حسینی» شناخته میشود. و ناحیه ی جدید که در زیر دست جاده ی تنگ شول واقع است، به اسم «شنبه آباد» شناخته می شود. " شنبه آباد " حدود 16 خانوار است. فضای آموزشی «کربلایی محمد حسینی» در محل «شنبه آباد» ساخته شده است. در حدود 15 سال قبل ازاین اولین بار کسی به نام «شنبه علی» در این جا برای خودش خانه ساخت، قبل از آن این اراضی موسوم به اراضی " سک میش" بود، گفته میشود که در زمان قدیم، یک روزی یک قلاده گرگ به گله ی گوسفند حمله نموده و یکی از گوسفندان را از گله جدا میکند، سگ چوپان هم به دنبال گرگ به راه میافتد، چنان میشود که گوسفند جلوتر، گرگ به دنبال گوسفند و سگ هم از دنبال گرگ، میدوند تا هرسه به این اراضی می رسند و هر سه از نفس میافتند .
مالکین املاک «کربلایی محمد حسینی» آقایان لطف علی خان کشکولی و عزت اللّه خان کشکولی بودند. آنها شش دانگ املاک «کربلایی محمد حسینی» و 2 دانگ دیگر از املاک «شول گپ» را فروختند به حاج میرزا جان اردکانی به مبلغ 40 هزار تومان که تا زمان اصلاحات ارضی د رتملک حاج میرزا جان قرار داشت. در زمان اصلاحات ارضی تقسیم به نسبت شد .
ساکنین «کربلایی محمد حسینی» مرکب از چهار طایفه شامل: شاه محمدی، دهرابی، نجفی و گازار گاهی هستند. گفته میشود که بنکوی گازارگاهی در اصل از «نور آباد ممسنی» آمدهاند، نجفیها از «پلنگی» و دهرابی و شاه محمدی اصلا اردکانی میباشند. شاه محمد و دهراب دو برادر بودند. که ابتدا درمحل " لباریکو " سکونت اختیار نمودند، درآن جا خانههای شان را سیل برد، سپس به «پر اسپیدی» نقل مکان کردند، ازآن درد بزرگ جان سالم به در بردند، درآخر روستای «کربلایی محمد حسینی» رابنیاد گذاردند .
در ناحیه ی قدیمی روستای «کربلایی محمد حسینی» یک باب مسجد نوساز به نام فاطمه زهرا (س) وجود دارد که زمین آن را آقای محمد یار نجیمی اهداء کرده است. در همان حوالی محلی وجود دارد که به آن " پیر ناری " میگویند. زنان روستا در پای آن آب و آش نموده و از اوحاجت میخواهند. این روستا از قدیم الایام دارای حمام عمومی بوده که اکنون متروک شده است. محصولات محل عبارتند از جو، گندم، عدس، نخود، محصولات باغی و درخت سپیدار. وضعیت دام داری خوب است وصنعت قالی بافی رواج قابل توجه دارد. مردم «تنگ شول» از «آب باد» و «بادامک» گرفته تا «شول گپ» کلا کم زمین هستند، بناءا در بسیاری از این روستاها شلتوک معتنا به کشت نمیشود، بدین ترتیب کارخانه ی برنج کوبی ندارند. چنان که بعدا خواهیم گفت، تنها «شول گپ» دارای اراضی وسیع است که آن هم نه به درد کشت برنج میخورد، بلکه بیشتر مستعد باغ داری است. روستای «کربلایی محمد حسینی» ازامکانات اولیه ی زندگی مانند آب لوله کشی و روشنایی برق بهره مند است .
یک نمونه ازنسب نامه ی نجفیهای ساکن در «کربلایی محمد حسینی» چنین است : فرزاد، فتح اللّه، علی رضا، علی داد، خداویس، سی مراد، علی مردان، نجف .
از بنکوی گازارگاهی: مهدی، خداداد، اسماعیل، حیات علی، ملی، میرزا - میرزا ساکن پر اسپید ی بوده که از نور آباد آمده بود .
از بنکوی دهرابی: غلامعلی، ضرغام علی، محمد علی، صفر علی، کهزاد، دهراب .
منگان
به روایت علی خان شکوهی، کاکا قلی امیری و عزیز اللّه فروغی
روستای زیبا و خوش نما است، که در ناحیه ی شمالی دهانه ی تنگ بستانک، در دامنه ی کوه «ساران» واقع است. حدود صد سال است که مسکونی میباشد، در ابتدا به آن «گُل زردک» و هم " گل مکان " میگفتند. در زمان حمید خان و لطف علی خان کشکولی که جوی جدیدی از تنگ بستانک کشیده شد، اراضی بیش تری زیر کشت رفت. در واقع هویت و نام این روستا نیزاز آن جوی جدید گرفته شد، چون سراسر مسیر آن جوی از ابتدای سربند تا پوزهی آبادی، تماما ازمیان سنگ و مَنگ عبورنموده است، به همین سبب به آن جوی «منگان» گفته شد. منگ از نظر میزان انجماد از خاک سفت تر و از سنگ نرمتر است .
مالک قدیمی اراضی و تپه ی «گل زردک» حاج عبداللّه کشکولی پدر خدیجه بی بی همسر صولة الدولة بود، پس از او به فرزندانش غضنفر خان و مظفر خان رسید. آنها سهم لطف علی خان و حمید خان را نیز خریده و 6 دانگ «منگان» را مالک شدند. در ابتدا سارانیها میآمدند، آن جا را اجاره میکردند، در فصول بهار و تابستان در آن جا کومه میزدند وکشت وزرع مینمودند. در فصل پاییز، پس از برداشت محصول مجددا به «ساران» برگشته و زمستان خود را در آنجامیگذرانیدند. دربهار سال بعد مجددا کومه ی جدید بر پا میکردند .
تا این که در حدود صد سال قبل از این مالکین کشکولی از زارعین سارانی خواستند تا در همین جا یک قلعه برپانموده و ساکن شوند. زارعین یک قلعه ی کوچک بر سر تلی موسوم به تل طاهری برپا نموده و تعداد 8 خانوار در آن ساکن شدند، این قلعه دارای یک درب بود، برج و بارو هم نداشت. به مرور زمان جمعیت زیاد شده و به تعداد12 خانوار افزایش یافت، متعاقبا خانههای جدیدی در بیرون از قلعه در محل قدیمی ده کنونی برپا شد.
در آن موقع کدخدای «منگان» کسی به نام شیر علی بود که بر سر مسایلی با مالکها درگیر شد، خوانین و مالکها او را از سمت کدخدایی عزل نموده و از ده بیرونش کردند. او به روستای «بیمور» رفت و در همان جا ماندگار شد، اکنون بچه هایش در همان جا زندگی میکنند. به جای شیر علی ظهراب خنجشتی کدخدا و نماینده ی مالک شد .
اصل بُنجاق «منگان» امروزی حضرات سارانی هستند، لکن به مرور ایام اشخاصی از جاهای دیگر هم آمده و در این جا ساکن شدند، در این جا هر یک از بنکوها ی ساکن در«منگان» را به ترتیب چنین بیان میکنیم: بنکوی سارانی، شامل خانوادههای سادات حسینی، سید محمد داوری، سید کوچک، سید داود، امیری، میرزابگ، میرزا خان، سید علی گپ، سید رحیم علی .
بنکوی خنجشتی شامل خانوادههای فروغی : عزیز قلی - سهراب، ظهراب، محمد - از خنجشت آمد .
بنکوی سی سختی: امیر، علی خان، حسن خان، محمد خان - از سی سخت آمد .
سادات موسوی: سید خداداد موسوی، سید علی، سید محمد، سید علی رضا- از سی سخت آمد .
طوایف ترک قره قانی، محمد زمانی و کشکولی .
«منگان» امروز دارای 130 خانوار است، از همه ی امکانات اولیه ی زندگی شامل آب لوله کشی، برق، مخابرات، خانه ی بهداشت و مکانهای آموزشی و مذهبی برخوردار میباشد. یک باب مسجد شیک و تمیز در پایین روستا وجوددارد که زمین آن را سید ظفر حسینی اهداء کرده است. یک باب حسینیه در ناحیه ی بالای ده دارد که با نیان آن آقایان سپهدار حسینی و امام قلی فروغی میباشند. محل «منگان» دارای 2 هیأت عزاداری میباشد. یکی به نام اباالفضل العباس(ع) است که در ناحیه ی پایین ده فعالیت دارد. دیگری به نام سید الشهدا(ع) است که در بالای ده امور مربوط به عزاداری سید الشهدا را سازماندهی می نماید .
مردم «منگان» همواره اهل تقوی و طهارت بوده و از نخستین روزهای تاسیس روستا دارای حمام عمومی بوده اند. ورزش در روستای «منگان» رونق چندانی ندارد، ولی جوانان «منگانی» از لذات ورزش بی نصیب هم نیستند. درآن جا یک تیم فوتبال با نام دهن پر کن «پرسپولیس» وجود دارد که فاقد زمین و امکانات لازم است، در رشته ی والیبال نیز جوانان «منگان» دارای مقامهای منطقهای هستند .
تاکنون از روستای «منگان» تعداد 15 نفرمعلم، کارمند، رئیس شعبه و 20 نفر دانشجو برخاستهاند .
جیدرزار
به روایت عنایت اللّه کوثری
«جیدر» یک نوع گیاه سوزنی است که در نواحی سرد سیر، در مسیر جریانهای آبی میروید، این گیاه اساسا فاقد برگ بوده و ترکه های صاف و وسوزنی اش به حدود یک مترمیرسد، اغلب از آن جاروب تهیه میکنند. «جیدرزار» محلی است با ارتفاع 2800 متر از سطح دریا، که در ناحیه ی فوقانی تنگ بستانگ، یا همان بهشت گمشده قرار دارد. فاصله ی آن تا سر پیچ «منگان» 14 کیلومتر وتا سید محمد «ساران»12 کیلومتر برآورده شده است. این محدوده ی وسیع تماما جزء قلمرو «جیدرزار» است. آن یک محل قدیمی است که از زمانهای ناشناخته محل سکونت آدمیان بوده است .
مالکیت اصلی «جیدرزار» متعلق به ترکان محمد زمانی بود، سپس میرزا خان ابراهیمی از روستای «گله گاه تنگ شول» آن را خرید. میرزا خان پس از مدتی آن را در معرض فروش نهاد، تااین که 3 دانگ آن را میر غارتی و 3 دانگ دیگر را حاج بابا جان محمدی و حاج شاه محمد از روستای «بزی تنگ شول» خریدند. میر غارتی در آن جا قلعه ی کوچکی برپا کردکه جمعا10 باب خانه داشت، تعداد 8 خانوار عشایری را درآن اسکان داد تابرایش زراعت کنند. در این موقع خود میر غارتی در «کهکران» و «سربست» همایی جان بسر میبرد، آن 8 خانوار عشایری کاررعیتی او را به عهده داشتند .
اما حاج بابا جان و حاج محمد جان بزی تعدادی از خانوادههای روستای خودرا در آن جا اسکان نموده و کار رعیتی خودرا به عهده ی آن هامحول نمودند. این وضع ادامه داشت تا اصلاحات ارضی پیش آمد. که در جریان آن تقسیم به نسبت شد 50 % اراضی به رعیت واگذار گردید و 50 % دیگر برای مالکین ماند، مالکین آن سهم 50 % خود را طی اقساط 12 ساله به رعیت فروختند، قسط های که هرگز پرداخت نشد، زیرا در سالهای اول هیچ کس هیچ چیزی نداشت تا بتواند قسط بپردازد، تا این که انقلاب شد و همه چیز فراموش گردید، نه مالک به فکر طلب کاری افتاد، نه رعیت به فکر بدهکاری .
مردم «جیدرزار» پس از اصلاحات ارضی و پس از خرید 50 % سهم مالک احساس کردند که دیگرزمین مال خودشان است، زحمت کشیدند، سنگها را جمع کردند، درختان بلوط را قطع کردند، اراضی خود را صاف و منظم نمودند، باغات به وجود آوردند ومحل را آباد کردند، چنان که امروزه این محل به رغم برخی محرومیتهای که ناشی ازصعب العبور بودن منطقه میباشد، یکی از پردرآمد ترین و حاصل خیزترین مناطق «کامفیروز» میباشد. حدود 70 هکتار باغ و 100 هکتار اراضی مزروعی برای یک روستای کمتر از 20 خانوار، سرمایه ی بزرگ است.
علاوه براینها دام داری و پرورش زنبور عسل نیز در این روستا رونق فراوان دارد، کما این که عسل کوهی این روستا هم خیلی مشهور است، زنان و دختران زحمت کش این روستا نیز قالیهای خوش نقش و نگاری میبافند.
زندگی در «جیدرزار» طبیعی بوده و به دور از زرق و برق شهری و مظاهر تمدن جدید از قبیل برق، تلوزیون، ماهواره، کامپیوتر، انترنت... جریان دارد. عنایت اللّه کوثری دراین مورد چنین میگوید: «تا زمان انقلاب یک نفر باسواد در میان ما پیدا نمیشد تا یک نامه بخواند، وقتی برای روستای ما یک نامه از جای میآمد، آن را نگه میداشتیم، مدتها منتظر میماندیم تا یک شخصی باسواد پیدا بشود، آن را برای ما بخواند، لکن امروزه یک باب مدرسه ی ابتدایی داریم که ساختمان آن راخودمان با استفاده از مصالح گل و سنگ ساخت
کوثری می افزاید: «درروستای ما ازوسایل مدرن کشاورزی خبری نیست، ما یک دستگاه تیلر را تا دهانه ی تنگ بستانگ آوردیم، در آن جا آن را باز نموده و قطعه قطعه کردیم، هر قطعه را بار الاغ نموده، به محل آوریم، در این جا مجددا قطعات را بستیم تا از آن برای خرمن کوبی و یونجه خرد کردن استفاده کنیم. اراضی این جا را نمیتوان با تیلر یا تراکتور شخم زد، زیرا از یک طرف جاده وجود ندارد، از سوی دیگر زمینها ناهموار است. ما با گاو خیش میکنیم.»
کوثری در تشریح اوضاع گذشتهها میگوید: «در گذشتهها «جیدرزار» مرکز انواع حیات وحش، بویژه گراز بود، گراز آن قدر فراوان بود که در روز روشن مانند گلههای گاو روی زمینها و مزارع ما به چرا میپرداخت، ما از دست آن ها عاجز بودیم، گاهی تصمیم میگرفتیم این جا را ترک کنیم، چون نمیتوانستیم از مزارع مان نگهبانی نماییم، روزها ما یک بار زمین را خیش میزدیم، شبها گرازها ده بار آن را زیر و رو میکردند. به ناچار شروع به کشتار گراز نمودیم، روز 10 تا 20 تا از آنها را کشتیم، تا کم شدند و مزارع و درختان ما پا گرفت.»
کوثری میافزاید: «من در یک روز 8 قلاده خرس را زدهام، روزی 50 قطعه کبک زدهام و در طول عمرم 54 رأس بز و پازن زدهام.»
او جریان کشتن یک قلاده پلنگ را این گونه شرح می دهد: «در سال 1355 بود که یک روز به اتفاق گرگ علی شیر محمدی به کوه رفتیم، من دوربین انداخته، به اطراف نگاه کردم، دیدم در میان سنگهای معروف به دره ی مردار خانه یک قلاده پلنگ روی یک تخته سنگ خوابیده است. من در آن موقع یک قبضه تفنگ 5 تیر پران بلژیکی داشتم، به گرگ علی گفتم بیا برویم، آن پلنگ را بزنیم؛ در آن لحظه ما حدود 500 - 600 متر با پلنگ فاصله داشتیم، گرگ علی گفت " پلنگ با یک تیر از پا در نمیآید، در نتیجه به طرف ما حمله نمود ه، به سرعت خود را به ما خواهد رسانید ." من به حرفش گوش نکرده، به راهم ادامه دادم، در مسیر راه به یک قلاده خرس برخورد کردم که به آن تیراندازی نکرده، اجازه دادم تا از مسیرم دور شود، خرس آهسته آهسته رفت داخل مغارهی و از نظرم پنهان شد.»
« من به مسیرم به سوی پلنگ ادامه دادم، رسیدم به درختی که آن را نشان کرده بودم، دیدم که پلنگ صدای پایم را شنیده، از خواب بیدار شده است، پلنگ با حساسیت اطراف خود را میپایید، در آن موقع حدود 15 قدم با پلنگ فاصله داشتم، به محض این که مرا دید، بدنش را کشید تا به من حمله کند، من فورا ماشه را فشار داده و نخستین تیر را شلیک کردم، تیر به پلنگ اصابت کرد، اما هیچ تأثیری بر آن نگذاشت .
دراین موقع من در پایین صخره، پلنگ در بالای صخره قرار داشتیم، پلنگ با دو سه خیز بلند به طرفم آمد؛ خود را انداخت، اما از من گذشت و10- 15 متر پایینتر قرار گرفت. در لحظهی که تغییر مسیر داده و میخواست به طرف سربالایی برگشته و خود را به من برساند، 3 تیر دیگر هم پشت سرهم خالی نمودم، که تماما به بدن پلنگ اصابت نمود، از اصابت این تیرها چنان غرش نمود که صدایش به تمام دره ی مردار خانه پیچید.»
«چیزی که برایم عجیب بود این که وقتی تیر چهارمی به پشت ران پلنگ اصابت کرد، پلنگ برگشت و خودش با دندان هایش محل اصابت گلوله را گرفت و پاره کرد. در این موقع من فکر کردم که پلنگ خیال میکند مرا گرفته است. بعد از آن که خود را پاره کرد، یک تکه سنگ به وزن 2 -3 کیلو در دهان خود گرفته و چنان با دندانهای خود فشار میداد که سنگ خرد شد، من صدای خرد شدن سنگها را میشنیدم، این آخرین لحظات زندگی اش بود، خیلی قدرت داشت، خیلی با سختی مرد، تا یک ساعت ما جرأت نکردیم به سراغ لاشهاش برویم، بعد از گذشت یک ساعت، به اتفاق گرگ علی رفتیم به سراغ لاشه ی پلنگ، آنرا برداشته و کشان کشان آوردیم در نقطهی به نام گود پله پا، از آن جا صدا زدیم تا ازخانه برای مان الاغ آوردند، لاشه را بار الاغ کرده، به محل آوردیم، پوستش را کنده و پر از کاه نمودیم.»
«جیدرزار» امروزی دارای 17 - 18 خانوار است که نیم آن ها از مردم عشایر وابسته به ترکان دره شوری و نیمی دیگر از مردم «شول بزی»اند.
به روایت برات علی اخلاق روشن،
اسماعیل غلامی، حاج محمد باصری
درادامه ی مسیر «مهجن آباد» روستای «منصورآباد» واقع است که درحدود دو کیلومتر بعد ازبافت قدیمیآن قرارگرفته است. «منصورآباد» محلی است در ساحل غربی رودخانه ی «کُر» که درست در نقطهی مرکزی بخش «کامفیروز» قرار دارد. پلاک ثبتی آن جزء «مهجن آباد» میباشد. مالک اولیه ی آن حاج نصراللّه خان ایلخانی بود. سپس به «صولةالدولة» رسید، پس ازاو سهم ملک منصورخان پسرش قرارگرفت. ملک منصورخان درآن جا قلعه ی به نام خود برپاکرد که تاریخ تأسیس آن به سال 1324 ( هش) برمی گردد، در آن سال ملک منصور خان قشقایی گروهی ازافراد طایفه ی باصری ساکن در اطراف چشمه ی بنار رابه این نقطه منتقل نموده و بنای قلعه ی به نام خود را گذاشت .
در حوالی «منصور آباد» تلی وجود دارد که به آن «تل احمد غریبی» میگویند. این تپه حاصل ویرانه ی قلعه ی به نام «احمد غریبی» میباشد که گویا در قرنهای گذشته برقرار بوده است. معلوم نیست ساکنین قلعه ی احمد غریبی که اصالتا از نواحی بویراحمد آمده بودند، به چه علت آن قلعه را ترک کرده و از این جا به کجا رفتهاند؟. مدتها گذشت تاملک منصورخان قلعه ی به نام خودرا برپا کرد .
«قلعه منصورآباد» خیلی باشکوه بود، 4 برج و یک درب بزرگ داشت، خانوادههای زیادی ازطایفه ی باصری را درخودجای داده بود، چنان که میگویند درابتداتعداد زیادی از باصریها، که جمعیت شان نسبت به ساکنین کنونی «منصورآباد» خیلی بیش تر بودند، در آن قلعه اسکان داده شده بودند، تااز نیروی بدنی آنان هم در جهت کار کشاورزی بهره برداری شود، هم نگهبانان مطمئن در این نقطه ی گذرگاهی باشند. گویادر آن زمان این قمست ازرودخانه یکی از نقاط تردّد بین دو سوی شرقی و غربی «کامفیروز» بوده است، از این رو «قلعه منصورآباد» در آن زمان حکم یک پاسگاه مرزی را داشته که امور دیدبانی ودفاعی «مهجن آباد» درمقابل قلمروقوام السلطنه راعهده داربوده است. درست چند مترآن طرف رودخانه درتملک وحوزه ی نفوذ بزرک ترین دشمن قشقاییها «قوام السلطنة» بود.
«قلعه منصورآباد» در شهریور ماه سال 1328 در مقابل غارت گران بویراحمدی مقاومت نموده واز چپاول مصون ماند. در آن سال تمام روستاهای اطراف غارت شدند، تنها «مهجن آباد» و «منصورآباد»از دست برد غارت گران محفوظ ماند. به دنبال این واقعه بسیاری ازافراد وخانوادههای باصری این قلعه را ترک نموده، مجددابه زندگی عشایری وییلاق - قشلاق روکردند، زیرا باچنان زندگی بیش ترمأنوس بوده واحساس امنیت وآسایش بهتر مینموند. لکن عده ی دیگر با مشکلات عدیده دست وپنجه نرم نموده و در «قلعه منصور» آباد ماندند، ساکنان فعلی منصور آباد فرزندان همانها هستند .
بین ساکنین کنونی روستای «منصورآباد» با مردم ساکن درروستای «حاجی آباد» نسبت فامیلی نزدیک وجود دارد. «حاجی آباد» درست در نقطه ی مقابل منصور آباد، در ساحل شرقی رودخانهی «کُر» قرار گرفته است. «منصورآباد» کنونی حدود 80 خانوار رادر خود جای داده است که درست مانند «حاجی آباد» ازمعدود روستاهای است که از اعقاب هر3 برادر معروف باصری، موسوم به کافرهاد، کارمضان و کارضا درآن زندگی میکنند. لکن بیش تر ساکنین «منصورآباد» ازتیره ی « کارضایی» هستند، همین کارضاییها، خودازفرزندان 3 برادر کارضایی به نامهای دوست محمد، خان محمد و غلام علی میباشند. یک نمونه از نسب نامه ی کارضایی های «منصورآباد» به قرارذیل است: ولی محمد، یارمحمد، عبدالمحمد، دوست محمد، غلام محمد، غلام علی، نقد علی، کارضا- محمود .
خانوادههای منتسب به «کافرهادی» و «کارمضانی» از لحاظ جمعیت در مراتب بعدی قرار دارند. دو خانواده ی ترک بانام خانوادگی «قرمزی» نیز در آن جا زندگی میکنند .
وضع زندگی مردم «منصورآباد» خوب است، میانگین زمین زراعتی برای هر خانوار 4 هکتار تخمین زده شده است. پیش رفت جوانان منصور آبادی درزمینههای علمی وتحصیلی خوب بوده و در حال حاضر تعداد دوازده نفر دانشگاهی، 5 نفر کارمند (اغلب دبیر) یکی دو سه نفر رئیس شعبه درادارات استان وشهرستان دارند .
اشخاص تاریخی وبرجسته ی روستای «منصورآباد» که اسامی شان برسرزبانها بوده وبه مناسبتهای ازآن هایاد میشود عبارت اند از: مرحوم قره محمد غلامی، که میرشکارسخت وتفنگ چی مخصوص خسرو خان قشقایی بوده است. اوبعدا میر شکار سلیمان خان امینی خانیمنی و درآخرکد خدای روستا ی «منصورآباد» شد. دیگری مرحوم فریدون باصری، است که او نیز میر شکار ماهر بوده است. گفته شده که او روزی در کوه انجیره در حالی که به دنبال شکار میگشته، با یک قلاده شیر روبرو میشود، درآن لحظه موقعیت ومعبر چنان تنگ وباریک بوده که نه امکان فرار داشته، نه امکان مخفی شدن بوده و نه هم موقعیت تیراندازیفراهم بوده، صحنه چنان بوده که شیر از بالا به سمت پایین میآمده و میر شکار فریدون در جهت مخالف از پایین به بالا در حرکت بودهاست، دریک چنین موقعیت میر شکار فریدون از روی ناامیدی خطاب به شیر میگوید: «ای گربه ی علی (ع) ترا به حق علی (ع) به من رحم کن!»
شیر یک نگاه تند ی به او میاندازد و به آهستگی از کنارش میگذرد، پس از عبور شیر، شیطان به پوست میر شکار فریدون در آمده و اورا برای تیر اندازی به هدف کشتن شیر وسوسه میکند، بالاخره به شیر تیر اندازی نموده و آن را میکشد، بعد از آن دیگر خیری اززندگی ندید، حتی نسلش هم پاک شد، چون گربه ی علی (ع) را کشته بود، آن گربه ی که درچنان لحظه ی حساس به او رحم نموده بود. فریدون بعد از آن شیر یک قلاده شیر دیگر را نیز کشت، آن شیری بود که به اسبهای خسرو خان حمله برده بود. خسرو خان بعد از شنیدن این خبر به کدخدای ده گفته بود که او رانزدمن بیاور تا برایش جایزه بدهم، قرار شد جلسهی به افتخار میر شکارفریدون باحضور خسروخان برگزار شود که ضمن آن از او تجلیل به عمل آید .
اما میرشکارفریدون به قصد این که جوایز بهتری از خسرو خان دریافت کند، لباسهای خیلی ژنده و نامرتب برتن کرده و با وضع زننده پیش خسرو خان رفت، خسرو خان وقتی او را با این وضع دید، با لحن تحقیرآمیز و نابا ورانه گفت: «این شیر را کشته است؟» بدین ترتیب خسروخان باور نکرد، از فریدون هم خوشش نیامد، هیچی هم به اونداد .
سومین اسطوره ی «منصورآباد» شخصی به نام حاج بابا قلی امامی است که گویا در یک مورد 40 من آرد گندم رادرفصل زمستان، درمیان برف وبوران به روی شانه ی خود از آسیاب موسوم به «باغ جهان» واقع درمحله ی قدیمی «مهجن آباد» تا «قلعه منصورآباد» آورده بوده. فاصله ی این مسیر حدود 2 کیلومتر میشود، آن هم در فصل زمستان که حدود 1 متر برف به روی زمین نشسته بوده. چهارمین شخص قوی، کسی به نام «کاکا صفدر امامی» بوده که تنها در یک حمله 9 رأس گراز را باضرب شش پرکشته است. میگویند همین کاکا صفدر در جریان یک دعوی محلی، قلوه سنگی را که طرف مقابل به قصد زدن، به طرفش می انداخته، از هوامی گرفته و مجددا با همان سنگ طرف مقابل خود را می زده است .
روستای «منصورآباد» دارای یک باب مسجد باشکوه به نام «مسجد امام حسن مجتبی (ع)» میباشد که حدود 1400 متر مربع زمین دارد. زمین این مسجد را دو شخص خیر به نامهای حاج بگ میرزا غلامی به مساحت 1000متر مربع، و کربلایی نجات علی اخلاق روشن به مساحت 400مترمربع اهداء کردهاند. بانی ساخت مسجد آقای ذبیح اللّه غلامی بوده است. مقدار 400 متر مربع زمین هم برای احداث حسینیه درنظر گرفته شده که توسط شخص خیری به نام حاج علی محمد غلامی اهداء شده است، یک هیأت زنجیرزنی به نام «هیأت عزاداری سید الشهدا (ع)» امورعزاداری ایام عاشورای حسینی را عهده داراست. مدیریت این هیأت به دوش اشخاصی چون: کربلایی غلام حسین باصری، روح اللّه اخلاق روشن، غلام محمد غلامی و یار محمد غلامی میباشد .
روستای «منصورآباد» ازامکانات اولیه رفاهی مانند آب لوله کشی، روشنایی برق، خانه ی بهداشت ومخابرات برخورداراست. یک باب مدرسه ی ابتدایی شیک و نوساز، امور تحصیلی فرزندان این روستارا تامین میکند. زمین مدرسه را شخصی خیراندیش به نام اسماعیل غلامی هدیه کرده است. «منصورآباد»از قدیم دارای مدرسه بوده است، اولین معلم در زمان سپاه دانش، مرحوم نواز اللّه غلامی بود، نوازاللّه که انسان خیراندیش وفداکاربود، بعدها برای نجات شخصی در چاه رفته، اورا نجات داد، اما خود ش دچار گاز گرفتگی شد واز دنیا رفت .
* شعری ازابراهیم اخلاق روشن - ساکن منصور آباد*
تقدیم به ایل پر افتخار «باصری» - «کامفیروز»:
ما ساده بودیم، ساده هم دل داده بودیم پروانه وار، ما تکیه بر گل داده بودیم
در چشم هامان زندگی رنگ دگر داشت بخل و ریا و کینه از ماها حذر داشت
پای پتی، بر سنگها همراز بودیم با قوم و خویش و طایفه دمساز بودیم
ما دل خوش از بر نو بلند پیر [1] بودیم بر روی اسب پیر، همچون شیر بودیم
یک نیمه از تاریخ مان جنگ و دلیر ی است بخشی دگر، در حرمت پیران و پیری ا ست
هر پیر در قوم خودش یک افتخار است زیرا که او تاریخی از یک روزگار است
افسوس! کجا رفت آن همه خوی دلیری آن قلب های شاد، در مردان ایلی
آوخ !چه شد آن ایل مستحکم در این دشت شاید، زمانه بر خلاف میل شان گشت
باید سرشت باصری را باز سازیم فرهنگ ایلی زیستن آغاز سازیم
5/3/ 1383- «کامفیروز» - «منصورآباد» 
به روایت قاسم پرویزی، حاج غلام علی فیروز .

چیزی در مایه های یک شاهکاری هنری
بنکوهای ساکن در مهجن آباد
درروستای «مهجن آباد» تا حدود 20 بُنک زندگی میکنند، همه ی آن ها در خلال دو قرن اخیر به این محل آمده و ساکن شدهاند، از ساکنان اولیه ی این روستا هیچ خبرواثری درد ست نیست، چنان که اهالی «مهجن آباد» به شوخی وطنز آمیخته با جدی میگویند: «تنها باز مانده ی ساکنین اولیهی «مهجن آباد» خانمی به نام "پری جان سومری " (یا سومرهای) است که آن هم شخصیت افسانهای دارد، هیچ کس چیز ی درباره ی او نمیداند.»
چنان که قاسم پرویزی میگوید: درحال حاضربزرگ ترین بنکوی ساکن در«مهجن آباد» را «ولی محمدیها» تشکیل میدهند که جمعا بین 150 - تا 200 خانوار می شوند که با فامیلهای چون: پرویزی، کرمی، اتحادپاک، رفیعی، اسفندیاری، آزادی، ملکی، شفیعی و فداکار شناخته میشوند. از میان همین 9 فامیل وابسته به بنکوی ولی محمدی، بیش ترین جمعیت را فامیل اسفندیاری دارااست .
دراصل همه ی این 9 فامیل از اعقاب یک نفر به نام " ولی محمد " هستند. گویا ولی محمد شخصی قدرت مند و جنگ جو بوده که در ابتدا در روستای «جِن جان» بویر احمد زندگی میکرده است، از اثر گردش ایام با حکومت وقت مخالفت ورزیده و با مأمورین حکومتی درگیر میشود، در نتیجه از محل سکونت خود فراری شده و به همراه زن و فرزندانش به کوها پناه میبرد، در همین موقع یک گروه جنگ جو را نیز تحت فرمان داشته ومدتها در کوها زندگی میکند، در این مدت همسرش در کوه وضع حمل نمود ه و فرزند پسری به دنیا میآورد که نام او را« کهزاد» میگذارند.
ولی محمد و افراد زیر فرمانش کوه به کوه حرکت میکنند، تابه محل «ساران» سید محمد میرسند، در آن جا با مأمورین حکومتی درگیر شده و کشته میشود[1] مأمورین حکومتی سر ولی محمد را ازبدن جدا نموده، نزد شاه قاجار در تهران میفرستند، شاه قاجار وقتی کله ی و لی محمد را میبیند، از بزرگی و ستبری آن تعجب میکند، دستور میدهد تا سر ولی محمد را وزن کنند، وقتی وزن میکنند، دو من و نیم به سنگ قدیم می شود، که به وزن امروز نه کیلوی تمام است. آن گاه شاه قاجار رو به مأمورین خود نموده ومیگوید: «حیف این آدم بود که کشتید، اگر زنده میآوردید به درد ما میخورد» ولی محمد تا آن موقع بیش از صد نفر از افراد حکومتی را درجنگها کشته بود .
میگویند ولی محمد تعداد نُه پسر داشت که به نامهای کهزاد، بهزاد، شیر خان، آزاد، خان وردی، خان گلدی، شیرزاد، خلیفه و منصور یاد میشدند. هفت تن از پسران ولی محمد به «مهجن آباد» «کامفیروز» میآیند، دو تن دیگر به نور آباد ممسنی میروند و در آن جا زندگی اختیار میکنند که هم اکنون اعقاب آن ها در محله ی بهداری قدیمی نور آباد زندگی میکنند و درست مانند اقوام مهجن آبادی خود به بنکوی ولی محمدی مشهوراند .
یک نمونه از نسب نامه ی بنکوی ولی محمد ی رادراین جا میآورم که محاسبه ی فواصل نسلها میتواند به ما کمک نماید تابهتر بفهمیم که او در چه زمانی میزیسته و فرزندانش از چه زمانی در «مهجن آباد» ساکن شدهاند: سهراب، قاسم، کهزاد، پرویز، ولی محمد .
به همین ترتیب نسب نامههای دیگر بنکوهای عمدهی ساکن در «مهجن آباد» را چنین فهرست میکنیم :
از بنکوی سعیدی: محمد، فرهاد، فرج، علی، سی مراد، میرزا مراد، علی مراد - علی مراد از بویر احمد آمد .
از بنکوی ابراهیمی: علی رضا، محمد رضا، سلب علی، ایرج، ابراهیم، علی محمد - علی محمد از دشتک آمد .
از بنکوی رحیمی: علی حسین، محمدجان، علی رحم، شکراللّه، خدا رحم، حسن - حسن از گنجه ی بویر احمد آمد .
از بنکوی مهمانداری: اسماعیل، آقاویس، دیدار، آقا، حسن، محمد - ازنورآباد ممسنی آمد.
از بنکوی رستگاریها: میثم، میرزا محمد، آقا بابا، میرزا بابا - از ساران
از بنکوی رستگار: بدراللّه، قربان علی، حبیب، عبداللّه - از «رامجرد»
از بنکوی شفیعی :سعید، ولی، حسین خان، حسن، قباد - از«اصفهان»آمد.
از بنکوی صفری: علی، محمد، الیاس، بهروز، مهرنوش- از سی سخت.
از بنکوی دهقانی: ابراهیم، اصغر، رحیم، کریم، رضا خان -از قصرالد شت شیراز آمد.
از بنکوی بشیری: محمد، برای خدا، راه خدا، بشیر خان - از شول پلنگی آمد .
ازبنکوی بوالوردی: پیمان، غفار، حسن، رزاق، حسن - از بوالوردی شیراز آمد .
ازبنکوی اردکانیها: پوریا، غلام رضا، حیدر، علی آقا، خانباز - از اردکان
ازبنکوی شولیها: محمد جواد، شاه کرم، شاه حسین، غلام حسن -از شول گپ آمد.
ازبنکوی قشقایی: حسین - رضا، جوهر .
از بنکوی فیروزیها: حامد، حمید رضا، غلام علی، ملاّ کیامرث، رمضان، شاه محمد، رمضان - از شولستان آمد .
از بنکوی محمدیها: نوروز، فرج، محد خان، شیر احمد، عباس، محمد - از نور آباد ممسنی آمد .
سادات حسینی: از اقلید به «ساران»و از سارن به «مهجن آباد» آمدهاند.
حاج غلام علی فیروز درخاتمه میگوید: «بعد از پیروزی انقلاب اسلامی در سال 1357 هنگامی که خسروخان قشقایی از خارج به ایران برگشته و به «شیراز» آمد، ما مهجن آبادی ها در «شیراز» به دیدن خسرو خان رفتیم، گروهای کثیری از هر طرف به دیدن او آمده بودند، به طوری که منزل پر از جمعیت بود، خسرو خان گفت: " حضرات مهجن آبادی بمانند، بعد از ظهر بیایند در باغ ناری که کارشان دارم . " وقتی بعد از ظهر درباغ ناری رفتیم، خسروخان ما را خیلی تحویل گرفت و نسبت به مهجن آبادیها خیلی اظهار علاقه ومحبت کرد. در پایان گفت: " مادرم زمین های «مهجن آباد» را بر شما حلال کرده است، من هم نصیحتی به شما میکنم که بروید دنبال کار زراعت و کشاورزی تان، با یک دیگر خوب باشید، شرّ و فتنه به پا نکنید، دیگر نه دوره ی خان خانی است، نه دوره ی کدخدایی است، نه دوره ی مالکی است... فقط دورهی کشاورزی است؛ بروید کشاورزی کنید وبخورید، زمینها همهاش به خودتان تعلق دارد، حلال تان باشد، ما را هم حلال کنید."
«ما هم دسته جمعی از او تشکر نموده وبه طور تعارفی گفتیم: مردم "مهجن آباد " کما فی السابق در خدمت گزاری حاضراند، کماکان رعیت شما هستند، شما هم چنان پدرشان هستید، هرامری باشد جهت خدمت گذاری آمادهاند .»
* سروده ی از قاسم پرویزی مهجن آبادی - ساکن مهجن آباد *
در باره نحوه ی کار کشاورزی قدیم
چنین گفت قاسم شبی با پسر تو بشنو حکایت همی از پدر
قدیما تا جای که من یادمه کشاورز زحمت کش وپر غمه
گه از زور مالک، گهی کد خدا به سختی نمودند عمری تباه
بسی چوب سر کار خوردند و بس نفسها به سینه چنان گشت حبس
کسی را نبود قدرت دم زدن گهی دست سرکار و گه ظلم خان
هرآن کس که بنمود یکی رادوتا در آستین او چوب کردند جا
سر صبح تا شام در مزرعه به دنبال گوسفندوگاو و رمه
گذشته از این، ظلم اربابها مصیبت کشیدند بسیارها
بسی شخم کردند با گاو نر همی تخم کاشتند با چشمتر
گهی گاوبدبخت می خوردلَپَک[2] دگر گاو بعدی همی میماند تک
به یک گاو نمیشد زمین شخم زد دو سه هفتهی صبر بایست کرد
که گاو لپک خورده شان به شود دوباره سرِ کار اول رود
دگر روز بعد میشکست دار خیش[3] جگرخونمیشدازاینگاوخیش
پس از جمع و جور کردن گندمان میبایست کنند صبر آن مردمان
پس از جار مهتر و دستور کار کشاورز بدبخت با حال زار
پسازاین همه زحمت و هارت و هورت میخوردند مردم نان بلوط
به سختی کشاورز زحمت کشان میافشاند بذری به صحرانهان
پس از آب یاری و صد دردسر هزاران مشکل از نوعی دگر
میشد فصل برداشت گندم و جو کشاورز آماده بهر دِرو
یکی داس منجل[4] گرفتی به دست که منجل همی قربتی بود و بس
به صحرا روان میشدند زارعین درو مینمودند صبح تا پسین
عرق مینمودند چون جوی آب ستم ها کشیدند در آفتاب
بریدند گندم بسی آن و این نهادند بافه[5] به روی زمین
پس از چند روزی که کردند درو بافه جمع کردند با خرورُح[6]
چو جمع مینمودند یک جا همی قدیم ها میگفتند جا خرمنی
پس از جمع و جور کردن گندمان میبایست کنند صبر آن مردمان
که مالک دهد دستور دیگری اگر پشت بام جار زند مهتری[7]
پس از جار مهتر و دستور کار کشاورز بدبخت با حال زار
میبایست که با گاو برجی[8] کنند به کوفتن خرمن ترجیح دهند
تو حتما میپرسی که برجی چنه[9] دوگاو است و چوباستوباآهنه
یکی مینشست روی برجی سوار دیگردستبهاوسین[10]هماندوروبر
پس از چند روزی میکوفتند یه بار سه چار روز دیگرمیکوفتند دوبار
بسی کوفتند تا که خوب لِه شود که جمعش کنند و به بادش دهند
سر شب نمیخوابیدند تا سحر به بادش میدادند با خون جگر
اگر پاک میبود و آماده شد خبرچین خبر بهر مالک ببرد
میفرمود مالک به آن کدخدا گونیهای خالی راور دار بیا
برو پیش آن زارع بی نوا همه را تو یکجا بگیرو بیا
چنین بوددر آن روزگار واقعات عمل را میبردند به جای مالیات
پس از رنج و زحمت بی منتها کشاورز میماند و لنگ و تا[11]
نبود آن زمان مثل الآن کُرو تراکتور بکارند و کامباین درو
کنون سهل و آسان شده روزگار ز سختی نشانی نماند برقرار
که امروز هر کهرهی کدخداست چه دانی پسرجان حواستکجاست
هر آن کس که بازار عین ظلم کرد خداوند عالم ورا خار کرد
چو قاسم حکایت به پایان رساند به یاد گذشته همی شعر خواند
چو فرمود پیغمبر راستین حلال است محصول بر زارعین
گوارا بود بر همه شیعیان عمل کرد و محصول این زارعان
قاسم پرویزی «مهجن آبادی » 19/1/ 1383
[1] - چنان که چند صفحه قبل ملاحظه شد، قاسم پرویزی گفته بود که ولی محمد به اتفاق محمد جان قشقایی «مهجن آباد» را آباد نمودهاند، حالا می گوید که او درکوهای ساران کشته شد .
[2] - لپک = تیزی نوک گاوآهن که ازفلزساخته شده وزمین را میدرد .
[3] - دارخیش = استوانه ی چوبی که گاو آهن را متصل به گاو مینمو.
[4] -منجل = نوعی داس - داسهای که درزمان قدیم قربتها درست میکردند.
[5] - بافه = دسته = بافه بافه = دسته دسته.
[6] - رح = وسیله ی توری که دستههای گندم را در آن جمع نموده وبارخر میکردند.
[7] - مهتر = نوکر کدخدا = یا کاسب محل یا پرستا راسب
[8] - برجی = وسیله ی قدیمی جهت کوفتن خرمن.
[9] - چنه = چیست
[10] - اوسین = چارشاخ
[11] - لنگ و تا = پای برهنه - بی چیز
تصحیح و توضیحات از آقایان سپهدار شفیعی، آقا فرج سعیدی، برای خدابشیری، حاج سلب علی ابراهیمی بهرام اسفندیاری، علی رحم رحیمی، علی ویس اسفندیاری و آقاویس ملتفت .

قاسم پرویزی
بعد از شهر «مشهد بیلو» تقریبا وصل به آن، روستای مهم وبزرگ «مهجن آباد» قراردارد. که یک روستای قدیمی است، اولین مالک شناخته شده ی آن حاج نصراللّه خان ایلخانی بود که علاوه بر «مهجن آباد» دارای مالکیتهای زیادی در تنگ شول، دلخان و قلعه ی «چغا» بود. بعد ازخودش، ورثه تمامی این املاک رابه فروش رسانیدند .
بالاخره«مهجن آباد» را هم به قیمت 000/10تومان فروختند به «قوام السلطنة» قوام مدتی چند سال «مهجن آباد» رانگه داشت، دو نفر کدخدا معین کرد، یکی به نام بهرام بک، دیگری به نام مشهدی قباد. قوام نیز «مهجن آباد» را فروخت به میرزا محمد رضا خلیلی، در واقع ملک را «صولةالدولة» خرید، ولی چون میانه ی قوام با «صولة الدولة» همیشه بد بود، قوام اگر میدانست که طرف اصلیاش «صولةالدولة» است، هرگز ملک را نمی فروخت، او خیال کرد که طرف معاملهاش خود میرزا محمد رضا خلیلی است. «صولةالدولة» کل «مهجن آباد» را از میرزا محمد رضاخلیلی به مبلغ 12 هزار تومان خرید.
سپس دو نفر کدخدا به نامهای ملاّ منصور و ملاّ خان محمد تعیین نمود. پس از مدتی از آنها هم خیانت دید، هم کم کاری، در نتیجه آن ها را برکنار نموده و ملاّکیامرث فیروز را به کدخدایی «مهجن آباد» گماشت. حاج غلام علی فیروز دراین مورد چنین میگوید: «پدرم هم کدخدای «مهجن آباد» بود، هم نماینده ی خان در کل بلوک، که اراضی «خواجه» و چم شیر و 5 قلعه ی «تُل سرخ» را نیز زیر نظر داشت.»
در سالی که «صولةالدولة» را به تهران فراخواندند، دولت ملک «مهجن آباد» را مصادره کرده وازطریق اداره ی مالیات به فروش رسانید، اداره ی مالیات مدعی بود که «صولةالدولة» بدهکار ی مالیاتی دارد، اراضی اورابه عوض مطالبات مالیاتی می فروخت، حاج نوراللّه روغنی اردکانی کل ملک «مهجن آباد» را به مبلغ 22 هزار تومان خرید، در آن زمان قیمت یک من گندم به مبلغ یک قِران بود. حاج نوراللّه روغنی 5 سال مالکش بود.
تااین که در سال 1320 خسرو خان دوباره از تهران برگشت و املاک شان را تصرف نمود، درآن موقع خسرو خان آمد در «کهکران» یورد انداخته و ازآن جا به هرطرف برای نمایندگان خود وکلانتران قشقایی نامه نوشته وتقاضای تفنگ، نفرات جنگی و پول نمود، خسرو خان با کمک میر غارتی دوباره پاسگاه را خلع سلاح نموده و املاک خود را پس گرفت. از جمله ملک «مهجن آباد» نیزاز دست حاج نوراللّه روغنی خارج شد. حاج نوراللّه روغنی، یقهی دولت را گرفت که من ملک را از تو خریدهام، حالا ملک مرا بده، دولت هم مجبور شد ملک جنت آباد، واقع در نواحی داراب را به عوض «مهجن» آباد به اوداد .
بنا به پنداشت آقای قاسم پرویزی «مهجن آباد» در ابتدا " محمد آباد " نام داشته و این بدان خاطر بوده است که نخستین سنگ بنای این روستا توسط شخصی به همین نام نهاده شده است. به مرور زمان در اثر کثرت استعمال «محمد آباد» مبدل به «مهجن آباد» گردید. «پرویزی» در تشریح نظر خود میگوید:
«در زمان سلسله ی قاجاریه محمد جان قشقایی با کمک شخص دیگری به نام ولی محمد از تبار کهکلوئیه و بویر احمد، آبادیهای زیادی در این محل برپا کرد ند، از آن زمان به بعد نام محمد آباد به «مهجن آباد» = (محمد جان آباد) تغییر یافت.
اما حاج غلام علی فیروز با این نظر پرویز ی موافق نیست، او معتقد است که «مهجن آباد» از اول به همین اسم خوانده میشده و این اسم سابقهی بس طولانیتر از دوران سلسله ی قاجاریه دارد. حاج غلام علی فیروز می افزاید که اسم «مهجن آباد» درسراسر ایران وجهان منحصر به فرد بوده ودیگر درهیچ جای دنیا محلی بااین نام وجود ندارد. آقای فیروز در تشریح نظر خود ادلّه ی قوی ترازاین ارایه نمیکند .
اوج
شکوفایی «مهجن آباد» در دوران مالکیت ایلخان قشقایی بود که یک قلعه ی
بزرگ، دارای 4 برج باباروهای منظم در دو جهت چپ و راست در آن احداث شد، یک
برج بسیار قطور ورفیع نیز در وسط قلعه برپا شده بود که
نقش هماهنگی برجهای اطراف را به عهده داشت. این قلعه ی با شکوه که به اسم
«قلعه خان» یاد میشد، محل سکونت حاج نصر اللّه خان بود، آب قلعه به
وسیله ی یک رشته قنات مخصوص ازچشمه ی حاجت تا پای قلعه میآمد، از آن جا
به وسیله ی چرخ مخصوص آب کشی (موسوم به گاو چاه) که با نیروی گاو حرکت
میکرد، تا تل قلعه کشیده میشد. بدین ترتیب قلعه ی «مهجن آباد» در عین
حال که در یک نقطه ی مرتفع قرارداشت، پیوسته از نعمت آب جاری وگوارا
برخوردار بود.
صولت الدوله و برادران
قلعه ی خان دارای دیگر متعلقات از قبیل باغ بزرگ به مساحت 4 هکتار و آسیاب خیلی قوی نیز بود، دورادور قلعه به وسیله ی درختان بزرگ و تنومند گردو احاطه شده بود. چنان که تعدادی از آن درختان گردو تا چند سال قبل پا برجا بود، که به مرور برافتاد، به جایش خانه سازی شد. از آن جمله یک درخت بسیار بزرگ گردو موسوم به " گردوی قناتی " بود که سالیانه حدود 10 بار خر گردو میداد، از آن مهمتر گردوی معروف به " گردوی کربلایی نصراللّه فتحی " بود که حدود 100 سال جلوتر توسط کسی به نام جعفر به ازاء 30 من ذرّت خریداری شده بود. باغ خان در محل کنونی حسینیه واقع بود که اکنون علاوه بر حسینیه، دو باب مدرسه و یک زمین فوتبال به روی آن برپا شده است

خدیجه بی بی - صولت الدوله با داشتن چنین زنی ، صولت الدوله بود .
از دیگر متعلقات قلعه ی خان آسیاب خیلی قوی بود؛ آن آسیاب از آن جهت که یک دانگش متعلق به ایتام بود، معروف به «آسیاب یتیمان» شده بود. 5 دانگ دیگر آن متعلق به مالک بود. آن آسیاب ازمحل درآمد همان یک دانگ خود قادر بود مخارج چند خانوار بی سرپرست را تأمین نماید .
عظمت وشکوفایی «مهجن آباد» تا دوران «صولة الدولة» و فرزندان او ادامه یافت، آن ها به «مهجن آباد» اهتمام ویژه داده و به هنگام کوچ به سوی سرحد - گرمسیر مدتی را در «مهجن آباد» اُتراق میکردند، از همین جا به اداره ی امور «کامفیروز» می پرداختند. دراین مورد " محمد ناصرخان قشقایی " در کتاب «مجموعه ی خاطرات» خود اشارات زیادی دارد، مکررا نوشته است که: «امروز " درمهجن آباد " ازساعت چند تا ساعت چند تماما به کارهای " ایل " و " بلوک " رسیدگی نمودم، کیها آمدند، چه گفتند...»
در این مو قع سمت کدخدایی «مهجن آباد» به عهده ی ملاّکیامرث فیروز بود. در این خصوص حاج غلام علی فیروز چنین میگوید: «در یکی از مهمانیهای ملاّ کیامرث از " محمد ناصرخان قشقایی " تعداد 1000 نفر سوار همراه او بود ند، حدود یک هفته تدارکاتش طول کشید، درآن مهمانی تعداد 10 رأس کاوه سر بریدیم، چه مقدار برنج خیساندیم، چه مقدار روغن خوش، ادویه... مخارج اسبها، قاطرها، الاغها...»
«در این موقع یکی از رعیتها با استفاده از فرصت، خود را به " ناصرخان قشقایی " رسانیده و از ملاّ کیامرث شکایت کرده بود " ناصرخان " درجواب به او گفته بود: «اگرتو توانستی در عمرت یک چنین مهمانی بدهی، من ملاّ کیامرث را بر کنار میکنم، ترا به جایش مینشانمچنان که قبلا اشاره شد از این پس نمیتوان برای «مهجن آباد» حد وحدود ی معین نمود، زیرا تفکیک میان «مهجن آباد» و «مشهد بیلو» مشکل میشود، این 3 محل با سرعت تمام در حال امتزاج و یگانه شدن است. چنان که در آینده ی نزدیک جمعا یک شهر را تشکیل خواهند داد. در همین راستا است که محل «مهجن آباد» در مسیر حرکت شتاب آلود خود به سوی ملحق شدن به «مشهد بیلو» سیمای قدیمی خود را از دست داده و در امتداد جاده های اصلی و فرعی به صورت چکشی یا (T) رشد کرده است .
طول «مهجن آباد» در دو مسیر جاده ی اصلی و فرعی به حدود 5 کیلومتر بر آورد شده است، این مسافت از منزل مرحوم عیدی محمد طاهری در مجاورت «مشهد بیلو» تا منزل محمد شاکری بر سر پیچ «منگان» و از آن جا به سوی تل گربه کان واز ابتدای باغ پردیس تا منزل جان محمد کریمی در آخرین نقطه ی بافت قدیم را شامل میشو. بدین ترتیب «مهجن آباد» امروزی از نقشه ی منظم برخوردار نیست .
امروزه محدوده ی ساخت و ساز ومساحت اراضی تحت بنای «مهجن آباد» به حدود 80هکتار تخمین زده شده است. در قالب این 80هکتار زمین 457 خانوار شامل 2012 نفر زندگی میکنند. این محل مالک یک هزار هکتار از حاصل خیزترین اراضی غرب رودخانه ی «کُر» است که همه ساله مرغوب ترین نوع برنج ازنوع «چمپا» به عمل میآورند. آب مصرفی و کشاورزی این روستا تماما از رودخانه ی تنگ بستانک، بویژه ازچشمه ی حاجت تأمین میشود. به طوری که میگویند: «مهجن آباد» بیش ترین سهم آب بهشت گمشده را به خود اختصاص داده است. کشت گندم، جو، صیفی جات وباغات ازجمله محصولات آن است، دامداری نیز در «مهجن آباد» رواج قابل ملاحظه دارد، لکن در آمد اصلی مردم از طریق همان برنج کاری است .
اماکن فرهنگی - مذهبی - بهداشتی
مردم «مهجن آباد» از قدیم الایام اهل تقوی و طهارت بوده و از نخستین زما نهای تأسیس روستا دارای حمام عمومی بودهاند، در زمان حاج نصراللّه خان ایلخانی حمام بزرگ تری درست شد، که تا هنوز به کار خود ادامه میدهد. در سال 1332 (هش) نخستین مدرسه ی آموزشی به نام مدرسه ی «صابر» شروع به کار کرد. بعضیها تاریخ تأسیس این مدرسه ر ابه ده سال قبل از آن تاریخ بر میگردانند ومی گو یند: مدرسه ی صابر درسال 1322( هش) شروع به کارنموده است. «مهجن آباد» اکنون دارای دو باب مدرسهی راهنمایی تحت نامهای شهید حسینی و پروین اعتصامی، و یک باب مدرسه ی ابتدایی به نام شهید رحیمی است، که هر سه مدرسه به نحو دو شیفتی اداره میشوند .
این روستا دارای یک باب مسجد و یک باب حسینیه ی بسیار وسیع ونوسازاست که هر کدام به فاصله ی چند صد قدم نسبت به یک دیگر دربافت قدیم قراردارد. زمین مسجد با کمک اهالی محل خریداری شده و بانیان آن آقایان حاج محمد زمان و حاج سلب علی هستند. هم چنین حسینیه ی روستا که در محل باغ خان سابق بنا شده است، به توسط مرحوم حاج حسین خان شاکری بنیاد گردیده است .
«مهجن آباد» دارای دو هیأت عزاداری است که یکی به نام حضرت علی اکبر (ع) متعلق به قسمت پایین روستا و وابسته به حسینیه میباشد، دیگری به نام قمر بنی هاشم (ع) که در ناحیه ی فوقانی روستا موقعیت دارد و سالها است در محلی که قرار است مسجدی در آن جا احداث گردد، مشغول عزاداری ایام عاشورا میشوند .
این روستا دارای شرکت تعاونی مادر و فروشگاه مصرفی، بهداری مرکزی - داروخانه، مطبهای شخصی در رشتههای مختلف پزشک عمومی - دندان پزشکی و مرکز خانه ی بهداشت است. ازامکاناتی مانند آب لوله کشی، روشنایی برق، سیستم مخابرات، پست، پمپ بنزین، داروخانه ومغازهها وتعمیرگاهای مدرن بهره مند است .
نمای از مدرسه ی صابر - مهجن آباد
ورزش و هنر
شاید بتوان گفت «مهجن آباد» همانند «ده کهنه» یکی از قطبهای ورزش «کامفیروز» است، در رشتههای مختلف ورزشی ازقبیل بدن سازی، فوتبالو تکواندو حرف های برای گفتن دارد. مثلا دررشته ی تکواندو آقایان مراد رستگار، محمد ریاحی نژاد، جعفر فتحی، سردار مهمی، محمد حسین رستگار و مجتبی باقری دارا ی نام هستند .
در رشته ی فوتبال دارای 3 تیم به نامهای شالیزار - جوانان و امید است که آقایان آیت ابراهیمی، علی رضا پرویزی، صفدر شفیعی، محمد جان رحیمی و سید جبار حسینی در آن حرف نخست را میزنند. هم چنین دو برادر به نامهای سید فخرالدین حیات چهره و سید هاشم حیات چهره به ترتیب در باشگاهای جوانان پرسپولیس و امید سایپای تهران بازی میکنند، کسی به نام نادر فتحی در تیم امید برق «شیراز» مشغول است .
در رشته ی بدن سازی آقایان شاه محمد رستگار، محمد جواد حیدری، سالار دانا، ولی اللّه رشیدی، هادی خدایاری، ناصر احمدی و اسماعیل احمدی دارای شهرت میباشند. به قراراطلاع، مقدمات افتتاح یک باشگاه ثابت بدن سازی دراین روستا فراهم شده است .
روستای «مهجن آباد» در رشتههای مختلف هنری نیز میتواند به وجود کسانی چون علی ویس ابراهیمی، محمد باقر احمدی، آیت ابراهیمی، مهراب پرویزی، احمد حسین سعیدی، زاد علی احمدی، قاسم پرویزی... افتخار نماید که هر یک در رشتههای نقاشی، خطاطی، خوش نویسی، طراحی، منبت کاری و شعر و شاعری حرفهای برای گفتن دارند. میتوان گفت که در «مهجن آباد» از هر هفت رشته ی هنر نمایندگانی وجود دارد. در حوزه ی آواز خوانی نادر فتحی را دارد که به گفته ی خودش دارای آثاری است که از طریق استر یودل آوای «شیراز» ضبط و منتشر شده است .
هم چنین در حوزههای مختلف علم و تکنیک آقایان سید عبداللّه حسینی، سید اسماعیل حسینی وجعفر محمدی را دارد که از چهرههای مطرح در سطح استان میباشند، همین طور دانشجوی موفق آقای قوام ملتفت که در سال جاری حایز مقام اول کشوری در رشته ی روان شناسی گردید.
آقای علی ویس اسفندیاری، رئیس شورای اسلامی «مهجن آباد» تعدادی ازافرادموفق این روستارااین گونه معرفی نموده است: آقایان مجید فیروز وجلیل فیروزهریک به ترتیب معاون بخشداری ورئیس شورای بخش «کامفیروز» حدود 20 نفر معلم که درمقاطع مختلف آموزش وپرورش مشغول به خدمت هستند، حدود 20 نفر دانشجوی دختر وپسر مشغول به تحصیل، تعداد5 نفردرشرکت بریجستون، 6 نفر دراداره ی جنگلبانی ومنابع طبیعی، 2نفردرسپاه، 1نفردرجه دارارتش، 1نفردرآبخیزداری، 3نفردرشرکت نفت، 1نفردرشرکت تعاونی، 1نفر دربانک کشاورزی، 1نفردرآبفا، 1نفررئیس ثبت اسناد واملاک 5 نفر بابای مدرسه، 5نفرکارمند اداره ی آموزش وپرورش، 2نفرنگهبان بهشت گمشده، 2نفر کارمند دارو خانه و چند نفرکشاورز نمونه هر یک آقایان انوشیروان فیروز، سید یعقوب حسینی و حاج محمد محمدی .

نصرت الله خلیلی باصری در بین شاگردان خود در یکی از باغ های گرمه - 1375